پارسی گویان

داستانی - ادبی - فارسی - شعر

نامۀ چارلی چاپلین به دخترش جرالدین :
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نامۀ چارلی چاپلین به دخترش جرالدین : ، فارسی ، زبان ، سخن

نامۀ چارلی چاپلین به دخترش جرالدین :

 

         چارلی چاپلین هنرمند بزرگ سینما، سینماگری که در آثارش به انسان ارج نهاد و فساد و تباهی را با طنز گزنده اش به باد انتقاد گرفت، آن هنگام که دخترش در پاریس به کار آموختن هنر اشتغال داشت نامه ای بدو نوشت که در حیطۀ ادبیات یکی از    باارزش ترین نوشته هاست. این نوشته، سرشار از نکته های هشدار دهنده است به انسان عموماً، و به دختران و زنان خصوصاً، در باب زندگی و زیستن شرافتمندانه:

 

          جرالدین، دخترم! از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود امّا تو کجایی؟ در پاریس روی صحنۀ تآتر پرشکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

          جرالدین! در نقش ستاره باش، بدرخش، امّا اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی، امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن، زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالیکه پاهایشان از بینوایی می لرزد هنرنمایی می کنند؛ من خود یکی از ایشان بودم.

          جرالدین، دخترم! تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور، با تو   قصّه ها بسیار گفتم، امّا غصّه های خود را هرگز نگفتم، آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خوانَد و صدقه   می گیرد، این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام، من درد نابسامانی را کشیده ام، و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند امّا سکّة صدقۀ آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند را نیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید از تو حرف بزنم، به دنبال نام تو نام من است، چاپلین.

          جرالدین، دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تآتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن رانندۀ تاکسی را که تو را به منزل    می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر پولی برای خرید لباس بچّه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار... به نمایندة خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد امّا برای خرجهای دیگرت، باید برای آن    صورت حساب بفرستی...

          دخترم، جرالدین! گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس، شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو: من هم از آنها هستم. تو واقعاً یکی از آنها هستی، نه بیشتر... هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند... وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تآتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومة پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم، آنجا  بازیگرانی همانند خویش را خواهی دید که از قرن ها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. امّا در آنجا از نور خیره کنندۀ نور افکن های تآتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن، دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانوادة چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومة پاریس را ناسزایی بگوید...

          دخترم، جرالدین! چکی سفید برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو سوّمین فرانک از آن من نیست؛ این مال یک مرد فقیر گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکّه برای تو حرف می زنم برای آنست که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم... من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده، نگران بوده ام. امّا دخترم! این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

          دخترم، جرالدین! پدرت با تو حرف می زند، شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است... روزی که چهرة زیبای یک اشراف زادة   بی بند و بار ترا بفریبد، آن روز است که بندباز ناشی خواهی بود؛ بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد... امّا اگر روزی دل به مردی   آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار و معنی این را، وظیفه خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که  در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد، او بهتر از من معنی عشق را می داند، و برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است ...

          دخترم! هیچکس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایستۀ آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند... برهنگی، بیماری عصر ماست؛ به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.         

          دخترم، جرالدین! برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم: «انسان باش؛ پاکدل و یکدل، زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمّل تر از پست و بی عاطفه بودن است.»

                                                                                                    ـ چارلی چاپلین

                                                                                                           پدر تو


 
دستور خط فارسی فرهنگستان
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دستور خط فارسی فرهنگستان ، فارسی ، زبان ، سخن

دستور خط فارسی فرهنگستان

 

        خط چهرة مکتوب زبان است و همان گونه که زبان از مجموعة اصول و قواعدی به نام «دستور زبان» پیروی می کند، خط نیز باید پیرو اصول و ضوابطی باشد که ما مجموع آن اصول و ضوابط را «دستور خط» نامیده ایم.

          خطّ فارسی، به موجب اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، خطّ رسمی کشور ماست وکلّیة اسناد رسمی و مکاتبات و کتابهای درسی باید به این خط نوشته شود و طبعاً چنین خطّی باید قواعد و ضوابطی معلوم و مدوّن داشته باشد تا همگان، با رعایت آنها، هویّت خط را تثبیت کنند و محفوظ دارند.

                                         

قواعد کلّی

      1. حفظ چهرة خطّ فارسی:

          از آنجا که خط در تأمین و حفظ پیوستگی فرهنگی نقش اساسی دارد، نباید شیوه ای برگزید که چهرة خطّ فارسی به صورتی تغییر کند که مشابهت خود را با آنچه در ذخایر فرهنگی زبان فارسی به جا مانده است به کلّی از دست بدهد و در نتیجه متون کهن برای نسل کنونی نامأنوس گردد و نسل های بعد در استفاده از متون خطّی و چاپی قدیم دچار مشکل جدّی شوند و به آموزش جداگانه محتاج باشند.

2. حفظ استقلال خط:

          خطّ فارسی نباید تابع خطوط دیگر باشد و لزوماً و همواره از خطّ عربی تبعیت کند. البته در نقل آیات و عبارات قرآن کریم، رسم الخطّ قرآنی رعایت خواهد شد.

3. فاصله گذاری و مرزبندی کلمات برای حفظ استقلال کلمه و درست خوانی:

          فاصله گذاری میان کلمات، خواه بسیط و خواه مرکّب[1]، امری ضروری است که اگر رعایت نشود طبعاً سبب بدخوانی و ابهام معنایی می شود. در نوشته های فارسی دو نوع فاصله وجود دارد: یکی فاصلة «برون کلمه» یعنی فاصله گذاری میان کلمه های یک جمله یا عبارت، مانند «یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود» (این فاصله در ماشین تحریر و رایانه «فاصلة یک حرفی» خوانده می شود) و دیگری فاصلة «درون کلمه» که معمولاً میان اجزای ترکیب و اغلب در حروف منفصل می گذارند: ورود، آزادمرد، خردورزی، پردرآمد (این فاصله در تداول، نیم فاصله خوانده می شود). رعایت این نیم فاصله به ویژه در دست نوشته ها دشوار است و از این رو اختیاری است و می توان ابهام تلفّظی را در ترکیب هایی مانند خردورزی با حرکت گذاری برطرف کرد.

 

برخی ویژگی های خطّ فارسی

          ــ بعضی حروف نمایندة بیش از یک صدا هستند:

          و مثل دو(عدد)، چو

                   مور، روز، لیمو، دارو

                   وام، جواب، روان، ناو، لغو

                   جوشن، روشن، نو، رهرو

                   خواهر، خویش

          ی مثل یار، پیدا، نای

                    میز، ریز، پری

                    موسی، حتّی، علی رغم

           هـ  مثل هوا، مهر، مشابه، دانشگاه

                    نامه، درّه

          ــ مصوّتهای َ ، -ِِِِِِِِِِِِِِِِ ،ِِ -ُ ِمعمولاً در خط منعکس نمی شود. در بعضی موارد، به کار نگرفتن نشانة این مصوّتها در خط باعث ابهام یا اشتباه می شود، به خصوص در مواردی مثل اعلام و کلمات دخیل فرنگی و لغات مهجور که تلفّظ صحیح آنها برای عامّة خوانندگان روشن نیست. در چنین مواردی صورت نوشتاری حتماً باید بسیار روشن و خوانا و با حرکت گذاری باشد:

          سارتر(sartre)، بِکِت(Beckett)، کِنِت(Kenneth)، سیر/ سِیَر/ سِیر؛ دیر/ دِیر؛ عَبید/ عُبید.

          ــ در املای کلمات و ترکیبات و عبارات عربی، که عیناً وارد زبان فارسی شده است، در بعضی موارد، قواعد املای عربی رعایت می شود:

          موسی، بالقوّه، خَلقُ السّاعه، حتّی، اِلی

 

املای بعضی از واژه ها و پیشوندها و پسوندها

          ای(حرف ندا) همیشه جدا از منادا نوشته می شود:

              ای خدا، ای که

          این، آن، جدا از جزء و کلمة پس از خود نوشته می شود:

              استثنا: آنچه، آنکه، اینکه، اینها، آنها، اینجا، آنجا، وانگهی.

          همین، همان، همواره جدا از کلمة پس از خود نوشته می شود:             

              همین خانه، همین جا، همان کتاب، همان جا

          هیچ، همواره جدا از کلمة پس از خود نوشته می شود:

              هیچ یک، هیچ کدام، هیچ کس

          چه، جدا از کلمة پس از خود نوشته می شود، مگر در:

              چرا، چگونه، چقدر، چطور، چسان             

          چه، جدا از کلمة پیش از خود نوشته می شود، مگر در:

              آنچه، چنانچه

          را، در همه جا جدا از کلمة پیش از خود نوشته می شود، مگر در:

              چرا، در معنای «برای چه؟» و در معنای «آری» در پاسخ به پرسش منفی.

          که، جدا از کلمة پیش از خود نوشته می شود:

              چنان که، آن که (= آن کسی که)            

              استثنا: بلکه، آنکه، اینکه

           ابن، حذف یا حفظ همزة این کلمه، وقتی که بین دو عَلَم واقع شود، هر دو صحیح است:

      حسین بن علی/حسین ابن علی؛ محمّد بن زکریای رازی/محمّد ابن زکریای رازی                                                                         

          به، در موارد زیر پیوسته نوشته می شود:

          1. هنگامی که بر سر فعل یا مصدر بیاید (همان که اصطلاحاً «بای زینت» یا «بای تأکید» خوانده می شود): بگفتم، بروم، بنماید، بگفتن (= گفتن)

         2. به صورت بدین، بدان، بدو، بدیشان[2] به کار رود.

         3. هرگاه صفت بسازد:

             بخرد، بشکوه، بهنجار، بنام

         به، در سایر موارد جدا نوشته می شود:

             به برادرت گفتم، به سربردن، به آواز بلند، به سختی، منزل به منزل، به نام خدا

          ــ هرگاه «بای زینت»، «نون نفی»، «میم نهی» بر سر افعالی که با الف مفتوح یا مضموم آغاز می شوند (مانند انداختن، افتادن، افکندن) بیاید، «الف» در نوشتن حذف   می شود:

             بینداز، نیفتاد، میفکن

          بی، همیشه جدا از کلمة پس از خود نوشته می شود، مگر آنکه کلمه بسیط گونه باشد، یعنی معنای آن دقیقاً مرکّب از معانی اجزای آن نباشد:

             بیهوده، بیخود، بیراه، بیچاره، بینوا، بیجا

         می و همی، همواره جدا از کلمة پس از خود نوشته می شود:

             می رود، می افکند، همی گوید

         هم، همواره جدا از کلمة پس از خود نوشته می شود، مگر در موارد زیر:

      1. کلمه بسیط گونه باشد:

          همشهری، همشیره، همدیگر، همسایه، همین، همان، همچنین، همچنان

      2. جزء دوم تک هجایی باشد:  

          همدرس، همسنگ، همکار، همراه

       3. جزء دوم با مصوّت «اُ» شروع شود، مگر هنگامی که همزه در ابتدای جزء دوم تلفّظ شود:

                    همایش، هماورد، هماهنگ

              هم آرزو، هم آرمان

           تبصره: هم، بر سر کلماتی که با «الف» یا «م» آغاز می شود، جدا نوشته        می شود:

              هم اسم، هم مرز، هم مسلک

          تر و ترین، همواره جدا از کلمة پیش از خود نوشته می شود، مگر در:

              بهتر، مهتر، کهتر، بیشتر، کمتر

           ها (نشانة جمع) همواره به کلمة پیش از خود می چسبد، مانند کتابها، باغها، چاهها، کوهها، گرهها، مگر هنگامی که:

          1. بخواهیم صورت مفرد کلمه را مشخص کنیم:

              کتاب ها، درس ها، باغ ها

           2. کلمه به «های» غیرملفوظ (بیان حرکت) و یا «های» ملفوظی که حرف قبل از آن حرف متّصل باشد، ختم شود:

              میوه ها، خانه ها، سفیه ها، فقیه ها، پیه ها، به ها

 

کسرة اضافه

          نشانة کسره اضافه در خط آورده نمی شود، مگر برای رفع ابهام در کلماتی که دشواری ایجاد می کند:

             اسب سواری/ اسبِ سواری

          ــ کلماتی مانند رهرو، پرتو، جلو، در حالتِ مضاف، گاهی با صامت میانجی «ی» می آید، مانند «پرتوی آفتاب» و گاهی بدون آن، مانند «پرتوِ آفتاب». آوردن یا نیاوردن صامت میانجی «ی» تابع تلفّظ خواهد بود.

          ــ برای کلمات مختوم به های بیان حرکت، در حالت مضاف، از علامت «ء»      (ی کوتاه شدة شبیه همزه) استفاده می شود:

             خانة من، نامة او

          ــ «ی» در کلمه های عربی مختوم به «ی» (که «آ» تلفّظ می شود)، در اضافه به کلمة بعد از خود، به «الف» تبدیل می شود:

              عیسای مسیح، موسای کلیم، هوای نفس، کُبرای قیاس

 

نشانة همزه

          همزة میانی

           الف) اگر حرف پیش از آن مفتوح باشد، روی کرسی «ا» نوشته می شود، مگر آنکه پس از آن مصوّت «ای» و «او» و «ــ» باشد که در این صورت روی کرسی «یـ» نوشته می شود:

              رأفت، تأسف، تلألو، مأنوس، شأن

              رئیس، لئیم، رئوف، مئونت، مطمئن، مشمئز

          تبصره: در کلمات عربی بر وزن «مُتَفَعِّل » نظیر متأثّر، متأخّر، متألّم که در تداول، اوّلین فتحة آنها به کسره تبدیل شده، همان صورت عربی آن ملاک قرار گرفته است.

          ب) اگر حرف پیش از آن مضموم باشد، روی کرسی «و» نوشته می شود، مگر آنکه پس از آن مصوّت «او» باشد که در این صورت روی کرسی«یـ» نوشته می شود:

              رؤیا، رؤسا، مؤسّسه، مؤذّن، مؤثّر، مؤانست

              شئون، رئوس

          ج) اگر حرفِ پیش از آن، مفتوح یا ساکن و پس از آن حرف «آ» باشد، به صورت ـآ/ آ نوشته می شود:

              مآخذ، لآلی، قرآن، مرآت

          در بقیّة موارد و در کلّیة کلمات دخیل فرنگی با کرسی «یـ» نوشته می شود:

               لئام، رئالیست، قرائات، استثنائات، مسئول، مسئله، جرئت، هیئت، لئون، سئول،      تئاتر، نئون، نشئت

              استثناء: توأم

 

          همزة پایانی

           الف) اگر حرف پیش از آن مفتوح باشد (مانند همزة میانی ما قبل مفتوح) روی کرسی «ا» نوشته می شود:

              خلأ، ملأ، مبدأ، منشأ، ملجأ

          ب) اگر حرف پیش از آن مضموم باشد (مانند همزة میانی ما قبل مضموم)، روی کرسی«و» نوشته می شود:

             لؤلؤ، تلألؤ

         ج) اگر حرف پیش از آن مکسور باشد، روی کرسی «ی» نوشته می شود:

متلألیء

          د) اگر حرف پیش از آن ساکن یا یکی از مصوّتهای بلند «آ» و «او» و «ای» باشد، بدون کرسی نوشته می شود:

              جزء، سوء، شیء، بطء، سماء، ماء، املاء، انشاء1

          تبصرة1: کلماتی مانند انشاء، املاء، اعضاء در فارسی بدون همزة پایانی هم نوشته می شود که صحیح است.

          تبصرة2: هرگاه همزة پایانی ماقبل ساکن (بدون کرسی) یا همزة پایانی ماقبل مفتوح (با کرسی «ا») و یا همزة پایانی ماقبل مضموم (با کرسی «و») به یای وحدت یا نکره متّصل شود، کرسی «یـ»می گیرد و کرسی قبلی آن نیز حفظ می شود:

             جزئی، شیئی، منشائی، مائی، لؤلؤئی

 

1. همزة پایانی بدون کرسی در کلمات انشاء، املاء، اعضاء، در فارسی، در اضافه به کلمة بعد از خود، غالباً حذف می شود و به جای آن «ی» میانجی می آید، مانند انشای خوب، اعضای بدن، ولی حفظ همزة آن هم صحیح است: انشاءخوب، اعضاء بدن.

 

واژه ها و ترکیبات و عبارات مأخوذ از عربی

          ــ «ه» در واژه ها و ترکیبات و عبارات مأخوذ از عربی به صورت های زیر نوشته می شود:

         1. اگر در آخر کلمه تلفّظ شود، به صورت «ت» نوشته می شود:

             رحمت، جهت، قضاوت، نظارت، مراقبت، برائت

              استثنا: صلوه، مشکوه (آنجا که مراعات رسم الخطّ قرآنی این کلمات در نظر باشد).

          2. اگر در آخر کلمه تلفّظ نشود، برای نشان دادن حرکت ماقبل آن، به صورت «ـه/ه» (های بیان حرکت) نوشته می شود:

علاقه،  معاینه، نظاره، مراقبه، آتیه

          و در این حالت همة احکام متعلّق به های بیان حرکت بر آن جاری است.

              علاقه مند، نظارگان، معاینة بیمار، مراقبه ای

          3. در ترکیبات عربی رایج در فارسی، مانند کامله الوداد، لیله القدر ، ثقه الاسلام، خاتمه الامر، دایره المعارف، معمولا به صورت «ـه/ه» نوشته می شود، اما گاهی در بعضی از ترکیبات مانند حجّت الاسلام و آیت الله، به صورت «ت» می آید که آن هم درست است.

 

          ــ «و» که در برخی از کلمه های عربی، مانند زکوه، حیوه، مشکوه، صلوه به صورت «آ» تلفّظ می شود، در فارسی (جز در مواردی که رعایت رسم الخطّ قرآنی این گونه کلمات موردنظر باشد به صورت «الف» نوشته می شود1: زکات، حیات، مشکات، صلات

          تبصره: کلمه هایی مانند زکوه، مشکوه، صلوه، (اگر به این صورت نوشته شده باشد)، در اضافه به «ی» نسبت یا وحدت با « ا» و «ت» نوشته می شود:

             زکاتی، مشکاتی، صلاتی، حیاتی

1.اسامی خاص در متون قدیم و نام خانوادگی اشخاص، اگر با املای عربی ثبت شده باشد به همان شکل حفظ می شود:مشکوه الدّینی، حیوه الحیوان.        

          ــ «الف کوتاه» همیشه به صورت «الف» نوشته می شود، مگر در موارد زیر:

   1. الی ، علی، حتّی، اولی، اوُلی

          2. اسمهای خاص:

               عیسی، یحیی، مرتضی، مصطفی، موسی، مجتبی

           تبصره: واژه هایی مانند اسمعیل، هرون و رحمن که در رسم الخطّ قرآنی به این صورت نوشته می شود در فارسی با «الف» نوشته می شود: اسماعیل، هارون، رحمان.

          3. ترکیباتی که عیناً از عربی گرفته شده است:

               اعلام الهدی، بدرالدُّجی، طوبی، لک، لاتُعَدُّ و لاتُحصی، سدرِه المُنتهی، لاتُحصی (صیغه های فعلی)

 

          ــ اسامی سوره های قرآن (مانند یس، طه، الم و...) به شکل مضبوط در قرآن نوشته می شود، امّا در کلماتی مانند یاسین، آل طاها و قاعدة تطابق مکتوب و ملفوظ رعایت می شود.

 

تنوین، تشدید، حرکت گذاری

هجای میانی «- وو-»

          آوردن تنوین (در صورتی که تلفّظ شود) در نوشته های رسمی و نیز در متون آموزشی الزامی است. تنوین به صورت های زیر نوشته می شود:

         1. تنوین نصب: در همه جا به صورت «اً ، ـاً» نوشته می شود:

             واقعاً، جزئاً، موقّتاً، عجالتاً، نتیجتاً، مقدّمتاً، طبیعتاً، عمداً، ابداً

          تبصرة 1: کلمه های مختوم به همزه، مانند جزء، استثناء، ابتداء، هرگاه با تنوین نصب همراه باشد، همزة آنها روی کرسی «یـ» می آید و تنوین روی «الف» بعد از آن قرار می گیرد: جزئاً، استثنائاً، ابتدائاً.

          تبصرة 2: تاء  عربی «ه/ ـه» اعم از آنکه در فارسی به صورت «ت» یا «ه/ ـه» (های بیان حرکت) نوشته یا تلفّظ شود، در تنوین نصب، بدل به «ت» کشیده می شود و علامت تنوین روی الفی که پس از «ت» می آید قرار می گیرد، مانند نتیجتاً، موقّتاً، نسبتاً، مقدّمتاً، حقیقتاً.

          2. تنوین رفع و تنوین جرّ: در همه جا به صورت «ـٌ وٍ ـٍ» نوشته می شود و فقط در ترکیبات مأخوذ از عربی که در زبان فارسی رایج است به کار می رود:

             مشارٌالیه، مضافٌ الیه، منقولٌ عنه، مختلفٌ فیه، متفقٌ علیه

             بعبارهٍ اُخری، اباً عن جد، ایّ نحوٍٍ کان

          گذاشتن تشدید همیشه ضرورت ندارد مگر در جایی که موجب ابهام و التباس شود که یکی از مصادیق آن هم نگاشتهاست:

             معین/ معیّن؛  علی/ عِلّی؛  دوار/ دوّار؛  کُره/ کُرّه؛  بنا / بنّا

          تبصره: در متون آموزشی برای نوآموزان و غیرفارسی زبانان و نیز در اسناد و متون رسمی دولتی، گذاشتن تشدید در همة موارد ضروری است.

          حرکت گذاری تنها در حدّی لازم است که احتمال بدخوانی داده شود:

              عُرضه/ عَرضه؛  حَرف/ حِرَف؛   بُرْد/ بُرْد؛   سرْچشمه/ سر چشمه

          واژه های دارای هجای میانی «ـ ووـ» با دو واو نوشته می شود:

              طاووس، لهاوور، کیکاووس، داوود

          تبصرة 1: نوشتن «داود» با یک واو به تبعیّت از رسم الخطّ قرانی بلامانع است.

          تبصرة 2: در مورد نام شخص، ضبط نهادی شده (مطابق شناسنامه) اختیار    می شد:

              کاوس، کاوسی

 

ترکیبات

          در باب پیوسته نویسی و یا جدانویسی ترکیبات در زبان فارسی سه فرض قابل تصوّر است: 

               1. تدوین قواعدی برای جدانویسی همة کلمات مرکّب و تعیین موارد استثنا.

         2. تدوین قواعدی برای پیوسته نویسی همة کلمات مرکّب و تعیین موارد استثنا.

          3. تدوین قواعدی برای جدانویسی الزامی بعضی از کلمات مرکّب و پیوسته نویسی بعضی دیگر و دادن اختیار در خصوص سایر کلمات به نویسندگان.

          فرهنگستان  در تدوین و تصویب «دستور خطّ فارسی»، فرض سوم را برگزیده و تنها موارد الزامی جدانویسی و یا پیوسته نویسی را به شرح زیر معیّن کرده است:

           الف) کلمات مرکّبی که الزاماً پیوسته نوشته می شود:

           1. کلمات مرکّبی که از ترکیب با پیشوند ساخته می شود همیشه جدا  نوشته   می شود، مگر مرکّبهایی که با پیشوندهای «به»، «بی» و «هم»، با رعایت استثناهایی، ساخته می شود و احکام آن در «املای بعضی از واژه ها و پیشوندها و پسوندها» آمده است.

           2. کلمات مرکّبی که از ترکیب با پسوند ساخته می شود همیشه پیوسته نوشته می شود، مگر هنگامی که :

          الف) حرف پایانی جزء اوّل با حرفِ آغازی جزء دوم یکسان باشد: 

              نظام مند، آب بان

          ب) جزء اوّلِ آن عدد می باشد:

              پنج گانه، ده گانه، پانزده گانه

              استثنا: بیستگانی (واحد پول)

            تبصره: پسوندِ «وار» از حیث جدا و یا پیوسته نویسی تابع قاعده ای نیست، در بعضی کلمه ها جدا و در بعضی دیگر پیوسته نوشته می شود:

              طوطی وار، فردوسی وار، طاووس وار، پری وار

              بزرگوار، سوگوار، خانوار

          3. مرکّبهایی که بسیط گونه است :

               آبرو، الفبا، آبشار، نیشکر، رختخواب، یکشنبه، پنجشنبه، سیصد، هفتصد، یکتا، بیستگانی

          4. جزء دوم با «آ» آغاز شود و تک هجایی باشد:

              گلاب، پساب، خوشاب، دستاس

            تبصره: جزء دوم، اگر با «آ» آغاز شود و بیش از یک هجا داشته باشد، از قاعده ای تبعیّت نمی کند: گاهی پیوسته نوشته می شود، مانند دلاویز، پیشاهنگ، بسامد و گاهی جدا، مانند دانش آموز، دل آگاه، زبان آور.

           5. هرگاه کاهش یا افزایش واجی یا ابدال یا ادغام و مزج یا جابه جایی آوایی در داخل آنها روی داده باشد:

              چنو، هشیار، ولنگاری، شاهسپرم، نستعلیق، سکنجبین

          6. مرکّبی که دست کم یک جزء آن کاربرد مستقل نداشته باشد:

              غمخوار، رنگرز، کهربا

          7. مرکّبهایی که جدا نوشتن آنها التباس یا ابهام معنایی ایجاد کند:

              بهیار (به یار)، بهروز (به روز)، بهنام (به نام)

           8. کلمه های مرکّبی که جزء دوم آنها تک هجایی باشد و به صورت رسمی یا نیمه رسمی، جنبة سازمانی و اداری و صنفی یافته باشد :

               استاندار، بخشدار، کتابدار، قالیشو، آشپز

                 ب) کلمات مرکّبی که الزاماً جدا نوشته می شود:

           1. ترکیب های اضافی (شامل موصوف و صفت، و مضاف و مضافٌ الیه [که به صورت اسم مرکّب درآمده اند]):

               دست کم، حاصل ضرب، صرف نظر، سیب زمینی، آب میوه، آب لیمو

          2. جزء دوم با «الف» آغاز شود:

               دل انگیز، عقب افتادگی، کم احساس

          3.حرف پایانی جزء اول با حرف آغازی جزء دوم همانند یا هم مخرج باشد:

               آیین نامه، پاک کن، کم مصرف، چوب بری، چوب پرده

          4. مرکّبهای اتباعی و نیز مرکّبهای متشکّل از دو جزء مکرّر:

               سنگین رنگین، پول مول، تک تک، هق هق

          5. مصدر مرکّب و فعل مرکّب:

               سخن گفتن، نگاه داشتن، سخن گفتم، نگاه داشتم 

1.این التباس بیشتردر به،کَه و کُه(صورت کُه بیشتردرقدیم وعمدتاًدرشعر به کاررفته است)مشاهده می شود:بهساز،کهربا،کهکشان،کهگِل،کهریز،کُهسار.

          6. مرکّب هایی که یک جزء آنها کلمة دخیل فرنگی باشد:

               خوش پُز، شیک پوش، پاگون دار

          7. عبارتهای عربی که شامل چند جزء باشد:

               مع ذلک، من بعد، علی هذا، ان شاء الله، مع هذا، باری تعالی، حقّ تعالی،      علی ایّ حال

            تبصره: هر دو صورت نوشتاری «باسمه تعالی» و «بسمه تعالی» جایز است.

          8 . یک جزء از واژه های مرکّب عدد باشد:

               پنج تن، هفت گنبد، هشت بهشت، نه فلک، ده چرخه

             تبصره: به استثنای عدد یک، که بسته به مورد و با توجّه به قواعد دیگر، با هر دو املا صحیح است:

                یکسویه/ یک سویه؛ یکشبه/ یک شبه؛ یکسره/ یک سره؛ یکپارچه/ یک پارچه

           9. کلمه های مرکّبی که جزء اوّل آنها به های بیان حرکت ختم شود (های بیان حرکت در حکم حرف منفصل است):

              بهانه گیر، پایه دار، کناره گیر

          تبصره: کلمه هایی مانند تشنگان، خفتگان، هفتگی، بچّگی که در ترکیب، های بیان حرکت آنها حذف شده و به جای آن «گِ» میانجی آمده است، از این قاعده مستثناست.

         10. کلمه با پیوسته نویسی، طولانی یا نامأنوس یا احیاناً  پُردندانه شود:

             عافیت طلبی، مصلحت بین، پاک ضمیر، حقیقت جو

          11. هرگاه یکی از اجزای کلمة مرکّب دارای چند گونة مختوم به حرف منفصل و حرف متّصل باشد، چون جدا نویسیٍِ گونه یا گونه های مختوم به حرف منفصل اجباری است به تبع آن جدا نویسی گونه یا گونه های دیگر نیز منطقی تر است:

             پابرهنه/ پای برهنه؛  پامال/ پای مال

         12. یک جزء کلمة مرکّب صفتِ مفعولی یا صفتِ فاعلی باشد:

             اجل رسیده، نمک پرورده، اخلال کننده، پاک کننده

         13. یک جزء آن اسم خاص باشد:

             سعدی صفت، عیسی دم

          14. جزء آغازی یا پایانیِ آن بسامد زیاد داشته باشد:

              نیک بخت، هفت پیکر،   شاه نشین، سیه چشم

           15. هرگاه با پیوسته نویسی، اجزای ترکیب ترکیب معلوم نشود و احیاناً ابهام معنایی پدید آید:

              پاک نام، پاک دامن، پاک رای، خوش بیاری

 

فهرست واژه هایی با چند صورت املایی

 

صورتهای املایی

ضبط مختار

آزوقه / آذوقه

آذوقه

آروغ / آروق

آروغ

آقا / آغا

آقا

اتاق / اطاق

اتاق

اتو/ اطو

اتو/ اطو

اختاپوس / اختاپوث

اختاپوس

اسطبل / اصطبل

اسطبل

اسطرلاب / اصطرلاب

اسطرلاب

اَلَم شنگه / عَلَم شنگه

اَلَم شنگه

امپراتور / امپراطور

امپراتور

اُتراق / اُطراق

اُتراق

بابا غوری / بابا قوری

باباغوری

باتری / باطری

باتری/ باطری

باتلاق/ باطلاق

باتلاق

باجناغ / باجناق

باجناغ

بغچه / بقچه

بغچه/ بقچه

صورتهای املایی

 

 بلغور/ بلقور

ضبط مختار

 

بلغور

بلیت / بلیط

بلیت

پاتوق / پاتوغ

پاتوق

ترق و توروق/ تارغ و توروغ

ترق و توروق

تارم / طارم

طارم

تنبور / طنبور

تنبور

تاس / طاس

طاس

تاق / طاق

طاق

تاق / طاق (در مقابل جفت)

تاق

تاقدیس / طاقدیس

طاقدیس

تالار / طالار

تالار

تاول / طاول

تاول

تایر / طایر (چرخ ماشین )

تایر

تبرزد / طبرزد

تبرزد/ طبرزد

تبرزین / طبرزین

تبرزین

تپانچه / طپانچه

تپانچه

تپیدن / طپیدن

تپیدن (مشتقات آن نیز با «ت» نوشته می شود)

تپق / طپق / تپغ

تپق

تراز / طراز

تراز (= تراز آبی)

تراز / طراز

طراز (= نگار جامه)

(همچنین در عبارتی مثل «طراز اول» به معنای دارای مقام اول)

ترخون / طرخون

ترخون

صورتهای املایی

 

ترقه / طرقه

ضبط مختار

 

ترقه

تشت / طشت

تشت / طشت

تغار / طغار

تغار

توفان / طوفان

توفان / طوفان

چارق / چارغ

چارق

ختمی / خطمی (گُل)

خطمی

زغال / ذغال

زغال

دوقلو/ دوغلو

دوقلو

سوغات / سوقات

غلتیدن / غلطیدن

سوغات

غلتیدن

(همچنین مشتقات آن مثل «غلتان»، «غلتک»، «بام غلتان»)

قاتی / قاطی

قاتی

قار و قور / غار و غور

قار و قور

قباد / غباد (نام ماهی )

قباد

قدّاره / غدّاره

قدّاره

قدقد / غدغد

قدقد

قدغن / غدغن / غدقن

غدغن

قراقروت / قراقروط

قراقروت

قرتی / غرتی

قرتی

قرشمال / غرشمال

قرشمال

قُرُق / غُرُق

قُرُق

قرمه / غرمه / قورمه

قورمه

قشقرق / غشغرق

قشقرق

صورتهای املایی

 

ضبط مختار

 

قشلاق / قشلاغ

(گونه های دیگر: قیشلاق / قیشلاغ)

 قشلاق

قفس / قفص

قفس

قُلُپ / غُلُپ

قُلُپ

قلنبه / غلنبه

قلنبه

قلیان / غلیان

قلیان

قورباغه / غورباغه

قورباغه

قورت / غورت

قورت

لاتاری / لاطاری

لاتاری

لق / لغ

 لق

لق و لوق / لغ و لوغ

لق و لوق

لق لق / لغ لغ

لق لق

لوطی / لوتی

لوطی

 ملات / ملاط

 ملاط

ناسور / ناصور

ناسور

قوطی / قوتی

قوطی

نسطوری / نستوری

نسطوری

نق نق / نغ نغ

نق نق

نفت / نفط

نفت

نفتالین / نفطالین

نفتالین

 ورغُلُمبیدن / ورقُلُمبیدن

ورقُلُمبیدن

وق وق / وغ وغ

 وغ وغ

هلیم / حلیم

حلیم

هوله / حوله

حوله

هیز / حیز

هیز

یاتاقان / یاطاقان

یاتاقان

یالقوز / یالغوز

یالقوز

 یُرقه / یُرغه/ یورقه / یورغه

 یورغه

 یُغور / یُقور

یُغور

 

فهرست اعلام دارای دو یا چند صورت املایی با ضبط مختار

صورت های املایی

ضبط مختار

آغاخان / آقا خان

آقاخان

آغاجری / آقا جری

آغاجری

آلاداغ / آلاداق

آلاداغ

اُترار / اُطرار

اُترار

اتریش / اطریش

اتریش

استهبانات / اسطهبانات / اصطبهانات

اصطهبانات

استخر / اسطخر / اصطخر

استخر / اسطخر

 ایتالیا / ایطالیا

ایتالیا

ایذه / ایزه

ایذه

باتوم / باطوم

باطوم

بوذرجمهر / بوزرجمهر

بوزرجمهر

پتر کبیر / پطر کبیر

پتر کبیر

پترزبورگ / پطرزبورگ

پترزبورگ

تاب / طاب

 (نام رودی که از کهکیلویه سرچشمه می گیرد)

تاب

تارم / طارم

طارم

تالش / طالش

تالش / طالش

تایباد / طایباد

تایباد

تخارستان / طخارستان

تخارستان / طخارستان

ترابلس / طرابلس

طرابلس

ترشیز / طرشیز

ترشیز

ترقبه / طرقبه

ترقبه / طرقبه

تسوج / طسوج

تسوج / طسوج

توالش / طوالش

توالش / طوالش

توس / طوس

توس / طوس

توسی / طوسی

طوسی

(طوسی وقتی اسم یا لقب باشد، مانند خواجه نصیرالدّین طوسی، فردوسی طوسی، همیشه با «ط»  می آید)

 تهران / طهران

تهران

تهماسب / طهماسب

تهماسب / طهماسب

تهمورث / طهمورث

تهمورث / طهمورث

تیسفون / طیسفون

تیسفون

جابلسا / جابلصا

جابلسا

ختا / خطا

ختا

خواف / خاف

خاف

زنون / ذنن

زنون

ساوجبلاغ / ساوجبلاق

ساوجبلاغ

سُغد / صُغد

سُغد

سقلاب / صقلاب

سقلاب / صقلاب

شبورغان / شبورقان

شبورغان

عیسو / عیصو

عیسو

قباد / غباد

قباد

کیقباد / کیقباد

کیقباد

لوت / لوط (کویر)

لوت

لوت/  لوط ( قوم)

لوط

 



1. مرکّب یا ترکیب به معنای اعمّ کلمه گرفته شده است و شامل کلمه هایی مانند کتابخانه، داروخانه، گلاب، دانشجو، دانش پرور،خردورزی، تورّم زا، غذاخوری، همدلی، ارجمند، بررسی، بازگویی، کتابچه، دفترچه می شود.

2- گونة قدیمی حرف اضافة «به» فقط در کلمات بدین، بدان، بدو، بدیشان باقی مانده است.


 
نشانه گذاری
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نشانه گذاری ، فارسی ، زبان ، سخن

نشانه گذاری

 

          نشانه های سجاوندی در نوشتار، با نشان دادن ارتباط معنایی و دستوری واژه ها، عبارات و جمله ها کار خواندن و درک متن را آسان می کند و نارسایی های ناشی از نبود عناصر خطی برای لحن و آهنگ و تکیه کلام را تا حدودی برطرف می سازد. این نشانه ها در زبان فارسی سابقۀ استعمال چندانی ندارد و به پیروی از نوشته های غربی بویژه پس از انقلاب مشروطیّت در زبان فارسی رایج شده است.

          اینک کاربرد هریک از این نشانه ها در ذیل می آید:

   

1ـ نقطه (.)

     ــ نشانة وقف کامل است و در پایان جمله می آید جز در پایان جمله های عاطفی و پرسشی.

     ــ پس از نشانة اختصار:  سال 329 ق.م. (قبل از میلاد مسیح)  ـ  ه. ا. سایه (هوشنگ ابتهاج).

    ــ بعد از شمارة ردیف یا حروف ابجد به حساب جمّل:   1. 2. 3. یا الف. ب. ج.

   

2ـ ویرگول (،)

     ــ نشانة درنگ کوتاه است و میان بندهای جملة بلند می آید:   وقتی به خانه برگشتم، او را ندیدم.   ـ    هرکه آن کند که نباید، آن بیند که نشاید.

     ــ به جای واو عطف میان واژه های همپایه:  فردوسی، مولانا، سعدی و حافظ بزرگترین سخنوران ایران هستند.

     ــ بین بخش های مختلف یک نشانی یا مرجع و مأخذ یک نوشته:   سعدی، بوستان، تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، تهران، 1363.

     ــ میان اسم، لقب و بدل:   شیخ الرئیس، ابن سینا، فیلسوف ایرانی، در پزشکی شهرۀ عالم است.

     ــ در آغاز و پایان جمله دعایی و جمله معترضه:   مولانا ،رحمه الله علیه، در سال 672 ه.ق. درگذشت.

 

3ـ نقطه ویرگول (؛)

     ــ میان دو جملة مستقلّ که پیوند معنایی دارند:   احمق را ستایش خوش آید؛ چون لاشه که در کعبش دمی، فربه نماید.

4ـ دو نقطه (:)

     ــ در آغاز نقل قول:   حضرت علی (ع) می فرماید: «قناعت گنجی است که هرگز پایان   نمی پذیرد.»

     ــ برای شرح و توضیح یک مطلب کلّی:  دکتر شفیعی کدکنی در حوزه ادبیات از چند جهت چهره ای شاخص است: شاعری، تحقیق، نقد و عرفان.

     ــ برای آوردن معنی واژه ها:   فروغ: روشنایی   ـ    یغما: غارت

 

5ـ سه نقطه (...)

     ــ برای نشان دادن بخش حذف شدة سخن. 

     ــ برای اختصار در کلام ادامه دار:   یک منتقد ادبی باید با دانش های روان شناسی، تاریخ، فلسفه و منطق و ... آشنایی داشته باشد.

     ــ برای محرمانه نگاه داشتن نام اشخاص:   آقای ... بنده را مأمور به این کار کردند.

     ــ افتادگی از دست نویس ها و دشواری در خواندن نسخه های قدیمی به هنگام تصحیح متون.

     ــ برای کلام ناتمام به دلایل گوناگون:    شما ... شما زبانم لال...

 

6ـ گیومه (« »)

     ــ برای نقل سخن از گفته یا نوشتة دیگران:  حضرت مولانا می فرماید:                         «آب کم جوی تشنگی آور به دست          تا بجوشد آبت از بالا و پست»

     ــ برای مشخّص و ممتاز کردن عنوان کتاب، مقاله، نشریه و نام اشخاص، مکان ها، اصطلاحات و واژه های خاصّ :   «اونوره دو بالزاک» از بزرگترین نویسندگان جهان است.

 

       7ـ خط فاصله (ــ)

     ــ برای نقل گفت و گوی اشخاص داستان و نمایشنامه در آغاز سطر می آید.

     ــ به معنی «تا» و «به» برای بیان فاصلة زمانی و مکانی:     فاصلة  تهران ــ آمل    200   کیلومتر است.   ـ    قطار تهران ــ  مشهد رسید.

     ــ برای آوردن جملة معترضه در کلام:   سخن سعدی ــ شیخ اجلّ ــ در گلستان بسیار شیرین و دلنشین است.

     ــ میان عبارت ها و ترکیب های شبه مرکّب:   فرهنگ فارسی ــ انگلیسی یا نشریة   علمی ــ فرهنگی.

     ــ بعد از شمارة ردیف در اعداد یا حروف:   1ــ   2ــ   3ــ    یا   الف ــ   ب ــ   ج ــ

     ــ در پایان سطر هنگامی که بخشی از کلمه یا ترکیب به اوّل سطر بعد برده شود.

 

8 ـ نشانة پرسش یا علامت سؤال (؟)

     ــ در پایان جمله های پرسشی:   آیا به مسافرت می روی؟  ـ   کتاب را خوانده ای؟

     ــ برای نشان دادن تردید و ابهام دربارة یک مطلب:   طبق آمار، جمعیّت تهران          20 میلیون نفر (؟) است.

     ــ برای بیان استهزا و تمسخّر: سربازان دشمن در نهایت شجاعت (؟) میدان نبرد را ترک گفتند.

 

9ـ نشانة عاطفی یا علامت تعجّب (!)

     ــ در پایان جمله های عاطفی (بیانگر تعجّب، آرزو، افسوس، حسرت، تحسین، نفرین، تأکید و...)    چه روزهای شیرینی!

     ــ برای بیان حیرت و شگفتی:   در آزمون پایان ترم، دو نفر (!) موفّق به کسب نمره قبولی شدند.

     ــ پس از اصوات:    آه!  من حرام  شده ام.

     ــ به نشانة خطاب (منادا):    خدایا! تو تنها امّید محرومانی.

 

10ـ کمانک یا پرانتز ( )

     ــ برای دادن اطّلاعات بیشتر به خواننده:    شاهکار نظامی گنجوی (هفت پیکر) از آثار برجستة ادب فارسی به شمار می رود.

     ــ معنی و معادل یک واژه:   معمولاً کلمات برجستة متن را با حروف ایتالیک (مورّب)    می نویسند.

     ــ برای ذکر مأخذ در پایان مثال ها و شواهد:   مرد بی عیب نباشد، الکمال لله            عزّ و جلّ. (تاریخ بیهقی، ص 197)

 

11ـ قلاب یا کروشه [  ]

     ــ هنگام نقل مطلبی، برای افزودن چیزی به اصل کلام.

     ــ برای افزوده ها و توضیحات در تصحیح متون کهن:   آهویی به دام مجنون افتاد، اکرامش نمود و رها کرد. [پرسیدند: چرا چنین کردی؟]  گفت: از او چیزی به لیلی  می ماند.

     ــ برای دستورهای اجرایی در نمایشنامه ها:   احمد [با چهره ای عبوس و گرفته] : دلم نمی خواهد یک قدم در این راه بردارم.[با بی اعتنایی سرش را بر می گرداند]

 

12ـ ممیّز (/)

     ــ به معنی «یا» بین دو کلمة معادل:    ارزیابی/ ارزشیابی

     ــ برای جدا کردن روز، ماه و سال، و نیز برای نشان دادن شمارة سوره و آیه به هنگام ذکر مأخذ.

     ــ برای جدا کردن سال های هجری شمسی و قمری و میلادی:    محمّد بن جریر طبری درسال 224ه.ق. / 839 م. در آمل زاده شد.

     ــ برای جدا کردن مصراع های شعر:    وعشق/ صدای فاصله هاست/ صدای        فاصله هایی که / غرق ابهامند.

 

13ـ ستاره (*)

     ــ برای ارجاع دادن به زیرنویس صفحه.

     ــ در اوّل سطر پیش از کلماتی مانند «نکته»، «یادآوری» و... به منظور جلب دقّت و توجّه خواننده.

     ــ برای جدا کردن مطالب و بندها با آوردن چند ستاره.

 

14ـ پیکان یا جهت نما

     ــ برای ارجاع دادن به جایی، معادل ر.ک (رجوع کنید به...)

     ــ برای نشان دادن نتیجه امری یا دگرگونی در صورت کلمه ای:   اناهیتا اناهیت   ناهیت   ناهید

     ــ در زیر نویس هایی که ادامة مطلب در صفحة بعد آمده است.

 

15ـ ایضاً

     ــ نشانة تکرار واژه ها در سطر های زیرین یک نوشته:

       آقای عباس نژاد دانشجوی رشته روان شناسی سال سوّم

        کامرانی                                                      اوّل

 

16ـ آکلاد {}

     ــبرای نشان دادن بخشهای یک موضوع.


 
ادبیات جهان
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ادبیات جهان ، فارسی ، زبان ، سخن

ادبیات جهان

 

         در ادبیات جهان نویسندگان و شاعران زیادی وجود دارند که با آفرینش شاهکارهای

ادبی نام خود را در تاریخ و در جهان ادبیات جاودانه نموده اند. اگر بنا باشد که به سرگذشت همة این نویسندگان مشهور پرداخته شود، خود کتابهای زیادی خواهد شد چنانکه آثار فراوانی در این زمینه به نگارش درآمده است؛ بنابراین در این مجال، ابتدا به عنوان نمونه به چند نویسندة بزرگ مثل بالزاک، ویکتورهوگو و شکسپیر و بخش هایی از نوشته آنها اشاره می شود، سپس نام برخی از برجسته ترین شخصیت های ادبی جهان به همراه نام آثار مشهورشان آورده می شود:

 

اونوره دوبالزاک:

          بالزاک یکی از بزرگترین نویسندگان جهان است که در سال 1799م. در فرانسه متولّد شد. آثار بسیاری خلق کرد که تعدادی از آنها به عنوان شاهکارهای ادبی جهان، شناخته  شده اند. از شاهکارهای او می توان به رمان های زنبق دره، باباگوریو، اوژنی گرانده، چرم ساغری و هانریت اشاره کرد.

          او در سال 1850م. در سن 51 سالگی به دلیل مصرف زیاد قهوه به هنگام داستان نویسی و نیز ابتلا به درد معده و قلب درگذشت.

 

بخش هایی از نامة پندآمیز خانم کنت دومورسوف به فلیکس جوان:

          ادب، همان فراموش کردن خویشتن است برای دیگران؛ و این در بسیار کسان یک ادا و یک شکلک ظاهری بیش نیست که همین که پای نفع شخصی به میان آید دروغ آن آشکار می گردد، و آنوقت است که یک مرد بزرگ خود را رذل نشان می دهد. ادب شکوفة درخت احسان است و عبارت از آن است که واقعاً شخص خود را فراموش کند؛ پس ظاهر را با باطن یکی کنید. از آن نترسید که چه بسا به علت این خصلت اجتماعی گول خواهید خورد؛ دیر یا زود حاصل آن همه بذری را که ظاهراً به باد افشانده اید خواهید برداشت...

          یکی از زننده ترین اشکال ادب ناسنجیده، افراط در وعده و نوید است. وقتی که از شما چیزی می خواهند که نمی توانید آنرا برآورید رک و راست از آن سرباز زنید و هیچ امید ناروا به کسی ندهید؛ اما آنچه را که می خواهید برآورده سازید زود عطا کنید: بدین سان هم در امساک و هم در عطا شیوة پسندیده ای خواهید داشت؛ و این هر دو، نوعی راستی و درست کرداری است که شخصیت را به طرز شگرفی بالا می برد...

          نه مغرور باشید و نه مبتذل، و در خدمت هم پیشدستی نکنید؛ زیرا که این هر سه موجب شکست است! غرور بیش از حد، از احترام شخصی می کاهد؛ ابتذال مایة تحقیر     می شود و پیشدستی در خدمت ما را سزاوار بهره کشی می نماید.

          از پیش بدانید که در سراسر زندگی دو یا سه دوست بیشتر نخواهید داشت، آنها هستند که باید از اعتماد کامل شما برخوردار باشند؛ هرگاه با چند تن اعتماد صمیمانه تری دارید تا با دیگر مردم، باز درباره خود رازدار باشید و همواره خویشتن دار باشید که گویی هم آنان را می بایست روزی رقیب خود، مخالف خود، یا دشمن خود ببینید، زیرا زندگی چنین حوادثی در پیش دارد...

          عشق حقیقی، جاودانی و بی پایان است، همیشه بر یک روش می ماند، یکنواخت و پاک است و از تظاهرات شدید مبرّا است. بزرگترین خوشبختی در آن است که انسان را دوست بدارند و او را درک کنند؛ از قلبی که محبّت خود را در آن جای می دهید کاملاً اطمینان حاصل کنید و عشق خود را به یک فرشتة پاکدل اختصاص دهید.

                                                                                                  زنبق درّه (ترجمة م. ا. به آذین)

 

 

ویکتور هوگو:

          هوگو یکی از بزرگترین و محبوب ترین شاعران و نویسندگان فرانسه است که در جهان ادبیات چهره ای شناخته شده و دوست داشتنی می باشد. او در سال 1802م. در فرانسه به دنیا آمد.

          بعضی از شاهکارهای او عبارتند از: بینوایان، گوژپشت نوتردام، مردی که می خندد و افسانة قرون.

          مرگ هوگو به سال 1855م. در سن 83 سالگی اتفاق افتاد.

 

بخشی از بینوایان:

          ژان والژان هنگامی که از خانة اسقف بیرون می آمد، از هر آنچه تا آن موقع افکارش به شمار می رفت خارج و دور بود. نمی توانست حساب کند که در وجودش چه می گذرد. در قبال کردار ملکوتی و در قبال کلمات دلنشین پیرمرد، سرسختی می ورزید. «شما به من قول داده اید که مرد با شرفی باشید. شما از این پس به بدی تعلّق ندارید و متعلّق به خوبی هستید. من جان شما را از شما می خرم، آن را از جوهر فساد می رهانم و به خدای مهربان تسلیمش می کنم.»

          این، لاینقطع در سرش دور می زد. این، رحمت آسمانی را با غرور که در وجود ما به مثابه سنگر بدی هاست، رو در روی هم می نهاد. مبهماً احساس می کرد، که عفو و اغماض این کشیش، بزرگترین هجوم و شدیدترین حمله ای بوده که تا آن موقع لرزه در او افکنده است؛ که اگر با این رحمت ستیزه کند، سخت جانی اش قطعی خواهد شد؛ و اگر تسلیم آن شود باید بر بغضی که اعمال دیگر آدمیان جانش را طی سالیان دراز با آن انباشته است و این مایه خوش آیندش است، پشت پا زند؛ که این دفعه یا باید قطعاً غلبه کند و یا یکسره مغلوب شود، و اینک مبارزه، مبارزه ای عظیم و قاطع بین «شرّ» وجود او و «خیر» وجود آن مرد درگرفته است.

          در پیشگاه همه این انوار مانند یک مرد مست می رفت. آیا زمزمه های اسرارآمیزی را که در بعضی لحظات زندگی روح را آگاه یا خسته می کنند می شنید؟ صدایی در گوشش می گفت که هماندم، ساعت باشکوه سرنوشتش را پیموده است؛ که دیگر حدّ وسط برای او وجود ندارد؛ که اگر از آن پس بهترین فرد آدمی نباید بدترین فرد خواهد بود؛ که به اصطلاح بر وی لازم است که هم اکنون، یا به بالاتر از یک اسقف عروج کند و یا به پایین تر از یک محکوم به اعمال شاقّه فرو افتد؛ که اگر می خواهد از این پس خوب باشد باید فرشته گردد؛ که اگر می خواهد شریر بماند باید دیو شود.

          آیا ژان والژان مبهماً سایه ای از همه این چیزها در فکر خود جمع می آورد؟ البته! بدبختی، هوش را تربیت می کند؛ با اینهمه مشکوک است که ژان والژان به مرحلة تمییز چیزهایی که اینجا نشان دادیم رسیده باشد. اگر این اندیشه ها به وی روی می نمودند، وی نمی دیدشان، بلکه نظرش از روی آنها می گذشت و این افکار جز آن کاری نمی توانستند کرد که وی را دستخوش خلجانی وصف ناپذیر و تقریباً دردناک سازند.

          هنگام بیرون آمدن از آن چیز بد شکل و سیاه که جبرگاه نامیده می شود، به محض رهایی از ظلمت، اسقف مانند یک روشنایی بسیار تند چشمانش را آسیب رسانده بود. زندگی آینده، زندگی ممکنی که از آن پس کاملاً پاکیزه و سراپا درخشان، خویشتن را به وی عرضه می داشت، وجودش را مملوّ از ارتعاش و اضطراب می کرد، و وی به درستی نمی دانست که در این مرحله به کجا رسیده است. مانند بومی که ناگهان طلوع آفتاب را بنگرد، این محکوم به اعمال شاقّه نیز از شعاع تقوا خیره وتقریباً کور شده بود. چیزی که محقّق بود و وی     شبهه ای در آن نداشت این است که وی دیگر همان مرد نبود؛ این است که همه چیز در وجودش تغییر یافته بود؛ این است که نمی توانست به خویشتن چنان وانمود کند که اسقف با وی سخن نگفته و لمسش نکرده است.

          در چنین وضع روحی با «پتی ژروه» مصادف شده و پولش را دزدیده بود، چرا؟ محققاً نمی توانست دلیلش را بازگوید. آیا این کار، یک آخرین اثر، و به منزلة یک واپسین تلاش اندیشه های پلیدی بود که از جبرگاه همراه آورده بود؟ یک باقیماندة تحریک درونی، یک نتیجة چیزی که در مبحث تعادل اجسام «نیروی اکتسابی» نامیده می شود بود؟ همین بود و شاید از این نیز کمتر بود. به سادگی بگوییم، این وی نبود که دزدی کرده بود، این آدمیزاده نبود، جانوری بود که به حکم عادت و به حکم غریزه، هنگامی که هوشش در بحبوحة اینهمه وسوسة نادیده و جدید دست و پا می زد ابلهانه پا بر آن پول نهاده بود. این آخرین عمل زشت، اثر جازمی در وی بخشید. از همان وهلة نخست، حتّی پیش از آن که خویشتن را بیازماید و فکر کند، سرگشته، همچون کسی که جویای وسیلة نجاتی است، کوشید تا کودک را بازیابد و پولش را باز پس دهد، سپس چون دانست که این بی فایده و محال است مأیوس بر جای ایستاد. هنگامی که ناله کنان می گفت: «من یک بینوا هستم؟» خویشتن را همچنانکه بود مشاهده کرده بود، و پیش از آن به قدری از خویشتن مجزّا شده بود که به نظرش می رسید که خود چیزی جز یک شبح نیست؛ و قدری دورتر، با گوشت و استخوان، چوبدستی به دست، نیم تنة کار بر تن، توبره پشتی مملوّ از اشیایی دزدی شده بر دوش، با چهره ای مصمّم و تیره، با فکری مالامال از طرح های شنیع، جبرکار منفور،       ژان والژان را رو در روی خود داشت. اثر بدبختی، چنانکه سابقاً ملاحظه کردیم، از بعض جهات اهل مکاشفه اش ساخته بود. پس این مثل یک مکاشفه بود. حقیقتاً آن ژان والژان را، آن چهرة مخوف را، جلوی خود می دید. تقریباً به لحظه ای رسید که از خود پرسید: «این مرد کیست؟» و از دیدن آن متوحّش شد. پس، به اصطلاح، خود را رو در رو مورد سیر قرار داد و در عین حال در خلال این مکاشفات در ژرفنایی اسرارآمیز، یک نوع روشنایی می دید که نخست یک مشعلش پنداشت. چون این نور را که در چشم وجدانش جلوه گر می شد، با دقّت بیشتری نگریست دریافت که هیأت انسانی دارد، و آن مشعل، شخص اسقف است. او همة جان این بینوا را مملوّ از شعشعه ای با شکوه می ساخت. ژان والژان مدت درازی گریست. با اشک های آتشین گریست، با ناله های زار گریست، با ضعفی بیش از ضعف یک زن. هنگامی که می گریست نور بیش از پیش در مغزش می درخشید، نوری خارق العاده، نوری هم جذّاب و هم مخوف. حیات خود را می نگریست و آن را در نظرش مهیب جلوه گر شد؛ بر جان خود نظر افکند و وحشت آورش دید. با اینهمه نوری لطیف بر این حیات و بر این جان پرتو انداخته بود...

                                                                                         بینوایان (ترجمة حسینقلی مستعان)    

 

ویلیام شکسپیر :

          شکسپیر یکی از برجسته ترین شخصیّت های ادبی و مشهورترین نمایشنامه نویس جهان است که در سال 1564م. در انگلستان متولّد شد. نوشته های زیادی از خود به یادگار گذاشت که برخی از مشهورترین آنها عبارتند از: هاملت، اتللو، مکبث، لیرشاه، رومئووژولیت، ژولیوس سزار، تاجر ونیزی، رؤیای شب نیمه تابستان، آنتونی وکلئوپاترا، و هیاهوی بسیار برای هیچ.

          او در سال 1616م. در سن52 سالگی درگذشت.

 

بخشی از نمایشنامة هاملت:

          ـ بودن یا نبودن؟ مسأله این است!

          آیا شریف تر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمّل شویم و یا آنکه سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم؟ مردن... خفتن... همین و بس؟

          اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته البته آرزومند آن بود. مردن... خفتن... خفتن، و شاید خواب دیدن. آه، مانع همین جاست. در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خواب مرگ، شاید رؤیاهای ناگوار ببینیم! ترس از همین رؤیاهاست که ما را به تأمل وا می دارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می کند. زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست که در مقابل لطمه ها و خفت های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبّر، آلام عشق مردود، درنگ های دیوانی، وقاحت منصب داران و تحقیرهایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند تن به تحمّل در دهد؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد، و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟ همانا بیم از ماوراء مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدّش هیچ مسافری بر نمی گردد شخص را حیران، و اراده او را سست می کند، و ما را وا میدارد تا همه رنج هایی را که در حال کنونی داریم تحمّل نماییم و خود را به میان مشقّاتی که از حدّ و نوع آن بی خبر هستیم پرتاب نکنیم!

          آری تفکّر و تعقّل همه ما را ترسو و جبان می کند، و عزم و اراده هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توأم گردد رنگ باخته، صلابت خود را از دست می دهد؛ خیالات بسیار بلند، به ملاحظات همین مراتب، از سیر و جریان طبیعی خود باز می مانند و به مرحلة عمل نمی رسند و از میان می روند...

                                                                                                    هاملت (ترجمة مسعود فرزاد)

 

 

ادبیات فرانسه

ــ مولیر (نام اصلی: ژان باتیست بوگلن) (1673-1622) نمایشنامه نویس:

     خسیس، مریض خیالی، طبیب اجباری، مردم گریز، زنان فضل فروش

ــ ژان دو لافونتن (1695-1621) شاعر و فابل نویس:

     فابل های: بلوط و نی، گرگ و برّه، ملخ و مور

ــ ولتر (نام اصلی: فرانسوا ماری آروئه) (1778-1694) فیلسوف و نویسنده:

     کاندید، سرنوشت

ــ ژان ژاک روسو (1778-1712) فیلسوف و نویسنده:

     امیل، اعترافات، قرارداد اجتماعی

ــ ژرژساند (نام اصلی: آماندین اورور لوسی دوپن) (1876-1804) نویسنده:

     رام کردن مرد سرکش، ایندیانا، لولیا

ــ فرانسوا رنه دو شاتو بریان (1848-1768) نویسنده:

     رنه، نبوغ مسیحیت، عشق و عفّت

ــ آلفونس لویی ماری دو لامارتین (1869-1790) شاعر و نویسنده:

     تفکّرات شاعرانه، سقوط یک فرشته، ژوسلن

ــ ویکتور ماری هوگو (1885-1802) شاعر و نویسنده:

     بینوایان، گوژپشت نوتردام، افسانة قرون، کارگران دریا، مردی که می خندد

ــ لویی شارل آلفرد دو موسه (1857-1810)  شاعر و نویسنده:

     اعتراف یک کودک قرن، شب ونیز

ــ آلکساندردوما( پدر) (1870-1802) نویسنده:

      سه تفنگدار، کنت مونت کریستو، لالة سیاه

ــ اونوره دو بالزاک (1850-1799) نویسنده:

     زنبق درّه، بابا گوریو، اوژنی گرانده، چرم ساغری، هانریت، پیردختر

ــ جورج استاندال (نام اصلی: ماری هانری بیل) (1842-1783) نویسنده:

     سرخ و سیاه، صومعة پارم

ــ گوستاو فلوبر (1880-1821) نویسنده:

     مادام بوواری، سالامبو، وسوسة سن آنتوان، ساده دل

ــ امیل زولا (1902-1840) نویسنده:

     نانا، زمین، ژرمینال، سقوط، قلب پاریس

ــ آلفونس دوده (1897-1840) نویسنده:

     تارتارون بر فراز آلپ، نامه های آسیابم، پتی شز

ــ ژول ورن (1905-1828) نویسنده:

     سفر به کرة ماه، دور دنیا در هشتاد روز، پنج هفته در بالن، بیست هزار فرسنگ زیر دریا، میشل ا ستروگف

ــ موریس مترلینگ (1949-1862) متفکّر و نمایشنامه نویس:

     مرد ریش آبی، پلئاس و ملیساند، موریانه، مونّا وانّا

ــ فرانسوا کوپه (1908-1842) شاعر:

     افتادگان، دفتر سرخ

ــ شارل پیر بودلر (1867-1821) شاعر:

     گل های بدی، سنگفرشها

ــ پل ورلن (1896-1844) شاعر:

     اشعار کیوانی، مجلس انس، زمان خوشبختی

ــ مارسل پروست (1922-1871) نویسنده:

     در جستجوی زمان از دست رفته، اعتراف یک عاشق، همسر عقرب

ــ ژان آرتور رمبو (1891-1854)  شاعر:

     اشراق، فصلی در دوزخ

ــ آناتول فرانس (نام اصلی: ژاک آناتول تیبو) (1924-1844) نویسنده:  

     خدایان تشنه اند، تائیس، جزیرة پنگوئن ها، انگشتری یاقوت

ــ استفان مالارمه (1898-1842) شاعر:  

     بعد از ظهر یک فون

ــ آندره پل گیوم ژید (1951-1896) نویسنده:

     مائده های زمینی، سکّه سازان، زیرزمین های واتیکان

ــ الکساندر دوما (پسر) (1895-1824) نمایشنامه نویس:

     مادام او کاملیا، زن عجیب

ــ رومن رولان (1944-1866) نویسنده:  

     رمان ده جلدی ژان کریستف، جان شیفته، گرگها

ــ پل والری (1945-1871) شاعر:

     مجموعة زیبایی ها

ــآنتوان سنت دو اگزوپری (1944-1900) نویسنده:

     شازده کوچولو، پرواز شبانه

ــ لویی آراگون (1982-1897) شاعر و نویسنده:

     هفتة مقدّس، روستایی پاریسی

ــ آلبرکامو (1960-1913) نویسنده:

     بیگانه، طاعون، افسانة سزیف

ــ ژان پل سارتر (1980-1905) فیلسوف و نویسنده:

     تهوّع، دیوار، مگس ها، روسپی بزرگوار، دستهای آلوده، شیطان و خدا

 

ادبیات انگلستان

ــ جفری چاسر (1400-1340) شاعر و نویسنده:

      قصّه های کانتربری، خانة شهرت

ــ سر فرانسیس بیکن (1626-1561) فیلسوف، نویسنده و سیاستمدار:

     پیشرفت دانش، ارغنون نو، آتلانتیس نو

ــ کریستوفر مارلو (1593-1564) نویسنده:

     نمایشنامة دکتر فاستوس، تیمور لنگ

ــ ویلیام شکسپیر (1616-1564) شاعر و نمایشنامه نویس:

     هاملت، اتللو، شاه لیر، مکبث، رومئو و ژولیت، آنتونی و کلئوپاترا، ژولیوس سزار، رؤیای                          شب نیمة تابستان، هیاهوی بسیار برای هیچ، ونوس و آدونیس، ریچارد سوّم

ــ جان میلتون (1674-1608) شاعر:

     بهشت گمشده، بهشت بازیافته، لیسیداس

ــ جان درایدن (1700-1631) شاعر و نویسنده:

     فتح غرناطه، اورنگ زیب، دون سباستین

ــ هنری فیلدینگ (1754-1707) نویسنده:

     تام جونز، امیلیا، قهوه خانه

ــ الکساندر پوپ (1744- 1688) شاعر:

     شبانی ها، تطاول به حلقة گیسو، حماسة ابلهان

ــ دانیل دفو (1731-1660) نویسنده:  

     رابینسون کروزو، مل فلاندرز، رکسانا، کلنل جک

ــ جاناتان سویفت (1745-1667) شاعر و نویسنده:

     سفرهای گالیور، نبرد کتابها، یک پیشنهاد کوچک

ــ ویلیام بلیک (1827-1757) شاعر و نقّاش:

     سرودهای عصمت، وصلت بهشت و جهنّم، سرودهای تجربه

ــ سر والتر اسکات (1832-1771) شاعر و نویسنده:

     آیوانهو، بانوی دریاچه، طلسم، ویورلی، عتیقه جو

ــ ویلیام وردزورث (1850-1770) شاعر:

     گردش شبانه، چکامه های غنایی، طرح های توصیفی

ــ جین اوستین (1817-1775) نویسنده:  

     غرور و تعصّب، دلباخته، اِما 

ــ ساموئل تایلر کالریج (1834-1772) شاعر و منتقد:

     دریانورد فرتوت، کریستابل، قوبلای خان

ــ چارلز دیکنز (1870-1812) نویسنده:

     الیور توییست، دیوید کاپرفیلد، آرزوهای بزرگ، داستان دو شهر، روزگار سخت، مارتین    چازلویت، خانة متروک

ــ جورج الیوت (نام اصلی: ماری آن ایوانز) (1880-1819) نویسنده:  

     آدام بید، کولی اسپانیایی، میدل مارچ ، آسیاب کنار فلوس

ــ جورج گوردون بایرون مشهور به لرد بایرون (1824-1788) شاعر:

     ساعات بطالت، لارا، زندانی شیلان

ــ توماس هاردی (1928-1840) نویسنده:

     یک جفت چشم آبی، شهردار کاستریج، تس دوربرویل

ــ شارلوت برونته (1855-1816) نویسنده:

     جین ایر، شرلی، پروفسور

ــ امیلی برونته (1848-1818) نویسنده:

     بلندی های بادگیر، عشق هرگز نمی میرد

ــ آن برونته (1849-1820) نویسنده:

     آکنس گری، مستأجر وایلد فل هال

ــ پرسی بیش شلی (1822-1792) شاعر و نویسنده:

     پرومتة از بند رسته، آلاستور

ــ جان کیتس (1821-1795) شاعر:

     هیپریون، بانوی زیبای بی ترحّم

ــ لرد آلفرد تنیسون (1892-1809) شاعر:

     کاخ هنر، خیالبافان بی غم، شاهدخت

ــ ادوارد فیتز جرالد (1883-1809) ادیب و مترجم:

     برگردان منظوم از رباعیّات خیّام

ــ اسکار وایلد (1900-1854) شاعر و نویسنده:

     دوریان گری، زن بی اهمیّت، شوهر دلخواه، اهمیّت جدّی بودن، سالومه

ــ ماتیو آرنولد (1888-1822) شاعر و منتقد :

     خوشگذران آواره، امپدوکلس بر اتنا

ــ توماس کارلایل (1881-1795) نویسنده:

     الیور کرامول، سارتور رسارتوس، قهرمان و قهرمان پرستی

ــ کریستینا روزتی (1894-1830) شاعر:

     بازار گابلین، پیشرفت شاهزاده

ــ لوئیس کارول (نام اصلی: چارلز لاتویج داجسون) (1898-1832) نویسنده:

     آلیس در سرزمین عجایب، از میان آینه ها

ــ رودیارد کیپلینگ (1936-1865) شاعر و نویسنده:

     سرودهای اداری، سرودهای سربازخانه، موانع زندگی، داستان های بی پرده از تپّه ها

ــ ویلیام سامرست موآم (1965-1874) نویسنده:

     ماه و شش پنی، لبة تیغ، اسارت بشری، جادوگر، درخت کازوارینا

ــ بنجامین دیزرائیلی (1881-1804) نویسنده و سیاستمدار:

     دوک جوان، معبد هنریتا، کانینگزلی ، ویوین گری

ــ جیمز جویس (1941-1882) شاعر و نویسنده:

     اولیس، تبعیدی ها، دوبلینی ها

ــ رابرت لویی استیونسن (1894-1850) شاعر و نویسنده:

     جزیره گنج، مرده دزد، مردان خوشحال، هشت سال آشوب، دکتر جکیل

ــ ویرجینیا وولف (1941-1882) نویسنده و منتقد:

     خانم دالووی، به سوی فانوس دریایی، خیزابها، اتاق جاکوب

ــ جوزف کونراد (نام اصلی:جوزف تئودور کونراد کورزینفسکی) (1924-1857) نویسنده:                                                                                                                                                                       طوفان، مأمور مخفی، بخت، لرد جیم

ــ جورج ارول (نام اصلی: اریک بلر) (1950-1903) نویسنده و منتقد:

     قلعة حیوانات، رمان 1984

ــ ادوارد مورگان فورستر (1970-1879) نویسنده:

     اتاقی با یک منظره، دراز ترین سفر، لحظة ابدی

ــ گراهام گرین (1991-1904) نویسنده:

     آمریکایی آرام، صخرة برایتون، قدرت و شکوه، مرد سوّم، اتاق نشیمن

ــ سرآرتور کنن دوئل (1930-1859) نویسنده:

      ماجراهای شرلوک هلمز، درّة ترس

ــ آگاتا کریستی (1976-1891) نویسنده:

     انگشت متحرّک، شاهد برای تعقیب، قتل راجر اکروید، به طرف صفر

ــ دافنه دو موریه (    -1907) نویسنده:

     ربکا، مهمانسرای جامائیکا، دختر عموی من راشل

ــ جورج برنارد شاو (1950-1856) نمایشنامه نویس:

     کسب و کار خانم وارن، مرد سرنوشت، سلاح ها و انسان، سرگرد باربارا

ــ ساموئل بکت (1989-1906) نویسنده:

     در انتظارگودو، آخر بازی، بی آبرو، روزهای خوشی

 

ادبیات آمریکا

ــ ادگار آلن پو (1849-1809) شاعر:

     الدورادو، کاخ ارواح، کلاغ، شهر در دریا

ــ هرمان ملویل (1891-1819) شاعر و نویسنده:

     موبی دیک یا نهنگ سفید، بیلی باد، تای پی، ماردی، رد برن

ــ رالف والدو امرسون (1882-1803) فیلسوف و شاعر و نویسنده:

     مردان نمونه ، هدایت زندگی

ــ هنری لانگ فلو (1882-1807) شاعر و نمایشنامه نویس:

      صداهای شب، ایوانجلین، میهمانسرای کنار راه، مسیح: یک راز

 ــ ناتانیل هاثورن (1864-1804) نویسنده:

     داغ ننگ، خانة هفت شیروانی، ماه گرفتگی، نقاب سیاه، صورت سنگی بزرگ  

 ــ هریت بیچر استو (1896-1811) نویسنده:

      کلبة عمو تم، مروارید جزیرة اور، خواستگاری کشیش

ــ والت ویتمن (1892-1819) شاعر و نویسنده:

     برگ های علف، فرانکلین ایوانز  یا  همیشه مست  

ــ هنری جیمز (1916- 1843) نویسنده:  

     تصویر یک زن، جام زرّین، برج عاج، چشمة مقدّس، بالهای کبوتر

ــ جین وبستر (1916-1876) نویسنده:

     بابالنگ دراز ، جری جوان

ــ مارک تواین (نام اصلی: ساموئل لانگهورن کلمنس) (1910-1835) نویسنده:

     ماجراهای تام سایر، ماجراهای هاکلبری فین، بیگانة مرموز، شاهزاده و گدا، زندگی بر روی می سی سی پی، عصر زرّین

ــ جک لندن (نام اصلی:جان گریفیث لندن) (1916-1876) نویسنده:

     آوای وحش، سپید دندان، پاشنة آهنین،  دختر برفها، درّة ماه، مارتین ایدن

ــ پرل. س. باک (1973-1892) نویسنده:

     فرشتة جنگجو، مردان خدا، خاک خوب، نسل اژدها

ــ اوهنری (نام اصلی: ویلیام سیدنی پورتر) (1910-1862) نویسنده:

     راه های سرنوشت، شش ها و هفت ها، ولگردان و آوارگان، قلب مغرب

ــ فرانسیس اسکات فیتز جرالد (1940-1896) نویسنده:

     گاتسبی بزرگ، زیبا و نفرین شده، شب لطیف است

ــ شروود آندرسون (1941-1876) نویسنده:

     خندة مرموز، سفید پوست بیچاره

ــ ویلیام فاکنر (1962-1897) نویسنده و شاعر:

     خشم و هیاهو، سارتوریس، علفهای وحشی، ابسالوم ابسالوم، تسخیرناپذیر، مرثیه برای یک راهبه، خانة اربابی

ــ ارنست همینگوی (1961-1899) نویسنده:

     وداع با اسلحه، زنگها برای که به صدا در می آید، پیرمرد و دریا، برفهای کلیمانجارو، خورشید همچنان می درخشد، تپّه های سبز آفریقا، داشتن و نداشتن

ــ جان اشتاین بک (1968-1902) نویسنده:  

     خوشه های خشم، موشها و آدم ها ، مروارید، فنجان زرّین، درّة دراز، اسب سرخ، پنجشنبة دلپذیر

ــ هوارد فاوست (     -1914) نویسنده:

     اسپارتاکوس، همشهری تام پین، خدای برهنه

ــ رابرت لی فراست (1963-1874) شاعر:

     نقاب عقل، درخت شاهد، دید وسیع تر

ــ تی. اس. الیوت (نام اصلی:توماس استرنز الیوت) (1965-1888) شاعر و نویسنده:   

     سرزمین بی حاصل، بیشة مقدس، قتل در کلیسای جامع، به دنبال خدایان بیگانه

ــ یوجین اونیل (1953-1888) نمایشنامه نویس:

     عطش، آن سوی افق، هوس زیر درختان نارون، عنتر پشمالو، سفر دور و دراز به شب، روزهای بی پایان

ــ تنسی ویلیامز (نام اصلی: توماس لینز ویلیامز) (    -1911) نمایشنامه نویس:

     نبرد فرشتگان، اتوبوسی به نام هوس، گربه روی شیروانی داغ، پرندة شیرین جوانی

ــ آرتور میلر (    -1915) نویسنده:  

     تمام پسران من، ناجورها، مرگ فروشنده

ــ کارل آگوست سندبرگ ( 1967-1878) شاعر و نویسنده:

     در جذبة بی قراری، دود و فولاد، عسل و نمک، صخرة خاطره

ــ ازرا لومیس پاوند (1972-1885) شاعر و نویسنده:

     شادیها، ضربات متقابل، لوسترا، نور خاموش

ــ ادوارد استلین کامینگز (1962-1894) شاعر و نویسنده:

     اتاق پهناور، لاله ها و دودکش ها، سانتا کلوز

ــ جیمز لنگستن هیوز (1967-1902) شاعر و نویسنده:

     دریای بزرگ، بلیط یکسره، شعر سیاهان، رسم سفیدپوستان

                                              

 

    

ادبیات روسیه

ــ آلکساندر سرگویچ پوشکین (1837-1799) شاعر و نمایشنامه نویس:  

     دختر سروان، کولیها ، زندانی قفقاز، یوگنی اونگین

ــ میخائیل یوریویچ لرمانتوف (1841-1814) شاعر و نویسنده:

     ابلیس، قهرمان دوران

ــ نیکلای واسیلیویچ گوگول (1852-1809) نویسنده:

     تاراس بولبا، شنل، بازرس، شامگاهان

ــ ایوان سرگیویچ تورگنیف (1883-1818) نویسنده:

     پدران و پسران، یک ماه در روستا، آشیانة نجبا، مرداب آرام

ــ فئودور میخائیلوویچ داستایوسکی (1881-1821) نویسنده:

     برادران کارامازوف، جنایت و مکافات، ابله، خاطرات خانه اموات، قماز باز، همیشه شوهر،  جن زدگان

ــ لئو نیکلایویچ تولستوی (1910-1828) نویسنده:

     جنگ و صلح، آنّا کارنینا، رستاخیر، قزّاق ها، هنرچیست

ــ آنتوان پاولوویچ چخوف (1904-1860) نویسنده:

     باغ آلبالو، سه خواهر، اتاق شمارة شش، دایی واینا، مرغ دریایی

ــ ماکسیم گورکی (نام اصلی:آلکسی ماکسیموویچ پیشکوف) (1936-1868) نویسنده:

     مادر، در اعماق، میراث، دوران کودکی

ــ بوریس پاسترناک (1960-1890) شاعر و نویسنده:

     دکتر ژیواگو

ــ آلکسی نیکلایویچ تولستوی (1945-1882) نویسنده:

     راه جلجتا یا راهی از میان جهنّم، کودکی نیکیتا

ــ میخائیل آلکساندرویچ  شولوخوف (1984-1905) نویسنده:

     دن آرام، علم نفرت

 

 

ادبیات آلمان

ــ یوهان ولفگانگ فون گوته (1832-1749) شاعر و نویسنده:

     رنجهای ورتر جوان، فاوست، اعتراف بزرگ، رقص اموات

ــ یوهان کریستف فریدریش فون شیللر (1805-1759) نویسنده:

     ویلهلم تل، عروس مسینا، دوشیزة اورلئان، ماری استوارت

ــ فریدریش ویلهلم نیچه (1900-1844) فیلسوف، شاعر و نویسنده:

     چنین گفت زرتشت، افول بتها، بشر و فوق بشر

ــ هاینریش هاینه (1856-1797) شاعر و نویسنده:

     تالار، تصویرهای سفر، لوتشیا

ــ هنریک ایبسن (1906-1828) نمایشنامه نویس:

     اردک وحشی، بانوی دریا، دشمن مردم

ــ راینر ماریا ریلکه (1926-1875) شاعر:

     داستان های خدا، زیارت، ساعات

ــ آرتور شنیتسلر (1931-1862) نمایشنامه نویس:

     عشوه گری، چرخ و فلک، بازگشت کازانوا، روبندة بئاتریس

ــ هرمان هسه (1962-1877) نویسنده:

     گرگ بیابان، سیذارتا، گرترود، دمیان

ــ توماس مان (1955-1875) نویسنده:

مرگ در ونیز، کوه سحرآمیز، بودنبروک ها، دکتر فاستوس

 

 از دیگر ادبای مشهور جهان:

ــ دانته آلیگیری (1321-1265) شاعر ایتالیایی:  کمدی الهی، ضیافت

ــ میشل دو سروانتس (1616-1547) نویسندة اسپانیایی: دن کیشوت

ــ فدریکو گارسیا لورکا (1939-1898) شاعر اسپانیایی: عروسی خون، یرما ، عشق کولی

ــ گابریل گارسیا مارکز(   -1928) نویسندة کلمبیایی: صدسال تنهایی، پاییز پدر سالار، عشق سالهای وبا

ــ نیکوس کازانتزاکیس (1957-1883)نویسندة یونانی:زوربای یونانی،آخرین وسوسة مسیح

ــ فرانتس کافکا (1924-1883) نویسندة اهل چک:  محاکمه، مسخ، قصر

ــ جبران خلیل جبران (1931-1883) شاعر و نویسندة لبنانی الاصل: دیوانه، قاصد، پیامبر، عیسی پسر انسان

ــ پائولو کوئیلو (   -1947) نویسندة برزیلی: کیمیاگر، عطیّة برتر، نامه های عاشقانه یک پیامبر، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، پدران - فرزندان - نوه ها

ــ ژوزه ساراماگو (    -1922) نویسندة پرتقالی: کوری، همة نامها، کشور گناه، قایق سنگی، سالمرگ ریکاردوریس

ــ پابلو نرودا (1973-1904)  شاعر شیلیایی

ــ رابیندرانات تاگور (1941-1861)  شاعر هندی: مرغان آواره، ماه نو

ــ هانس کریستین آندرسون (              ) نویسندة دانمارکی: بچه مرغابی زشت



 
داستان کوتاه
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، فارسی ، زبان ، سخن

داستان کوتاه

 

          شاخه ای از ادبیات داستانی منثور است که در حدود یکصد و پنجاه سال از آغاز پیدایش آن در جهان می گذرد. داستان کوتاه روایت کوتاهی است که حادثه و عمل واحدی را در برشی از زمان گزارش کند و بتوان آن را در یک وهله خواند. در این روایت خلاقه شخصیّت های محدود در عمل و حادثۀ واحدی شرکت دارند. داستان کوتاه خوب، باید بدرخشد، خواننده را به هیجان آورد و در او اثر کند. شاخصه مهم داستان کوتاه عبارتست از: حادثة واحد، تأثیر واحد، محدودیّت زمان و شخصیّت.

          از حیث تاریخی، داستان کوتاه از قرن نوزدهم در بین ملل اروپایی و آمریکایی پدید آمد. از ادگارآلن پو نویسندة آمریکایی و گوگول نویسنده روسی به عنوان پدران داستان کوتاه به مفهوم امروزی نام برده می شود. پو، برای نخستین بار معیارهای فنّی خاصّی برای داستان کوتاه وضع کرد.

          این قالب داستانی در ایران با مجموعة یکی بود و یکی نبود (1301 ش.) به قلم     محمّد علی جمالزاده تولّد یافت. پس از جمالزاده نویسندگان دیگری از جمله صادق هدایت، بزرگ علوی، جلال آل احمد، صادق چوبک، غلامحسین ساعدی، سیمین دانشور، احمد محمود، ابراهیم گلستان، جمال میر صادقی، نادر ابراهیمی،  بهرام صادقی، رسول پرویزی، محمود کیانوش، محمود اعتماد زاده (م. ا. به آذین) به تجربیّات تازه ای دست یافته اند.

          امّا معادل داستان کوتاه در ادبیات قدیم ما، حکایت است که معمولاً به صورت     «اپی زود» یعنی داستان فرعی در متن داستان بلندی یا مطلبی می آید و گاهی هم البته        بندرت مستقلّ است.  شیوۀ حکایت در حکایت که معمولاً منجر به  داستان بلند سرگرم کننده  یا مجموعه داستان های کوتاه می شود از سنّت های کهن آریایی است و در ادبیات هند هم رواج داشته است، مثل هزار و یکشب، و سندباد نامه.

سه تار

                                                                                                        جلال آل احمد

          یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یخه باز و بی هوا راه می آمد. از     پلّه های مسجد شاه به عجله پایین آمد و از میان بساط خرده ریز فروش ها و از لای مردمی که در میان بساط گستردة آنان دنبال چیزهایی که خودشان هم نمی دانستند، می گشتند داشت به زحمت رد می شد.

          سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست دیگر سیم های آن را می پایید که به دگمة لباس کسی یا به گوشة بار حمّالی گیر نکند و پاره نشود.

          عاقبت امروز توانسته بود به آرزوی خود برسد. دیگر احتیاج نداشت وقتی به مجلسی می خواهد برود از دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بار منّتشان را هم بکشد.

          موهایش آشفته بود و روی پیشانی اش می ریخت و جلوی چشم راستش را         می گرفت. گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود. ولی سرپا بند نبود و از وجد و شعف می دوید. اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت وقتی سر وجد می آمد، می خواند و تار می زد و خوشبختی نهفته و شادمانی های درونی خود را در همه نفوذ می داد ولی حالا میان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در آن اطراف می لولیدند، جز اینکه بدود و خود را زودتر به جایی برساند چه می توانست بکند؟ از خوشحالی می دوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود.

          فکر می کرد که دیگر وقتی سرحال خواهد آمد و زخمه را با قدرت و بی اختیار با سیمهای تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه نخواهد داشت که مبادا سیمها پاره شود و صاحب تار، روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند. از این فکر راحت شده بود. فکر   می کرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن برخواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار به گریه بیفتد.

نمی دانست که چرا به گریه بیفتد؛ ولی ته دلش آرزو می کرد که آنقدر خوب بتواند بنوازد که به گریه بیفتد. حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گریه بیفتد، خوب نواخته. تا به حال نتوانسته بود آن طور که خودش می خواهد بنوازد. همه اش برای مردم تار زده بود. برای مردمی که شادمانی های گم شده و گریختة خود را در صدای تار او و در ته آواز حزین او می جستند.

          این همه شب ها که در مجالس عیش و سرور آواز خوانده بود و ساز زده بود، در مجالس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی می آورد، در این همه شب ها نتوانسته بود از صدای ساز خودش به گریه بیفتد.

          نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را به گریه بیندازد یا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول می دادند و دعوتش می کردند نمی خواستند اشکهای او را تحویل بگیرند؛ و یا خود او از ترس اینکه مبادا سیم ها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و     آهسته تر از آنچه که می توانست بالا و پایین می برد. این را هم حتم داشت؛ حتم داشت که تا به حال خیلی ملایم تر و خیلی با احتیاط تر از آن چه که می توانسته تار زده و آواز خوانده.

          می خواست که دیگر ملالتی در کار نیاورد. می خواست که دیگر احتیاط نکند. حالا که توانسته بود با این پول های به قول خودش «بی برکت» سازی بخرد. حالا به آرزوی خود رسیده بود. حالا ساز مال خودش بود. حالا می توانست به راحتی، آنچه را که دلش         می خواهد  بنوازد. حالا می توانست چنان تار بزند که خودش به گریه بیفتد.

          سه سال بود که آوازه خوانی می کرد. مدرسه را به خاطر همین ول کرده بود. همیشه ته کلاس نشسته بود و برای خودش زمزمه می کرد. دیگران اهمیتی نمی دادند و یا ملتفت نمی شدند؛ ولی معلّم حسابشان خیلی سخت گیر بود. و از زمزمة او چنان بدش      می آمد که عصبانی می شد و از کلاس قهر می کرد سه چهار بار الزام داده بود که سر کلاس زمزمه نکند؛ ولی مگر ممکن بود؟ فقط سال آخر، دیگر کسی زمزمة او را از ته کلاس نمی شنید. آنقدر خسته بود و آنقدر شبها بیداری کشیده بود که یا تا ظهر در رختخواب    می ماند، و یا سر کلاس می خوابید. ولی این داستان چندان طول نکشید و به زودی مدرسه را ول کرد.

          سال اوّل خیلی خودش را خسته کرده بود. هر شب آواز خوانده بود و ساز زده بود و هر روز تا ظهر خوابیده بود. ولی بعدها کم کم به کار خود ترتیبی داد و هفته ای دو سه شب بیشتر دعوت اشخاص را نمی پذیرفت. کم کم برای خودش سرشناس هم شده بود. و دیگر احتیاج نداشت که به این دستة موزیکال یا آن دستة دیگر مراجعه کند. مردم او را شناخته بودند و دم در خانة محقّرشان به مادرش می سپردند و حتم داشتند که خواهد آمد و به این طریق شب خوشی را خواهند گذراند.

          با وجود این هنوز کار کشنده ای بود. مادرش حس می کرد که روز به روز بیشتر تکیده می شود. خود او به این مسأله توجّهی نداشت. فقط در فکر این بود که کاری داشته باشد. و بتواند با تاری که مال خودش باشد آن طوری که دلش می خواهد تار بزند. این هم به آسانی ممکن نبود. فقط در این اواخر، با شباش هایی که در یک عروسی آبرومند به او رسیده بود، توانسته بود چیزی کنار بگذارد و یک سه تار نو بخرد و اکنون که صاحب تار شده بود نمی دانست دیگر چه آرزویی دارد. لابدّ می شد آرزوهای بیشتری هم داشت. هنوز به این مسأله فکر نکرده بود. و حالا فقط در فکر این بود که زودتر خود را به جایی برساند و سه تار خود را درست رسیدگی کند و توی کوکش برود. حتّی در همان عیش و سرورهای ساختگی، وقتی تار زیردستش بود، و با آهنگ آن آوازی را می خواند، چنان در بی خبری فرو می رفت و چنان آسوده می شد که هرگز دلش نمی خواست تار را زمین بگذارد. ولی مگر ممکن بود؟ خانة دیگران بود و عیش و سرور دیگران، و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند.

          در همة این بی خبری ها  هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند. نتوانسته بود دل خودش را گرم کند.

          در شبهای دراز زمستان وقتی از این گونه مجالس خسته وهلاک بر می گشت و راه خانة خود را در تاریکی ها می جست، احتیاج به این گرمای درونی را چنان زنده و جان گرفته حس می کرد که می پنداشت شاید بی وجود آن، نتواند خود را تا به خانه هم برساند. چندین بار در این گونه مواقع وحشت کرده بود و به دنبال این گم شدة خود چه بسا شبها که تا صبح در گوشة میخانه ها به روز آورده بود.

          خیلی ضعیف بود در نظر اوّل خیلی بیشتر به یک آدم تریاکی می ماند. ولی شوری که امروز در او بود و گرمایی که از یک ساعت پیش تاکنون ــ از وقتی که صاحب تار شده بود ــ در خود حس می کرد، گونه هایش را گل انداخته بود و پیشانیش را داغ می کرد.

          با این افکار خود، دم در بزرگ مسجد شاه رسیده بود و روی سنگ صاف آستانة آن پا گذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکّوی کنار در مسجد، دکّان خود را         می پایید و به انتظار مشتری تسبیح می گرداند، از پشت بساط خود پایین جست و مچ دست او را گرفت.

      ــ لامذهب! با این آلت کفر توی مسجد؟ توی خانة خدا؟

          رشتة افکار او گسیخته شد گرمایی که تازه به دل او راه می یافت محو شد. او کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پس

چرک چه می گوید. هنوز کسی ملتفت نشده بود. رفت و آمد زیاد نبود. همه سرگرم بساط خرده ریزفروش ها بودند. او چیزی نگفت. کوششی کرد که مچ خود را رها کند و به راه خود ادامه بدهد ولی پسرک عطرفروش ول کن نبود. مچ دست او را گرفته بود و پشت سر هم لعنت می فرستاد و داد و بیداد می کرد:

      ــ مرتیکة بی دین، از خدا خجالت نمی کشی. آخه شرمی... حیایی!

          او یک بار دیگر کوششی کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود. ولی پسرک به این آسانی ها راضی نبود و گویا می خواست تلافی کسادی بازار خود را سر او دربیاورد. کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آن دو جمع می شدند، ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است.  هنوز کسی دخالت نمی کرد. او خیلی معطّل شده بود.

          پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد. اما سرمایی که دل او را می گرفت دوباره برطرف شد. گرمایی در دل خود، و بعد هم در مغز خود، حس کرد. برافروخته شد. عنان خود را از دست داد و با دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت. نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد. یک دم سرش گیج رفت. مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را با دو دست می مالید. ولی یک مرتبه ملتفت شد و از جا پرید. او با سه تارش وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دوباره گرفت.

          دعوا در گرفته بود. خیلی ها دخالت کردند. پسرک هنوز فریاد می کرد، فحش می داد و به بی دین ها لعن می فرستاد و از اهانتی که به آستانة در خانه خدا وارد شده بود جوش می خورد و مسلمانان را به کمک می خواست.

          هیچکس نفهمید چطور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتی که سه تار با کاسة چوبی اش به زمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست و سه پاره شد و سیمهایش درهم پیچیده و لوله شده، به کناری پرید و او مات و متحیّر در کناری ایستاد و به جمعیّت نگریست؛ پسرک عطرفروش که حتم داشت وظیفة دینی خود را انجام داده است آسوده خاطر شد. از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سر و صورت خود را مرتّب کرد و تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد.

          تمام افکار او همچون سیمهای سه تارش درهم پیچیده و لوله شده در ته سرمایی که باز به دلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت می کرد یخ زده بود و در گوشه ای کز کرده افتاده بود. و پیالة امیدش هم چون کاسة این ساز نو یافته سه پاره شده بود و   پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد.


 
رمان
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رمان ، فارسی ، زبان ، سخن

رمان

 

          واژة انگلیسیNOVEL از کلمة ایتالیاییNOVELLA به معنی «کوچک و نو» اقتباس شده است. رمان در اصطلاح، روایتی داستانی و نسبتاً طولانی است که شخصیت ها و حضور شان را در سازمان بندی مرتبی از وقایع و صحنه ها تصویر کند.

          از حیث تاریخی، منشأ رمان از جهتی قصه های کوتاه و منثوری بوده است که در قرن چهاردهم در ایتالیا رواج داشت که به آن نوول می گفتند. مشهورترین این قصّه ها، مجموعۀ دکامرون اثر بوکاچیو است و از طرف دیگر روایت پیکارسک در قرن شانزدهم در اسپانیا مرسوم بود که معروفترین نمونه این سبک، دن کیشوت اثر سروانتس می باشد. در این داستان معروف، مردی مخبّط هنوز می خواهد با آرمان های شوالیه گری ــ که دیگر در زمان او منسوخ شده است ــ زندگی کند.

          اما رمان در معنای امروزیش در اروپا بعد از سروانتس و رابله پدید آمد؛ یعنی تقریباً از قرن هجدهم به بعد، بعد از شکست فئودالیسم و بر روی کار آمدن طبقه بورژوا. رمان را از لحاظ محتوا، موضوع، پلات و ساخت طبقه بندی کرده اند و بالغ بر پنجاه نوع رمان            برشمرده اند؛ از جمله: رمان حوادث، رمان شخصیّت، نامه ای، اندیشه، تاریخی، محلّی، روانی،  اجتماعی و...

          در زبان فارسی، نویسندگان ایرانی نخستین بار با ترجمة رمان های فرانسوی مثل تلماک اثر فنلن  ترجمة علی خان ناظم حکمت، و رمان های سه تفنگدار و لوئی چهاردهم اثر الکساندر دوما ترجمۀ شاهزاده محمّد طاهر میرزا اسکندری با رمان آشنایی پیدا کردند. نخستین نویسنده ای که تلاش تازه برای نوشتن رمان به شیوۀ اروپائیان را آغاز کرد،  محمّد باقر میرزا خسروی بود که یک رمان تاریخی به نام شمس و طغرا نوشت.

اینک چند نمونه از رمان های معروف ایرانی:

        ــ  تهران مخوف  از  مشفق کاظمی

        ــ  زیبا  از  محمد حجازی

        ــ  بوف کور  از  صادق هدایت

        ــ  دختر رعیّت  از م.ا. به آذین

        ــ چشمهایش  از  بزرگ علوی

        ــ  تنگسیر  از  صادق چوبک

        ــ  مدیر مدسه  از  جلال آل احمد

        ــ  شازده اجتحاب  از  هوشنگ گلشیری

        ــ  سووشون  از  سیمین دانشور

        ــ  همسایه ها از احمد محمود

        ــ  کلیدر  از  محمود دولت آبادی

        ــ  سمفونی مردگان  از  عباس معروفی

                    

مدیر مدرسه

                                                                                                                          جلال آل احمد

          ناظم جوان رشیدی بود که بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بیابرویی داشت و با شاگردهای درشت روی هم ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را   می دادند و پیدا بود که به سرخر احتیاجی ندارد و بی مدیر هم می تواند گلیم مدرسه را از آب بکشد.

          معلّم کلاس چهار خیلی گنده بود. دوتای یک آدم حسابی. توی دفتر اوّلین چیزی بود که به چشم می آمد. از آنهایی که اگر توی کوچه ببینی خیال می کنی مدیر کلّ است. لفظ قلم حرف می زد و شاید به همین دلیل بود که وقتی رییس فرهنگ رفت و تشریفات را با خودش برد از طرف همکارانش تبریک ورود گفت و اشاره کرد به اینکه «ان شاء الله زیر سایة سرکار سال دیگر کلاس های دبیرستان را هم خواهیم داشت.» پیدا بود که این هیکل کم کم دارد از سر دبستان زیادی می کند. وقتی حرف می زد همه اش در این فکر بودم که با نام آقا معلّمی چطور می شود چنین هیکلی بهم زد و چنین سر و پز مرتّبی داشت؟ و راستش تصمیم گرفتم که از فردا صبح به صبح ریشم را بتراشم و یخه ام تمیز باشد و اتوی شلوارم تیز. معلّم کلاس اوّل باریکه ای بود سیاه سوخته، با ته ریشی و سر ماشین کرده ای و یخة بسته،    بی کراوات، شبیه میرزابنویس های دم پستخانه، حتی نوکرباب می نمود. ساکت بود و حقّ هم داشت. می شد حدس زد که چنین آدمی فقط سر کلاس اول جرأت حرف زدن دارد و آنهم فقط دربارة آی با کلاه و صاد وسط و از این حرفها. معلّم کلاس دوم کوتاه و خپله بود و به جای حرف زدن جیغ می زد و چشمش پیچ داشت و من آنروز اول نتوانستم بفهمم وقتی با یکی حرف می زند به کجا نگاه می کند. با هر جیغ کوتاهی که می زد هرهر          می خندید، و داد می زد که دلقک معلّم ها است  و هر ساعت تفریحی باید بیاید و باعث تفریح همکارانش باشد.

با این قضیه نمی شد کاری کرد. اما من همه اش دلم به حال بچه ها می سوخت که چطور می توانند سر کلاس چنین معلّمی ساکت بنشینند. معلّم کلاس سه یک جوان ترکه ای بود. بلند و با صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخة بلند آهار دار. وقتی راه می رفت       نمی شد اطمینان کرد که پایش نپیچد و به زمیـن نخورد اما مثل فرفره می جنبید. مقطّع حرف

 می زد یعنی بریده بریده. قفسة سینه اش گنجایش بیش از سه کلمه را نداشت. چشمهایش برق عجیبی می زد که فقط از هوش نبود، چیزی از ناسلامتی در برق چشمهایش بود که مرا واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد. البته مسلول نبود اما شهرستانی بود و تنها زندگی می کرد و در دانشگاه هم درس می خواند. کلاس های پنج و شش را دو نفر با هم اداره می کردند. یکی فارسی و شرعیّات و تاریخ جغرافی و کاردستی و اینجور سرگرمی ها را می گفت که جوانکی بود بریانتین زده با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که نعش یک لنگر بزرگ آنرا روی سینه اش نگهداشته بود و دایماً دستش حمایل موهای سرش بود و دمبدم توی شیشه ها نگاه می کرد؛ و آن دیگری که حساب و مرابحه و چیزهای دیگر را می گفت جوانی بود موقّر و سنگین که مازندرانی به نظر می آمد و به خودش اطمینان داشت و تنها معلّمی بود که سیگار توی جیبش بود. پیدا بود که در کلاس موفّق است. غیر از اینها یک معلّم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد دیدمش و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها. هر هفته ای سه روز هم نمی آمد و دو قرت و نیمش هم باقی بود.

          با این آدمها بود که باید سر می کردم و به کمکشان یک مدرسه را راه می بردم. دویست و سی و پنج تا بچة مردم را پاییدن و معلومات دار کردن و از خان اول گذراندن کار ساده ای نبود. اما برای آدمی مثل من که از قفس معلّمی پریده بودم هر جایی می توانست بهشت باشد و هر کاری باب میل. این بود که شال و یراق کرده پریدم وسط گود. رییس فرهنگ که رفت گرم و نرم از همه شان حال و احوال پرسیدم. بعد به همه سیگار تعارف کردم. سراپا همکاری و همدردی! خوشحال بودم که فرصتی به دست خواهم آورد و با این آدمهای تازه آشنا خواهم شد... از کار و بار هر کدامشان پرسیدم. فقط همان معلّم کلاس سه دانشگاه می رفت. آنکه لنگر به سینه آویخته بود شبها انگلیسی می خواند که برود آمریکا. دوتاشان هم زن داشتند. میرزا بنویس کلاس اول و مدیر کلّ کلاس چهار.

          چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفریح فقط توی دفتر جمع می شدند و به همدیگر نشان می دادند که یک بار دیگر سالم از کلاس برگشته اند و دوباره از نو. و این  نمی شد. باید همة سنن را رعایت کرد. دست کردم و یک پنج تومانی روی میز گذاشتم و قرار شد قبل منقلی تهیه کنند و خودشان چایی راه بیندازند و آنکه چشمش پیچ داشت مأمور این کار شد. بعد هم زنگ را زدند و بچه ها صف کشیدند و ناظم دم در اطاق پا بپاشد ــ مثل اینکه می خواست چیزی بگوید ــ که مدیر کلّ به کمکش آمد. خودش هم می دانست که با آن هیکل در هر جا و هر مسأله ای می تواند دخالت کند، و حالیم کرد که بد نیست سر صف نطقی بکنم و من بدم نیامد. ناظم قضیه را در دو سه کلمه برای بچه ها گفت که من رسیدم و همه دست زدند. کلّه ها ماشین شده بود و بعضی ها یخة سفید داشتند و پای بیشترشان گیوه بود. ده دوازده تایی از آنها لباسهاشان به تنشان زار می زد. ارث خرس به کفتار. پسرکی مو قرمز که توی صف کلاس ایستاده بود دریدگی جیب کتش را می پوشاند و ششمی ها در گوش هم پچ پچ می کردند و از ته صف اولی ها دو سه نفر دماغشان را با آستین کتشان پاک می کردند که من جلوشان سبز شدم. چیزی نداشتم برایشان بگویم. فقط یادم است اشاره ای به این کردم که مدیر خیلی دلش می خواست یکی از شما را به جای فرزند داشته باشد و حالا نمی داند با این همه فرزند چه بکند، که بی صدا خندیدند و در میان صفهای عقب یکی پکی زد به خنده و من یکمرتبه به صرافت افتادم که برای سر و کلّه زدن با بچّه ها باید حتّی زبان خاصّی داشت. و بعد واهمه برم داشت که «نه بابا، کار ساده ای هم نیست!» قبلاً فکرکرده بودم که می روم و فارغ از دردسر ادارة کلاس در اطاق را روی خودم می بندم و کار خودم را می کنم، و ناظمی یا کس دیگری هم هست که به کارها برسد و تشکیلاتی وجود دارد که محتاج به دخالت من نباشد. اما حالا می دیدم به این سادگی ها هم نیست. اگر فردا یکی شان زد سر آن یکی را شکست، اگر یکی زیر ماشین رفت، اگر یکی از ایوان بالا افتاد چه خاکی به سرم خواهم ریخت؟... دیگر یادم نیست برایشان چه گفتم. همین قدر یادم است که وقتی صدای زنگ بلند شد و صفها به طرف کلاس ها راه افتاد عرق کرده بودم. تا معلّم ها از جا بجنبند توی ایوان قدم زدم و بعد رفتم تو.

          حالا من مانده بودم و ناظم که چیزی از لای در آهسته خزید تو. کسی بود. فرّاش مدرسه بود با قیافه ای دهاتی و ریش نتراشیده و قدی کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت و دستهایش را دور از بدن نگه می داشت. و حرف که می زد نفس نفس می زد. انگار الآن از مسابقة دو رسیده است. آمد و همان کنار در ایستاد. صاف توی چشمم نگاه می کرد. حال او را هم پرسیدم. هرچه بود او هم می توانست یک گوشة این بار را بگیرد. زن داشت و بچّه ای که حتماً بیش از حد لزوم همبازی داشت و نود تومان حقوق. انبار بغل مستراح را به او داده بودند. اما هنوز ماهی پنج تومان حقّ سرایداری اش را نتوانسته بود وصول کند. با این حال یک جفت قالیچة قسطی خریده بود به سیصد و پنجاه تومان که دویست تومانش مانده بود. در یک دقیقه همۀ درد دلهایش را تمام کرد و التماس دعاهایش که تمام شد فرستادمش برایم چای درست کند و بیاورد. ناظم گفت. از دهاتی های املاک صاحب مدرسه بوده و فرهنگ به اصرار او استخدامش کرده و یک مادّة تمام و کمال از قرارداد و واگذاری بنای مدرسه به فرهنگ دربارة او است. معلوم شد که خودش و زن و بچه اش سرجهاز مدرسه اند. تجربه کرده بودم که کلفت های سرجهاز موجودات مزاحمی از آب در می آیند. همین را برای ناظم گفتم که سردرد دلش باز شد که چه «نمک نشناس است و چه پررو است و تا به حال صد بار تو روی معلّم ها ایستاده...» و از این بد و بیراه ها. بعد پرداختم به خودش. سال پیش از دانشسرای مقدماتی درآمده بود. یکسال گرمسار و کرج کار کرده بود و امسال آمده بود اینجا. پدرش دوتا زن داشته. از اولی دو تا پسر، که هر دو چاقوکش از آب درآمده اند. و از دومی فقط او مانده است که درسخوان شده و سرشناس و نان مادرش را می دهد که مریض است و از پدر سالها است که خبری نیست و بدتر از همه خرج دوا و درمان... و یک اطاق گرفته اند به پنجاه و پنج تومان و صد و پنجاه تومان حقوق به جایی نمی رسد و تازه زور که بزند سه سال دیگر می تواند از حقّ فنّی نظامت مدرسه استفاده کند... بعد بلند شدیم که به کلاسها سرکشی کنیم...


 
ادبیات داستانی
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ادبیات داستانی ، فارسی ، زبان ، سخن

                                                        ادبیات داستانی

        

          این اصطلاح کلاً به آن دسته از آثار روایتی منثور اطلاق می شود که جنبة خلّاقة آنها بر واقعیت غلبه دارد و شامل قصّه (اسطوره، حکایت تمثیلی، افسانة پریان)، داستان کوتــاه  (داستانک، ناول، ناول بلند)، رمان (کوتاه، متوسط، بلند)، رمانس (شهسواری، روستایی)    می شود.

          موضوعات مورد توجّه ادبیات داستانی معمولاً تخیّلی و ساخته و پرداخته یک ذهن خلّاق است و به بیان امور حقیقی یا حقایق تاریخی نمی پردازد. اما چنانکه درونمایه یک قالب ادبی از حقایق تاریخی یا واقعیّت های دیگر مایه گرفته بــاشد، معمــولاً آن را بــا عنــاوین «داستان تاریخی» یا «زندگینامة داستانی» و عباراتی نظیر اینها مشخّص می کنند.

 

 

اسطوره

 

          اسطوره (MYTH) همان واژه ای است که در زبان های فرنگی به دو شکلstory (قصّه) و History (تاریخ) دیده می شود. از اینجا می توان فهمید که در مورد اسطوره دو نوع تلقّی وجود دارد: از طرفی آن را افسانه و دروغ، و از طرف دیگر حقیقت و تاریخ می دانند. مطالب تاریخی و مذهبی و واقعی با گذشت ایّام ظاهر افسانه یافته است. پس اسطوره بیانی است که ژرف ساخت آن حقیقت و تاریخ (در نظر مردمان باستان) و روساخت آن افسانه باشد.

          اساطیر در مواجهه با حقیقت تبدیل به تاریخ می شوند و امروزه وجه راستین بسیاری از اساطیر قدیم معلوم شده است. چنان که اسطوره نابودی جزیرة آتلانتیس که در آثار افلاطون آمده است در دهۀ پنجاه قرن حاضر تبدیل به تاریخ و حقیقت شد. گاهی اوقات اسطوره همان مذاهب منسوخ ملل قدیم است که امروزه دیگر کسی به صورت خودآگاه   بدان ها توجّهی ندارد، امّا به صورت ناخودآگاه در بسیاری از رفتارها و پندارهای ما مؤثر است.

          وظیفة اصلی داستان های اساطیری این بود که توضیح دهد که چرا جهان به وجود آمده است و فلسفة اموری که اتفاق افتاده اند چیست؟ و کار دیگر این قصص این بود که برای آیین و رسوم اجتماعی، منطق و فلسفه و توجیهی ارائه دهد. در اینجا بد نیست اشاره شود که مردم شناسان سوسیالیست معتقدند که این مناسک است که اساطیر را به وجود آورده است، نه این که اساطیر، مناسک را به وجود آورده باشد.

                                                  

قصّة خلق آدم

                                                                                                      تاریخ بلعمی ـ ابوعلی بلعمی

          پس چون خدای عزّوجلّ خواست که آدم را، علیه السّلام، بیافریند، جبرئیل را بر زمین فرستاد و گفت: «از زمین یک قبضه گل برگیر، تر و خشک و از هر لونی، از سیاه و سپید و سرخ و زرد و سبز و شور و شیرین، تا این خلق را از گل بیافرینم.» جبرئیل (ع) به زمین آمد، آنجا که امروز خانۀ کعبه است، و خواست که برگیرد، زمین زیر او اندر بلرزید و گفت:  «چه خواهی کرد؟» وی گفت: «از تو یک قبضه برگیرم و به خدای برم، تا از تو خلقی آفریند و بر روی تو برنشاند.» زمین گفت: «یا جبرئیل، از من خلقی آفریند، ندانم که فرمان برد او را اگر نه؟ به حقّ خدای بر تو، که بازگردی و از من برنگیری.» جبرئیل از تعظیم سوگند نام خدای بازگشت، و چیزی از او نگرفت، وپیش خدای تعالی شد و گفت: «یا رب، تو دانی که زمین مرا به حق سوگند داد که از من برنداری، نیارستم برداشتن.» پس میکائیل را بفرستاد، و همچنین زمین با او گفت. اسرافیل را بفرستاد. همچنین گفت. پس عزرائیل را بفرستاد،   ملک الموت را.

          چون زمین او را سوگند داد به حقّ خدای، گفت: «من فرمان او را به سوگند تو دست بازندارم.» و یک قبضه گل از زمین برگرفت از هر لونی، زرد و سیاه و سرخ و سپید و کبود و سبز، و گل تر و خشک و خاک و سنگ ریزه، وز بهر آن است که فرزندان آدم از هر گونه باشند: سپید و سیاه و زرد و سرخ، و نیز خویهای ایشان هرگونه باشد: خوی نیک و خوی بد و خدای عزّوجلّ این همه اندر نبی یاد کرده ست...

          پس آن گل را دست باز داشت روزگار بسیار، تا سیاه شد. پس آفتاب بسیار بر آن بتافت و صلصال گشت. قال: «فخلق الله تعالی آدم علی صورته.» یعنی: علی صوره آدم. و آن صورت آن است که امروز صورت فرزندان آدم است، و این صورت هرگز هیچ کس ندیده بود، نه فریشته و نه جنِّ و نه دد و دام و نه وحوش.

          هیچ صورتی بدین نیکویی نبود. و بالای آدم چندانی بود که از زمین تا بر آسمان، و چهل سال کالبد آدم به زمین افکنده بود، آنجا که امروز خانة کعبه است، و هر که بر وی بگذشتی از فریشته و دیگر گونه، از آن صورت عجب داشتی. پس ابلیس به دیدن وی آمد و پای بر وی زد و خشک بود و صلصال گشته، از آن بانگ برآمد ابلیس عجب داشت از آن صورت وی. نیکو بنگرید، میانش تهی دید. فروشد، و به شکم وی اندر بگشت، پس به سوی بینی او بیرون شد، و سوی سرش برشد و به مغزش اندر بگشت، و بیرون آمد از آنجا. و آن فریشتگان که بر روی زمین بودند که او ملک ایشان بود آنجا بودند. چون ابلیس از شکم او بیرون آمد، آن کفر خویش که به دل اندر داشت، بر ایشان پیدا کرد، و ایدون گفت که: «این خلق چیست؟ که چیزی نیست و نیرو ندارد. زیرا که میان تهی است و هر خلقی که میانش تهی بود، او ضعیف و بی نیرو باشد. و اگر خدای تعالی این زمین او را دهد، ما بدو نسپاریم، و او را از روی زمین برکنیم چنانکه گروه جانّ را راندیم.» ایشان گفتند: «ما آنکه با جانّ کردیم، به فرمان خدای تعالی کردیم نه به فرمان تو. این زمین خدای راست، هر که را خواهد بدهد، اگر این زمین او را دهد، ما بدو سپاریم.»

          ابلیس چون از ایشان یاری ندید، از آن کفر و از آن سخن بازگشت و طاعت آشکار کرد و کفر پنهان کرد و ایشان را گفت: «راست گویید  این زمین خدای است، آن را دهد که خواهد، و نیز من هم برینم، و لیکن بیازمودم بدین سخن.» و به دل اندر ایدون اندیشید که:    «اگر خدای این خلق بر من فضل کند، من او را فرمان نکنم، و اگر مرا بر وی مسلّط کند، هلاک کنمش.»

          خدای تعالی خواست که این اندیشۀ وی آشکارا کند. جان را بفرستاد تا به آدم اندر شد، به دهان و به گلوش فرو شد، و به سرش برشد، و سر و روی و دهن و بینی راست شد. پس چون به گلوش فرو شد و بر شکم رسید و تا ناخن پای شد، هر کجای که جان آنجا رسیدی، آنجا از گل همه استخوان و پی گشتی، و زبر او گوشت برآمدی. و به حدیث اندر ایدون آمده ست که: چون جان به سر وی اندر بگشت و به روی و چشم و دهن و بینی برسید، عطسه داد. جبرئیل (ع) بر سرش ایستاده بود و گفت: «بگو ای آدم الحمدلله» چون بگفت خدای تعالی گفت: «یرحمک ربّک یا آدم» خدای ببخشایاد تو را.

          پس چشم بازکرد، و بهشت بدید، و درختان دید، آن میوه ها بر او بر بدید بار آورده، و چون جان بر برش فرو شد و به معده برسید، گرسنه گشت. چون جان به شکمش بگذشت و به نافش رسید، چندان گرسنگی آمدش که خواست برخیزد، وزان میوة بهشت برکند. و دست بر زمین نهاد و نیرو کرد که برخیزد و نیم تن فرودینش هنوز گل بود، نتوانست برخاستن. جبرئیل گفت: «یا آدم، شتاب مکن...» چون جان به ناخن پای آدم رسید و خلقتش تمام شد، خدای عزّوجلّ از بهشت حلّه ای فرستاد تا بپوشد و بر تخت کرامت برنشاند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رمانس

 

         رمانس به معنی قصّه های  خیالی منظوم  یا منثوری است که  به وقایع  غیر عادی  یا شگفت انگیز توجّه  کند و ماجراهای  عجیب و غریب  و عشقبازی های  اغراق آمیز  یا  اعمال سلحشورانه را به نمایش گذارد. قهرمان رمانس انسان مهذّبی بود که از زندگی روزمره دور بود و به ماجراهای عاشقانه و شگفت انگیزو اسرارآمیز دلبستگی داشت، بنابراین رمانس ها با عشق های باشکوه و سلحشوری های اعجاب انگیز و اعمال جسورانه سروکار داشت و بر پایة خیالپردازی، حوادث  ناممکن و غیر معقول، غلوّ  و خوش باوری استوار بود. رمانس در ابتدا به صورت نظــم نوشته می شد ولی بعـدها به نثــر نیز نوشته شد. در ادبیــات فارسی داستان های کهنی وجود دارد که بسیاری از خصوصیات رمـانس های اروپایــی را دارد از جمله داراب نامه، سمک عیّار، امیر ارسلان رومی، سندباد نامه، هزار افســان (که اسم عربی آن الف لیل و لیله است) و بختیار نامه که اصل این سه داستان اخیر از دورة ساسانی است. منظومة عاشقانة ویس و رامین اثر فخــرالدین اسعد گرگانی در نیمه اول قرن پنجم از متون داستانی پیش از اسلام است که به شعر فارسی درآمده و شباهت زیادی با رمانس معروف تریستان و ایزوت نوشتة ژوزف بدیه (ف 1938م.) دارد.

                                                       

ویس و رامین

                                                                                                         فخرالدین اسعد گرگانی

          ویس و رامین از مهمترین داستان های غنایی ادبیات فارسی است که در نیمة اول قرن پنجم از متون داستانی پیش از اسلام به شعر فارسی درآمده است و اینک خلاصة آن:

          در دربار شاه موبد پری رویان بسیاری بودند که یکی از آنان شهرو نام داشت . شاه موبد بر آن بود تا با او ازدواج کند اما شهرو عذر آورد که چند فرزند زاییده و پیر شده است. پس پیمان بستند که هرگاه شهرو دختری بزاید او را به زنی به شاه موبد (منیکان) بدهد. شهرو دختری زایید و بر او نام ویس نهاد. ویس را به دایه سپرد و دایه ویس را به خوزان برد. از قضا رامین برادر شاه موبد هم نزد همان دایه در خوزان بود. ویس بزرگ شد و دایه نامه ای به شهرو نوشت تا دختر خود را ببرد. ویس را به نزد مادر بردند و شهرو او را به عقد پسر خود (یعنی برادر ویس) که ویرو نام داشت درآورد. شاه موبد پس از اطلاع از این امر برادر خود زرد را به نزد شهرو فرستاد تا پیمان سالیان پیش را به او یادآوری کند ویس بر عشق ویرو ابرام کرد. شاه به جنگ ویرو آمد امّا موفّق نشد. پس نامه ای با هدایای بسیار به نزدیک شهرو فرستاد و او را فریفت. شهرو شبانه دروازة شهر را گشود و شاه، ویس را ربود. ویس بسیار غمناک بود و دایه همواره او را به صبوری اندرز می داد. رامین برادر شاه موبد نیز که سخت عاشق ویس بود به دایه ملتجی شد. ویس به هیچ روی حاضر نبود دست از عشق ویرو بازدارد. سرانجام دایه با چرب زبانی او را فریفت و دلش را به رامین نرم ساخت.

          شاه موبد از عشق ویس و رامین آگاه شد. ویس اعتراف کرد که رامین را دوست دارد. شاه به ویرو شکایت برد. ویرو خواهر خود را اندرز داد، اما سودی نبخشید. شاه موبد ویس را به همدان به نزد مادر و برادرش بازفرستاد. رامین خود را به بیماری زد واز شاه اجازۀ سفر گرفت و بدین حیله به نزد ویس رفت. چون شاه موبد از جریان مطلع شد به همدان رفت و خواست تا ویرو را مجازات کند. ویرو خواهر را دوباره در اختیار شاه قرار داد. چون ویس در دفاع از خود مطالبی را حاشا کرده بود، قرار شد از او و رامین آزمایش «ور» یعنی عبور از آتش به عمل آید تا گناهکار بودن یا بیگناهی آنان معلوم شود. ویس و رامین ترسیدند و گریختند و مدت ها از آنان خبری نبود. تا آنکه رامین به مادر خود نامه ای نوشت و مادر هم دل شاه موبد را نرم کرد و رامین و ویس بازگشتند. چون شاه، ویس را دید همۀ اندوه و خشم خود را فراموش کرد و چون قرار بود با قیصر روم جنگ کند، ویس را در دز اشکفت محبوس کرد و رامین را به همراه خود برد. رامین از فراق ویس بیمار شد. پس او را از ادامۀ سفر منع کردند. رامین به پای دز اشکفت آمد. ویس و دایه چهل دیبای چینی را به هم بافتند و به پایین آویختند و رامین با گرفتن آن وارد دز شد.

          شاه موبد از روم بازگشت و یکسره به دز رفت زیرا از جریان آگاهی یافته بود. رامین گریخت و شاه، ویس و دایه را به شدت تنبیه بدنی کرد. شهرو می گریست و می گفت دختر مرا خواهی کشت و خود شاه هم می گریست. از طرفی زرد هم از رامین شفاعت کرد و شاه رامین را بخشود. سرانجام ویس را در همان دز بازگذاشت و به دایه سپرد و تمامی درها را قفل کرد. ویس دوباره از دز خارج شد و در باغ به رامین پیوست. موبد از کار آنان آگاهی یافت و دایه را به شدت زد. رامین گریخت. شاه خواست ویس را بکشد اما زرد مانع شد و گفت که رامین در باغ نبوده است. ویس هم دروغی بافت و جان خود را نجات داد.

          رامین به خراسان رفت و آنجا فرزانه ای به نام بهگوی او را به ترک این عشق پرماجرا اندرز داد. از طرفی شاه هم ویس را پند و اندرز داد و ویس متعهد شد که از این پس خلافی نکند. رامین هم از شاه پوزش خواست و به گوراب رفت و با گل دختر رفیدا ازدواج کرد. سپس نامه ای به ویس نوشت که من زندگانی سعادتمندانه ای یافته ام و دیگر کاری به کار تو ندارم. ویس دایه را با پیغامی به سوی رامین به گوراب  فرستاد. رامین به دایه       بی اعتنایی کرد. ویس نامه ای به رامین نوشت و او را به سبب پیمان شکنی و بدعهدی ملامت کرد. رامین از پیوند با گل پشیمان شد و به ویس نامه ای عاشقانه نوشت و در طلب او به مرو رفت. شاه خواست رامین را با خود به شکار برد، اما رامین خود را به بیماری زد. نامة رامین به ویس رسید و ویس هم پاسخی برای رامین نوشت.

          رامین سرانجام زرد را کشت و گنج شاه موبد را به چنگ آورد. شاه موبد از موضوع اطّلاع یافت. اما چون در حال جنگ بود نتوانست بازگردد و قضا را در همان جنگ درگذشت، رامین به پادشاهی رسید و با ویس ازدواج کرد. رامین صد و ده سال عمر یافت و هشتاد و سه سال پادشاهی کرد و از ویس صاحب دو فرزند شد. سرانجام ویس درگذشت و رامین پادشاهی را به پسر خود سپرد و خود تا پایان زندگی مجاور آتشگاه، نزدیک دخمة ویس، عمر را به گریه و زاری گذراند.

 

                                                 

سمک عیّار

                                                                                                              فرامرز بن خداداد ارّجانی

          چون سمک از پیش خورشید شاه به شهر باز آمد از بهر طلب کردن بندیان، در شهر به سرای دو برادران قصّاب آمد. صابر و صملار بودند. با ایشان بگفت که به چه کار به شهر آمده ام و امشب بیرون خواهم رفتن. ایشان گفتند: «ما را با خود ببر تا در خدمت باشیم.»

          سمک عیار گفت: «ای آزاد مردان، من به طلب سرخ ورد و دیگران می روم، باشد که از ایشان نشانی به دست آورم، یا آن کس که این کرده است. شما را چگونه توانم بردن؟ شما این جایگاه باشید؛ گوش با من دارید. اگرچنان که فردا چاشتگاه من آمدم، نیک؛ والّا پیش خورشید شاه بروید و احوال بگویید تا او طالب من باشد، به مرده یا به زنده.» این بگفت و می بود تا شب درآمد. برخاست و بیرون آمد و پاره ای راه برفت. با خود گفت: «هر شب به راه بی راه می روم امشب به راه راست خواهم رفت که از راه بی راه راست بر نمی آید.» این بگفت و به راه راست برفت و نگاه داری می کرد تا به کوچه ای رسید و آوازی شنید. پنداشت که کسی چیزی می خواهد. تا به زیر دریچه ای رسید. آوازی شنید. زنی دید سر از دریچه بیرون کرده، گفت: «ای آزادمرد، کجا می روی در این کوچه؟ مگر تو را بر جان خود رحمت نیست؟ از کردار سرخ کافر مگر خبر نداری؟» سمک گفت: «ای زن، مردی غریبم و راه به هیچ مقام نمی دانم و دروازه ها بسته است و من در شهر باز مانده ام. جوانمردی کن و مرا جایگاهی ده. نباید که مرا رنجی رسد.» زن بیامد و در بگشاد. سمک عیار گفت: «ای زن، سرخ کافر کیست و کجا می باشد و چرا مردم از وی می باید گریخت؟»

          زن گفت: «ای آزاد مرد، تو غریبی و نمی دانی. سرخ کافر مردی ناداشت است.     عیّار پیشه و ناپاک و شب رو، تا این حادثه افتاد و سمک بر این ولایت آمد و این کارها کرد و دلارام را برد و زندان را بشکست و پسران کانون را ببرد، شاه سرخ کافر را بخواند و شفاعت کرد و دل خوشی داد و شهر به وی بسپرد و به سوگند او را به اطاعت آورد. اکنون در شهر می گردد و طلب سمک می کند و در این کوچه است و در این دو سه شب که گذشت پنج تن را دیدم که گرفته بود و به سرای خویش می برد، که او را راه گذر در این کوچه است.» سمک گفت: «ای مادر، هیچ دانی که مقام او کجاست؟» زن گفت: «چون از این کوچه بیرون روی، دست راست از میـــان بازار بگذری. در میان بازار زرگران مقام اوست.» سمک عیّار گفت: «ای مادر، این سلیح من به امانت به خانة تو بنه، تا من به گوشه ای پنهان شوم تا چون مرا ببیند و هیچ سلیح با من نباشد، هیچ نگوید.» زن گفت: «اگر خواهی تو در سرای من آرام گیر تا روز روشن شود و برو.» سمک عیار گفت: «سلاح بنهم و صداع ببرم.» زن گفت: «روا باشد.»

          سمک سلیح بنهاد و دشنه و کمند برگرفت و روی بر آن کوچه نهاد که زن نشان داده بود؛ و چنان بود که آن روز کانون بازِ خانه آمده بود. و چند کس را به تهمت گرفته بود و آویخته بود. سمک آن دانسته که آن روز کانون باز آمده است. می آمد تا به بازار زرگران رسید. نگاه کرد شخصی دید چند مناره ای به دکّانی نشسته و کاردی به مقدار دو گز به دست گرفته  و می غرّید و با خود چیزی می گفت که آواز پای سمک به گوش وی رسید. نعره ای زد و گفت: «تو کیستی؟ مگر مرا نمی شناسی که چنین گستاخ وار می آیی؟ عظیم زهره ای داری!»

          سمک به زبانی شکسته جواب داد که: «ای پهلوان، چرا نمی دانم؟ ولیکن از بهر آن آمده ام که از این قوم که کانون آویخته است؛ یکی خویش من است، زهره ندارم که او را به روز فرو گیرم؛ اکنون آمده ام که او را ببرم. اکنون ندانم که کجاست.» سرخ کافر گفت: «از آن جانب است در میان بازار.» سمک بازگشت و در گوشه ای بایستاد و در سرخ کافر نگاه می کرد و با خود می گفت: «من با این چه توانم کردن؟ اگر مرا دستی بزند، بر زمین پخش کند.» در اندیشه می بود تا سرخ کافر در خواب شد. آواز خواب او به گوش سمک رسید. برخاست و گفت: «هرچه باداباد، اگر مرا اجــل رسیــده است باز نتوانم داشت، واگر نه، باشد که به مراد رسم.»

          این با خود بگفت و به بالای دکّان آمد و دشنه برکشید و بزد بر کتف سرخ کافر. پنداشت که دشنه از سینة او بگذشت، که سرخ کافر از جای بجست و او را بگرفت و بر سر دست آورد تا بر زمین زند. دست سمک به گلوی سرخ کافر آمد و بگرفت و بفشرد، چنان که مردی بدان قوّت یازده گز بالا، از پای درآمد و بی هوش گشت. سمک در وی جست و سبک دست و پای وی به کمند دربست و دهان وی بیاگند و به هزار رنج او را برداشت و روی به راه نهاد و به سرای آن زن آمد که سلاح آن جا نهاده بود او را به در خانه بیفکند و در بزد و گفت: «ای مادر، آن امانت بازده.»

          زن به زیر آمد و در بگشاد. شخصی دید چند مناره ای افتاده، گفت: «ای آزاد مرد این کیست؟» گفت: «ای مادر، سرخ کافر است.» زن چون نام سرخ کافر بشنید از جای برآمد و گفت: «این سرخ کافر که آورد و کدام پهلوان او را چنین بربست؟» سمک گفت: «من آوردم.»  گفت: «تو کیستی که چنین توانستی کردن؟» گفت: «منم سمک عیار.»

          چون زن نام سمک شنید، از پای در افتاد و گفت: «ای جوانمرد، در عالم من طلب کار توام. اکنون چون سرخ کافر را گرفتی، بدان که پدر صابر و صملاد، خمار، مرا برادر است و امانتی به من سپرده است در آن وقت که تو از سرای وی برفتی. گفت: «چون او را ببینی و از احــوال او خبــر یابی و مقـام او بدانی، این امــانت به وی رسان.» سمــک گفت: «ای مادر،چیست ؟» گفت: «صندوقی ؛ ندانم در آن چیست.»

          سمک بخندید و گفت: «ای زن، تو مرا مادری. خمار مرا پدر است.» سلیح در پوشید و سرخ کافر را بسته درآن خانه افکند. گفت: «او را نگاه دار تا من بروم و برادرزادگان تو را بیاورم تا مرا یاری دهند و سرخ کافر را ببرم که من طاقت او را ندارم.» زن گفت: «نباید که سرخ کافر برود.» گفت: «ای مادر، این کارد اندر دست گیر که من او را سخت بربسته ام که اگر این مرد بجنبد؛ این کارد به وی زن تا بمیرد، که روا باشد.»

          سمک زن را بر وی موکّل کرد و روی به راه نهاد تا به خانه ی دو برادران قصّاب آمد. احوال بگفت که: «من سرخ کافر را بگرفتم و در خانة خواهر پدر شما بربسته ام. بیایید و یاری کنید تا او را به لشگرگاه برم، که او را در این شهر نتوانم داشتن.» صابر و صملاد خرّم شدند. گفتند: «ای پهلوان، چگونه راه دانستی به سرای خواهر پدر ما؟» سمک احوال بگفت که: «یزدان کار راست بر می آورد و راه می نماید.»

                                   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حکایت تمثیلی

 

          حکایت دو لایه دارد: یکی لایة بیرونی و دیگری لایة درونی و مفهومی آن. لایة بیرونی همان ظاهر قصّه و حکایت است که پیام و هدف را شکل می دهد. در لایة درونی که هدف و پیام حکایت در آن نهفته است نکته ای پندآموز و عبرت آمیز وجود دارد.

          در حکایت تمثیلی اشیاء و موجودات درون داستان، معادل مفاهیمی هستند که بیرون از حوادث و اتفاقات داستان و در جامعه انسانی وجود دارند.

          حکایاتی که در آنها حیوانات نقش اشخاص و آدمیان را بر عهده دارند، «فابل» نامیده می شوند و به حکایاتی که دربردارندة مفهومی صرفاً اخلاقی اند، «حکایت اخلاقی» گفته       می شود.

          ادبیات فارسی گنجینه ای سرشار از حکایات تمثیلی زیباست. در آثاری مانند کلیله و دمنة نصرالله منشی، مرزبان نامة سعدالدین وراوینی، مثنوی معنوی مولانا، مثنوی های عطّار، گلستان و بوستان سعدی، سندبادنامة ظهیری سمرقندی و بسیاری از کتابهای عرفانی و اخلاقی فارسی، قصّه ها و نکته های تمثیلی فراوان به چشم می خورد.

 

روباه و کفشگر

                                                                                                         سندبادنامه ـ ظهیری سمرقندی

          آورده اند که در روزگار گذشته، روباهی هر شب به خانة کفشگری در آمدی و   چرم پاره ها بدزدیدی و بخوردی، و کفشگر در غصّه می پیچید و روی رستگاری نمی دید، که با روباه دزد بسنده نبود، چه، زبون شده بود. چون کار کفشگر به نهایت رسید، شبی بیامد و نزد رخنة شارستان، که روباه درآمدی، مترصّد بنشست. چون روباره از رخنه درآمد، رخنه محکم کرد و به خانه آمد. روباه را در خانه دید، بر عادت گذشته گرد چرم ها بر می آمد. کفشگر چوبی برگرفت و قصد روباه کرد. روباه چون صولت کفشگر و حدّت غضب او مشاهده کرد، با خود گفت: هر که جنایت و دزدی پیشه سازد، او را از چوب جلّاد و محنت زندان چاره نبود و حرص و شره مرا در این گرداب خطر و مهلکه افکند و مرد دانا را چون خطری روی نماید خود را به نوعی که ممکن گردد، از غرقاب خطر بر ساحل ظفر افکند، و اکنون وقت هزیمت و فرار است، و بزرگان گفته اند: هزیمت بهنگام غنیمتی تمام است؛ و به تک از در خانه بیرون جست و روی سوی رخنه نهاد. چون به رخنه رسید، راه رخنه استوار دید، با خود گفت: بلا آمد و قضا رسید.

                   به هر حال مربنده را شکر به             که بسیار بد باشد از بد بتر

          درهای حوادث باز است و درهای نجات فراز. اگر دهشت و حیرت به خود راه دهم، بر جان خود ستم کرده باشم و بر تن عزیز زینهار خورده. وقت حیلت و مکر است و هنگام خداع و غدر، باشد که به حیلت از این مهلکت خطر نجات یابم و برهم، پس خویشتن را مرده ساخت و بر رخنه رفت و چون مردگان بخفت. کفشگر چون به وی رسید و او را مرده دید، چوبی چند بر پشت و پهلوی او زد و با خود گفت: الحمدلله که این مدبر شوم از عالم حیات به خطّة ممات نقل کرد.

          روباه با خود گفت: این ساعت درهای شارستان بستست و رخنه استوار، اگر حرکتی کنم سگان آگاه شوند، مرا بیم جان بود، چه هیچ دشمن مرا  از وی قوی تر نیست. صبر کنم تا مقدّمة صبح کاذب درگذرد، و طلیعة صبح صادق در رسید درهای شارستان بگشایند، سر خویش گیرم و تدبیر کار کنم که از این بلا جان به کران برم.

          چون رایات خسرو اقالیم بالا از افق مشرق پیدا شد اهل شارستان از خانه ها بیرون آمدند و روباهی دیدند مرده به رخنه افگنده. یکی گفت: چنین شنیدم که هر که زبان روباه با خویشتن دارد، سگ با وی بانگ نکند. کارد بکشید و زبان روباه از حلق ببرید. روباه بر آن ضرر مصابرت نمود. دیگری بیامد و گفت: دم روباه نرم روب نیک آید، و به کارد دم روباه از پشت مازو جدا کرد. روباه بر این عقوبت نیز دندان بیفشرد. دیگری گفت: هرکه گوش روباه از گهوارة طفل درآویزد، طفل گریان و کودک بدخوی از گریستن بازایستد و نیکخوی گردد. گوش روباه از کلة سرجدا کرد روباه بر آن مشقّت و بلیّت نیز صبر کرد. دیگری گفت: هر که دندان روباه با خویشتن دارد، درد دندانش بیارامد و تسکین پذیرد. سنگی برگرفت و دندان روباه بشکست. روباه بدین شداید مدارا می کرد. دیگری بیامد و گفت: هرکه را دل درد کند دل روباه بریان کند و بخورد، بیارامد. کارد برکشید تا شکم روباه بشکافد، روباه گفت: اکنون هنگام رفتن و سر خویش گرفتن است، تا کار به دم و گوش و دندان و زبان بود، صبر کردم؛ اکنون کارد به استخوان و کار به جان رسید، تأخیر و توقّف را مجال نماند، نطاق طاقت بگسست و از جای بجست و به تک از در شارستان بیرون جست، و می گفت: چون کار به جان رسید بگشادم راز.


 
سیر نثر فارسی
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سیر نثر فارسی ، فارسی ، زبان ، سخن

سیر نثر فارسی

 

          نثر در لغت به معنی پراکنده، و در اصطلاح ادبی به معنی سخن ساده و غیرمنظوم می باشد که در برابر نظم و شعر قرار می گیرد. به بیانی دیگر، به صورت مکتوب زبان گفتاری، نثر  گفته  می شود.

          به طور کلّی نثر هزار سالة فارسی از لحاظ صورت به سه نوع تقسیم می شود:  

          الف ــ نثر ساده یا مرسل: تاریخ بیهقی، قابوسنامه، سیاستنامه، سفرنامة ناصرخسرو

           ب ــ نثر فنّی یا مصنوع: کلیله و دمنه، مرزبان نامه، تاریخ جهانگشا، نفثه المصدور، تاریخ وصّاف، درّة نادره

          ج- نثر آهنگین یا مسجّع: گلستان، مناجات نامه، بهارستان

       از طرفی  سیر تاریخی نثر فارسی را می توان اینگونه بررسی نمود:

          در قرن سوّم و چهارم هجری قمری یعنی مقارن با حکومت سامانیان، غزنویان و سلجوقیان، شیوة نثر فارسی به این صورت است که در دورة سامانیان، نثر ساده یا مرسل است، هنرورزی های ادبی و فنّی در آن به چشم نمی آید و بیشتر جنبة       اطّلاع رسانی دارد. مقدّمة شاهنامة ابومنصوری، ترجمة تاریخ طبری معروف به تاریخ بلعمی نوشتة ابوعلی بلعمی و حدود العالم از مولّفی ناشناخته از این نوع نثرند.

          در دورة غزنویان و سلجوقیان به دلیل گسترش حوزة نفوذ زبان فارسی و جابجایی محل حکومت ها و نیز آمیختگی زبان فارسی با زبان عربی، در نثر،     دگرگونی هایی صورت می گیرد. از آثار برتر این دوره می توان به التّفهیم از ابوریحان بیرونی و کشف المحجوب از هجویری اشاره کرد. همچنین در این دوره علاوه بر ویژگی های نثر مرسل عالی، در آثاری مانند قابوسنامه از عنصر المعالی کیکاووس، تاریخ بیهقی از ابوالفضل بیهقی و سیاست نامه از خواجه نظام الملک، مختصّات دیگری نیز مانند توصیف، اطناب و تمثیل وجود دارد که جنبة هنری و ادبی زبان را در این آثار قوی تر می کند. نثر موزون یا مسجّع نیز در همین دوره رواج پیدا می کند در آثاری مانند مناجات نامه و منازل السالکین از خواجه عبدالله انصاری و کشف الاسرار از  ابوالفضل میبدی.

          در قرن ششم، تحت تأثیر نثر عربی، شیوة نثر فنّی به وجود می آید که      ویژگی های عمده آن عبارتند از: استفاده از سجع و زیورهای لفظی، تشبیه، استعاره و امثال و حکم، استشهاد به آیات قرآنی و احادیث و اشعار عربی و فارسی، ترادف، اطناب و توصیف. از مهمترین آثار نثر فنی در این دوره می توان به کلیله و دمنه از نصر الله منشی و مقامات حمیدی از قاضی حمیدالدّین بلخی اشاره کرد. در این دوره یک دسته آثار ادبی و عرفانی نیز هست که دارای نثری بینابینی اند (هم مرسل و هم فنّی) مانند تمهیدات از عین القضات همدانی، اسرار التّوحید از محمّد بن منّور و تذکره الاولیا از عطّار نیشابوری.

          در قرن هفتم به علت افراط در استفاده از اختصاصات نثر فنّی، شیوه ای به وجود می آید که به آن نثر مصنوع یا متکلّف گفته می شود. نویسندگان این سبک چنان راه تکلّف و تصنّع را پیموده اند که برخی از آنها نه تنها باعث غنی تر شدن زبان نشدند که موجبات فساد و تباهی زبان را فراهم آوردند؛ آثاری مانند تاریخ وصّاف از      شرف الدّین عبدالله شیرازی معروف به وصّاف الحضره از اینگونه اند. از دیگر آثار این دوره می توان به تاریخ جهانگشا از عطاملک جوینی و نفثه المصدور از محمد زیدری نسوی اشاره کرد. در این دوره، سبک نگارشی دیگری  نیز رواج دارد که مانند گلستان سعدی و مرصاد العباد نجم دایه در آنها آمیختگی نثر موزون مرسل و نثر موزون فنّی به چشم می خورد.

          در قرن هشتم، نثر فارسی از تکلّف به سادگی می گراید؛ علّت این امر، رواج فنّ تاریخ نویسی در این دوره می باشد. آثاری مانند جامع التّواریخ از رشید الدین فضل الله و تاریخ گزیده از حمدالله مستوفی از آثار برتر این دوره اند.

          در قرن نهم که مقارن با حکومت تیموریان است نثر فارسی به انحطاط کشیده می شود. نبودن حوزه های تعلیم و تعلّم زبان و ادبیات فارسی، طولانی شدن حکومت ترکان و آمیختگی زبان فارسی با زبان ترکی سبب شد که زبان فارسی قدرت خود را به تدریج از دست بدهد. آثار منثور بسیاری که در این دوره نوشته شده اند اعتبار چندانی ندارند. ویژگی مهم این آثار، سادگی و روانی آنهاست. ظفرنامة تیموری از شرف الدین علی یزدی، روضه الصفا از میرخواند، نفحات الانس و بهارستان از جامی نمونه هایی از این نوع آثارند.

          در قرن دهم و یازدهم که مقارن با حکومت صفویان و افشاریان است به دلیل بی توجّهی حاکمان عصر به ادب و زبان فارسی و مهاجرت نویسندگان و شاعران به خارج از ایران، نثر فارسی دچار انحطاط عظیمی شد و کاستی های زیادی در آن راه یافت. در این دوره، دو شیوة نثر مرسل و نثر فنّی رواج دارد و آثار زیادی که به وجود آمدند ارزش ادبی و هنری ندارند. آثاری که به نثر ساده نوشته شده ، سرشار از کلمات عامیانه است و آنچه به شیوة فنّی و مصنوع نگارش یافته بسیار متکلّفانه است. آثاری مانند حبیب السّیر از خواند میر، عیار دانش از ابوالفضل دکنی و درّة نادره از مهدی خان استرآبادی از این دسته اند.

          در قرن سیزدهم، آرامش نسبی حاصل از انقراض افشاریه و روی کارآمدن زندیه و نیز تعدّد مراکز فرهنگی و ادبی، باعث تحوّل و دگرگونی در زبان و ادبیات فارسی شد. نثر فارسی به ساده نویسی گرایش پیدا کرد و کوشش های قائم مقام فراهانی در این زمینه بسیار مؤثر بوده است.

          در اواخر دورة قاجار یعنی عصر مشروطه، به دنبال آشنایی ایرانیان با ادبیات  غرب و ترجمة آثار ادبی آنان به زبان فارسی و همچنین رواج صنعت چاپ و انتشار روزنامه و همگانی شدن تعلیم و تربیت، تحوّل شگرفی در نثر فارسی پدید آمد که آن را بیش از هر دوره ای به نثر گفتاری یا محاوره نزدیک کرد. در این میان، بیشترین فعالیت را نویسندگان ایرانی خارج از کشور داشتند. نویسندگانی همچون طالبوف صاحب کتاب احمد، زین العابدین مراغه ای صاحب سیاحت نامة ابراهیم بیک، میرزاآقاخان کرمانی نویسندة صد خطابه و سه مکتوب، میرزا حبیب اصفهانی مترجم سرگذشت حاجی بابای اصفهانی و علی اکبر دهخدا نویسندة چرند و پرند.

          بعد از سال 1300 شمسی ویژگی عمدة نثر فارسی، سادگی و روانی و  همه کس فهم بودن آن است. مهمترین شاخه های نثر در این زمان، نثر داستانی و نثر تحقیقی  می باشد. نزدیک شدن زبان نثر به زبان گفتاری در دورة قبل به نویسندگان ایرانی مجال آفرینش آثار داستانی زیبا به سبک جدید را داده است. سیّد محمد علی جمالزاده با انتشار یکی بود یکی نبود در سال 1301 شمسی، پیشرو نثر داستانی در ایران شد و سپس نویسندگانی همچون صادق هدایت (بوف کور، علویه خانم، حاجی آقا        بزرگ علوی (چشمهایش، چمدان)، صادق چوبک (تنگسیر، سنگ صبور)، جلال آل احمد (مدیر مدرسه، خسی در میقات، غربزدگی) و دیگران، داستان هایی ساده و زیبا خلق کردند.

          پس از پایه گذاری دانشگاه و مراکز آموزش عالی به سبک جدید در ایران، نسلی از محقّقان و دانشمندان که اکثراً استادان دانشگاه ها بودند، به سبب آشنایی با ادب کهن و اعتقاد به تحوّل نثر، خدمات شایانی به تکامل نثر فارسی نمودند و آن را به طرف سادگی و درستی سوق دادند. از میان انبوه این نویسندگان و محقّقان می توان به نام این بزرگان اشاره کرد: ملک الشعراء بهار، رشید یاسمی، سعید نفیسی، محمّد علی فروغی، مجتبی مینوی، جلال الدّین همایی، بدیع الزّمان فروزانفر، دکتر محمّد معین، دکتر پـرویـز ناتـل خانلری، دکتر ذبیح الله صفا، دکتر علی شـریعتی، دکتر غلامحسین یوسفی،                                                        

دکتر عبدالحسین زرّین کوب، دکتر سیّد جعفر شهیدی، دکتر خسرو فرشیدورد، دکتر محمّد علی اسلامی ندوشن، دکتر شفیعی کدکنی و دکتر عبدالکریم سروش.

                                                       

عقل و عشق

                                                                                               کنزالسالکین ـ خواجه عبدالله انصاری

          درویشی از این فقیر پرسید که اگر روزی در طلب آیم و ازین بحر به لب آیم حقّ را به عاقلی جویم یا به عاشقی پویم؟ از عاقل و عاشق کدام بهتر و از عقل و عشق کدام مهمتر؟ گفتم: روزی درین اندیشه می بودم و تفکّر می نمودم که ناگاه مرا عجبی دریافت و به غارت نقد دل شتافت و گفت: ای به طاعت غنیّ، عیشی داری هنیّ، زهی بسیار عبادتی و بزرگ سعادتی! چون این بگفت نفس برآشفت، او را دیدم شادمان، تا عیّوق کشیده بادبان.

          گفتم دور از نظرها، که در پیش داری خطرها، خود را به گریه دادم و زاری کردم، چون آدم دل از طاعت برداشتم و کرده ناکرده انگاشتم، از خجالت در آب شدم، و در بیداری در خواب شدم؛ خود را دیدم بر اسبی در پی تجارت و کسبی، به تازیانة مهر می تاختم تا در شهری که نام او بود هری، باره ای داشت سطبر، بروج آن از صبر، کوتوال آن از ذکاء و خندق آن از بکاء، منارة آن از نور، مسجد آن چون طور، درآمدم در آن بُلد که نامش بود خلد، خلقی دیدم در عمارت و دو شخص در طلب امارت: یکی عقل افگار اندیشه، دویم عشق عیّار پیشه.

          نگاه کردم تا کرا رسد تخت و کدام را یاری دهد بخت، عقل می گفت: من سبب کمالاتم، عشق می گفت: من در بند خیالاتم! عقل می گفت: من مصر جامع معمورم، عشق    می گفت: من پروانة دیوانة مخمورم! عقل می گفت: من بنشانم شعلة عنا را، عشق می گفت: من درکشم جرعة فنا را! عقل می گفت: من یونسم بوستان سلامت را، عشق می گفت: من یوسفم زندان ملامت را! عقل می گفت: من سکندر آگاهم، عشق می گفت: من قلندر درگاهم! عقل می گفت: من در شهر وجود مهترم، عشق می گفت: من از بود و وجود بهترم! عقل     می گفت: من صرّاف نقره خصالم، عشق می گفت: من محرم حرم وصالم! عقل می گفت: من تقوی به کار دارم، عشق می گفت: من به دعوی چه کار دارم! عقل می گفت: مرا علم بلاغت است، عشق می گفت: مرا از عالم فراغت است! عقل می گفت: من دبیر مکتب تعلیمم، عشق   می گفت: من عبیر نافة تسلیمم! عقل می گفت: من قاضی شریعتم، عشق می گفت: من متقاضی ودیعتم! عقل می گفت: من آیینـة مشورت هر بــالغم، عشــق می گفت: من از سود و زیان فــارغم! عقل می گفت: مرا غرایب و لطایف یاد است، عشق می گفت: هرچه از غیر دوست همه باد است! عقل می گفت: من کمر عبودیّت بستم، عشق می گفت: من برعتبة الوهیّت مستم! عقل می گفت: مرا ظریفانند پرده پوش، عشق می گفت: مرا حریفانند دردی نوش!

          ای عقل که در چین جسد فغفوری         گــرجهــد کنی تو بــندة مغفــوری

          فرق است  میان من و تو بسیاری        چـون فخـر کند پلاس بر محفوری؟

          باز عقل گفت: من رقیب انسانم، نقیب احسانم. گشایندة در فهمم، زدایندة زنگ وهمم. پابستة تکلیفاتم، شایستة تشریفاتم. گلزار خردمندانم، افزار هنرمندانم. ای عشق ترا کی رسد که دهن باز کنی و زبان طعن دراز کنی. تو کیستی؟ مفلسی خرمن سوخته و من مخلصی لباس تقوی دوخته.

          عشق گفت: من دیوانة جرعة ذوقم، برآرندة شعلۀ شوقم. زلف محبّت را شانه ام، زرع مودّت را دانه ام. ای عقل تو کیستی؟ مؤدّب راه، و من مقرّب شاه. آن ساعت که روز بار بود و نوروز عشرت یار بود، من سخن از دوست گویم و مغز پوست جویم، نه از حجاب پرسم نه از حجّاب ترسم، مستانه وار درآیم و به شرف قرب برآیم، تاج قبول نهم بر سر، و تو که عقلی همچنان بر در!

          درین بودند که ناگاه پیک تنبیه رسید از راه، با مکتوبی به نام عشق از شاه، و مهری بر آنجا از آه. و در آن فرمان نوشته که: ای عقل به نقل سرشته، اگرچه داری شهرتی امّا در تو نیست جرأتی! اگر پیش آید غارتی درشوی در مغارتی. وقتی که در شهر دل غوغایی افتد از دست غَلّ، یا در سینه تشویشی افتد از کینه، کی توانی جان بازی نمودن و تیغ از دشمن ربودن؟ در شهرستان تن امیری باید باخرد که اگر قلم بیند خط شود و اگر طوفان آید بط شود، و چون برآید زلزله در وی نبینی ولوله؛ شاهی شجاعی، ملکی مطاعی. عشق است که این صفات در اوست، لاجرم امیرخطّة دل اوست.

          عقل که عبارت از بندی بود، سیر قدمش چندی بود؟ بر این نسق راهی و در هر قدم چاهی، پس صدقی باید بی زرق و عشقی باید چون برق، تا به اندک لمعه ای و به کم لمحه ای ما را از ما ستاند و به دوست رساند. پس حقّ گوید: ای شما را بر رخ خال دین، اینک فادخلوها خالدین.

 

شاهرود

                                                                                                                                         سفرنامه ـ ناصرخسرو

          دوازدهم محرّم سنه ثمان و ثلاثین و اربعمائه از قزوین برفتم، و به راه بیل و قپان که روستاق قزوین است، و از آنجا به دهی که خزرویل خوانند، من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود وارد شدیم. زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه در رفت تا چیزی از بقّال بخرد. یکی گفت: «چه می خواهی؟ بقّال منم.» گفت: «هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر.» و چندانکه از مأکولات برشمرد، گفت: «ندارم» بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی گفتمی: «بقّال خزرویل است.» چون از آنجا برفتیم نشیبی قوی بود، چون سه فرسنگ برفتیم دیهی از حساب طارم بود برزالخیر می گفتند، گرمسیر بود و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیشتر خودروی بود. و از آنجا برفتم. رودی آب بود که آن را شاهرود می گفتند. بر کنار رود دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران ــ و او از ملوک دیلمان بود ــ و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را       سپید رود گویند و چون هر دو بهم پیوندد به درّه ای فرو رود که سوی مشرق است از کوه گیلان، و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون می رود، گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون می ریزد. و گویند یک هزار و دویست فرسنگ دورة اوست، و در میان وی جزایر است و مردم بسیار دارد، و من این را از مردم بسیار شنیدم.

                                          

داستان خیشخانة هرات

                                                                                                     تاریخ بیهقی ـ ابوالفضل بیهقی

          و از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه محتشم، رضی الله عنه، یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد، پوشیده از ریحان خادم، فرود سرای خلوت ها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی. در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را، و آن را مزمل ها ساختند و خیش ها آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزمل ها بگشتی و خیش ها را تر کردی. و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند، صورت های الفیه، از انواع گرد آمدن مردان با زنان، همه برهنه، چنانکه جملة آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند و بیرون این، صورت ها نگاشتند فراخور این صورت ها. امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی. و جوانان را شرط است که چنین و مانند این بکنند.

          و امیرمحمود هرچند مشرفی داشت که با این امیر، فرزندش، بودی پیوسته تا بیرون بودی با ندیمان، و انفاسش می شمردی و انها می کردی، مقرّر بود که آن مشرف در خلوت جای ها نرسیدی. پس پوشیده، بر وی مشرفان داشت از مردم، چون غلام و فرّاش و پیرزنان و مطربان و جز ایشان، که بر آنچه واقف گشتندی باز نمودندی، تا از احوال این فرزند هیچ چیز بر وی پوشیده نماندی و پیوسته او را به نامه ها مالیدی و پندها می دادی، که ولی عهدش بود و دانست که تخت ملک او را خواهد بود و چنانکه پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه، که هر چه رفتی بازنمودندی و یکی از ایشان نوشتگین خاصّه خادم بود که هیچ خدمتکار به امیر محمود از وی نزدیک تر نبود، و حرّه ختّلی، عمّتش، خود سوختة او بود.

          پس خبر این خانة به صورت الفیه، سخت پوشیده، به امیر محمود نبشتند و نشان بدادند که چون از سرای عدنانی بگذشته آید باغی است بزرگ، بر دست راست این باغ، حوضی است بزرگ، و کران حوض، از چپ، این خانه است و شب و روز بر او دو قفل باشد زیر و زبر، و آن وقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود و کلیدها به دست خادمی است که او را بشارت گویند.

          و امیر محمود چون بر این حال واقف گشت وقت قیلوله به خرگاه آمد و این سخن با نوشتگین خاصّه خادم بگفت و مثال داد که :«فلان خیلتاش را ــ که تازنده ای بود از تازندگان که همتا نداشت ــ بگوی تا ساخته آید که برای مهمی او را به جایی فرستاده آید، تا به زودی برود و حال این خانه بداند، و نباید که هیچ کس بر این حال واقف گردد.» نوشتگین گفت:

 «فرمانبردارم.»

          و امیر بخفت و وی به وثاق خویش آمد و سواری از دیو سواران خویش نامزد کرد با سه اسب خیارة خویش، و با وی بنهاد که به شش روز و شش شب و نیم به هرات رود نزدیک امیر مسعود، سخت پوشیده. و به خطّ خویش، ملطّفه ای نبشت به امیرمسعود و این حال ها بازنمود و گفت: پس از این سوار من، خیلتاش سلطانی خواهد رسید تا آن خانه را ببیند پس از رسیدن این سوار به یک روز و نیم، چنانکه از کس باک ندارد و یکسر تا آن خانه می رود و قفل ها بشکند. امیر این کار را سخت زود گیرد چنانکه صواب بیند. و آن   دیو سوار اندر وقت تازان برفت. وپس کس فرستاد و آن خیلتاش را که فرمان بود بخواند. وی ساخته بیامد.

          امیرمحمود میان دو نماز از خواب برخاست و نماز پیشین بکرد و فارغ شد. نوشتگین را بخواند و گفت: «خیلتاش آمد؟» گفت: «آمد به وثاق نشسته است.» گفت: «دویت و کاغذ بیار.» نوشتگین بیاورد و امیر به خطّ خویش گشادنامه ای نبشت بر این جمله: «بسم الله الرّحمن الرّحیم، محمود بن سبکتگین را فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسید یکسر تا سرای پسرم مسعود شود، و از کس باک ندارد و شمشیر برکشد و هر کس که وی را از رفتن بازدارد گردن وی بزند و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد، و از سرای عدنانی به باغ فرود رود و بر دست راست باغ، حوضی است و بر کران آن، خانه ای بر چپ، درون آن خانه رود و دیوارهای آن را نیکو نگاه کند تا بر چه جمله است و در آن خانه چه بیند و در وقت بازگردد چنانکه با کس سخن نگوید و به سوی غزنین بازگردد. و سبیل قتلغ تگین حاجب بهشتی آن است که بر این فرمان کار کند اگر جانش به کار است، و اگر محابایی کند جانش برفت و هر یاری که خیلتاش را بباید داد بدهد تا به موضع رضا باشد، بمشیه الله و عونه، والسّلام.»

          این نامه چون نبشته آمد خیلتاش را پیش خواند و آن گشادنامه را مهر کرد و به وی داد و گفت: «چنان باید که به هشت روز به هرات روی و چنین و چنان کنی و همه حال های شرح کرده معلوم کنی و این حدیث را پوشیده داری.» خیلتاش زمین بوسه داد و گفت: «فرمانبردارم» و بازگشت. امیر، نوشتگین خاصّه را گفت: « اسبی نیک رو از آخور، خیلتاش را باید داد و پنج هزار درم.» نوشتگین بیرون آمد و در دادن اسب و سیم و به گزین کردن اسب روزگاری کشید و روز را می بسوخت، تا نماز شام را راست کرده بودند و به خیلتاش دادند و وی برفت تازان.

          و آن دیو سوار نوشتگین چنانکه با وی نهاده بود به هرات رسید، و امیرمسعود بر ملطّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جایی فرود آوردند، و در ساعت فرمود تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند، که گویی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است و جامه افکندند و راست کردند و قفل برنهادند و کس ندانست که حال چیست.

          و بر اثر این دیو سوار، خیلتاش دررسید، روز هشتم، چاشتگاه فــراخ، و امیرمسعود در صفّة سرای عدنانی نشسته بود با ندیمان. و حاجب قتلغ تگین بر درگاه نشسته بود با دیگر حجّاب و حشم ومرتبه داران. و خیلتاش در رسید، از اسب فرود آمد و ششمیر بر کشید و دبّوس در کش گرفت و اسب گذاشت. دروقت، قتلغ تگین بر پای خاست و گفت: «چیست؟» خیلتاش پاسخ نداد و گشادنامه بدو داد و به سرای فرود رفت. قتلغ گشادنامه را بخواند و به امیرمسعود داد و گفت: «چه باید کرد؟» امیرگفت: «هر فرمانی که هست به جای باید آورد.» و هزاهز در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا به در آن خانه، و دبّوس در نهاد و هر دو قفل بشکست و در خانه باز کرد و دررفت. خانه ای دید سپید، پاکیزه، مهره زده، و جامه افکنده. بیرون آمد و پیش امیرمسعود زمین بوسه داد و گفت: «بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست، و این بی ادبی، بنده به فرمان سلطان محمود کرد، و فرمان چنان است که درساعت که این خانه بدیده باشم بازگردم، اکنون رفتم.» امیرمسعود گفت: «تو به وقت آمدی و فرمان خداوند، سلطان، پدر را به جای آوردی، اکنون به فرمان ما یک روز بباش که باشد که به غلط نشان خانه بداده باشند، تا همه سرای ها و خانه ها به تو نمایند.» گفت : «فرمانبردارم، هرچند بنده را این مثال نداده اند.»

          و امیر برنشست و به دو فرسنگی، باغی است که بیلاب گویند، جایی حصین که وی را و قوم را آنجا جای بودی، و فرمود تا مردم سرای ها جمله آنجا رفتند، و خالی کردند، و حرم و غلامان برفتند، و پس خیلتاش را قتلغ تگین بهشتی و مشرف و صاحب برید، گرد  همة سرای ها برآوردند و یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقرّر گشت که هیچ خانه نیست بر آن جمله که انها کرده بودند، پس

                                       

نامه ها بنشستند بر صورت این حال، و خیلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانیدند، و امیرمسعود، رضی الله عنه، به شهر بازآمد، و چون خیلتاش به غزنین رسید و آنچه رفته بود به تمامی بازگفت و نامه ها نیز بخوانده آمد، امیر محمود گفت ،رحمه الله علیه، : «بر این فرزند من دروغ ها بسیار می گویند.» و دیگر آن جست و جوی ها فرا برید.

 

ازکلمات بوسعید

                                                                                         اسرار التوحید ـ  محمّد بن منوّر

         شیخ گفت: «کار دیدار دل دارد نه گفتار زبان.»

          شیخ را گفتند یکی توبه کرده بود بشکست، شیخ ما گفت: «اگر توبه او را نشکسته بودی او هرگز توبه بنشکستی.»

          شیخ پیوسته می گفتی که: «تو بی نوایی.» و همو گفت که: «معشوقة بی عیب مجویید که نیابید.»

         شیخ گفت: «هزار دوست اندک بود و یک دشمن بسیار بود.»

          شیخ گفت: «ما آنچ یافتیم به بیداری شب و به بی داوری سینه و بی دریغی مال یافتیم.»ٍِِ   

          شیخ را پرسیدند کی صوفیی چیست؟ گفت: «آنچ در سر داری بنهی و آنچ در کف داری بدهی و آنچ بر تو آید بجهی.»

          شیخ گفت: «تصوّف دو چیز است: به یکسو نگریستن و یکسان زیستن.»

          درویشی روزی در پیش شیخ ما ایستاده بود بخدمت چنانکه در نماز ایستند. شیخ گفت: «نیکو ایستاده ای چنانک در نماز ایستند و لکن بهتر از این آن باشد کی تو نباشی.»

          شیخ گفت: «هرچ نه خدای را،  نه چیز و هرک نه خدای را، نه کس.»

          شیخ گفت: «حجاب میان بنده و خدای آسمان و زمین نیست و عرش و کرسی نیست، پنداشت و منی تو حجابست، از میان برگیر، به خدای رسیدی.»

          شیخ گفت: «خلق از آن در رنجند کی کارها پیش از وقت می طلبند.»

          شیخ گفت روزی در میان مجلس که: «این تصوّف عزّیست در ذلّ، توانگریست در درویشی، خداوندیست در بندگی، سیریست در گرسنگی، پوشیدگیست در برهنگی، آزادیست در بندگی، زندگانیست در مرگ، شیرینیست در تلخی. هرک در این راه آید و بدین صفت نرود هر روز سرگردان تر باشد.»

          درویشی از شیخ سؤال کرد کی او را کجا طلبیم؟ گفت: «کجاش جستی که نیافتی؟ اگر قدمی از صدق در راه طلب نهی در هرچه نگری او را بینی.»

          شیخ را سؤال کردند کی چیست کی بعضی از دوستان را پدید آورد و بعضی را نهان می دارد؟ شیخ گفت: «آن را کی حقّ تعالی دوست دارد پنهان دارد و آنک حقّ را سبحانه و تعالی دوست دارد آشکار کند.»

           از شیخ پرسیدند کی صوفی کیست؟ گفت: «آنست که هر چه کند به پسند حقّ کند تا هر چه حقّ کند او بپسند.»

          شیخ گفت: «اندوه حصاریست بنده را از حمایت حقّ از بلاها.»

*  *  *  *  *

حکایت:

          خواجه بلقسم هاشمی حکایت کرد که من هفده ساله بودم که شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز، به طوس آمد و پدرم رئیس طوس بود و مرید شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز. هر روز به خانقاه استاد بواحمدی آمدی به مجلس شیخ. و مرا با خویش بیاوردی و من در پیش پدر ننشستمی. و مرا چنانک جوانان را باشد، دل به پوشیده ای باز می نگریست. پس شبی آن زن به من پیغام داد که «من به عروسی می روم، تو گوش دار تا چون من باز آیم ترا ببینم.» من بر بام بنشستم و شب دور درکشید و مرا خواب گرفت. با خود آهسته این بیت می گفتم که تا در خواب نشوم:

          در دیده به جای خواب آبست مرا              زیــرا کــه  بدیدنت  شتـــابست مرا

          گویند  بخسب تا به خوابش  بینی             ای کم خردان چه جای خوابست مرا

          این بیت می گفتم خوابم ببرد. و در خواب بماندم تا آن ساعت که مؤذّن بانگ نماز کرد، بیدار شدم، هیچ کس را ندیدم که خفته مانده بودم. دیگر روز به مجلس شیخ شدم و بر زبَر سر پدر بایستادم. شیخ را از محبّت و راه حقّ ســؤال کردند. او در این معنی سخن    می گفت که: «در راه جستجوی آدمی بنگر تا چه مایه رنج بری و چه حیلت کنی تا به مقصود رسی یا نرسی. رهی نارفته در راه حقّ به مقصود چون توان رسید؟ که اینک دوش مقصودی وعده ای داد این جوان را. یک نیم شب بی خواب بود و می گفت: در دیده به جای خواب آبست مرا، دیگر چه ای پسر؟» من هیچ نگفتم. شیخ گفت: «خواجه بلقسم!» من همی بمردم. شیخ دیگر بار بگفت. من بیفتادم و از دست بشدم. چون به هوش آمدم، شیخ گفت:    «چون در دیده به جای خواب آب بود چرا خفتی تا از مقصود باز ماندی؟» و بیت جمله بگفت. خلق به یکبار به فریاد برآمدند. من بیهودش بیفتاده واز دست بشده. شیخ مرا گفت: «ترا اینقدر بس باشد.» حالت ها رفت و خرقه ها در میان افتاد. پدر خرقه ها به دعوتی باز خرید.

          پس چون شیخ به سرای ما آمد پدرم از شیخ درخواست که اگر آب خوری از دست بلقسم خور. و من بر زَوَر سر شیخ ایستاده بودم کوزه ای آب در دست. شیخ دوبار از دست من آب خورد. مرا گفت: نیک مردی خواهی بود. در هشتاد و یک سال عمر من هرگز بر من هیچ حرام نرفت از حرمت گفت شیخ. و هرگز خمر نخوردم و خدمت هیچ مخلوق نکردم و با هیچ کس هیچ بد نکردم. صاحب واقعه ی این دو کرامات شیخ من بوده ام.

*  *  *  *  *

حکایت:

          آورده اند که شیخ ما ابوسعید قدس الله روح العزیز روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوّفه در خدمت او. به بازار فرو می راند. جمعی ورنایان می آمدند برهنه. هریکی ازارپای چرمین پوشیده. و یکی را بر گردن گرفته می آوردند. چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید که: «این کیست؟» گفتند: «امیر مقامران است.»  شیخ او را گفت: «که این امیری به چه یافتی؟» گفت: «ای شیخ! به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای بزد و گفت: «راست باز و پاک باز و امیر باش!»

                                      

در یاد کردن پندهای نوشین روان

                                                                                                            قابوسنامه ـ عنصرالمعالی

           اول گفت: چرا مردمان از کاری پیشیمانی خورند که ازآن کار، دیگری پشیمانی خورده باشد؟

          دوم گفت : چرا نخوانی کسی را دشمن که جوانمردی خویش در آزار مردمان داند؟

          سیم گفت: چرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو باشد؟

          پند چهارم: با مردم بی هنر دوستی مکن که مردم بی هنر نه دوستی را شاید و نه دشمنی را.

          پند پنجم: بپرهیز از نادانی که خود را دانا شمرد.

          پند ششم: داد از خویشتن بده تا از داور مستغنی باشی.

          پند هفتم: حقّ گوی اگر چه تلخ باشد.

          پند هشتم: اگر خواهی راز تو دشمن نداند با دوست مگوی.

          پند نهم: بی قدر مردم را زنده مشمر.

          پند دهم: فاسقی متواضع این جهان جوی  بهتر از قرّای متکبّر آن جهان جوی.

          پند یازدهم: نادان تر از آن مردم نبود که کهتری را به مهتری رسیده بیند همچنان به وی به چشم کهتری نگرد.

          پند دوازدهم: فریفته تر زان کسی نبود که یافته به نایافته دهد.

          پند سیزدهم: هرکه را تو را [بی] گناهی زشت گوید وی را تو معذورتر دار از آن کس که آن سخن به تو رساند.

          پند چهاردهم: هرکسی را که روزگار او را دانا نکند هیچ دانا را در آموزش رنج نباید بردن که رنج او ضایع بود.

          پند پانزدهم: همه چیزی از نادان نگاه داشتن آسان تر که ایشان را از تن خویش.

          پند شانزدهم: اگر خواهی که مردمان نیکو گوی تو باشند مردمان را نیکو گو باش.

          پند هفدهم: اگر خواهی که رنج تو بجای مردمان ضایع نشود رنج مردمان بجای خویش ضایع مکن.

          پند هجدهم: اگر خواهی که کم دوست و کم یار نباشی کینه مدار.

          پند نوزدهم: اگر خواهی که در پس قفای تو نخندند زیر دستان را باک دار.

          پند بیستم: اگر خواهی که از پشیمانی دراز ایمن گردی به هوای دل کار مکن.

          پند بیست و یکم: اگر خواهی که از زیرکان باشی روی خویش را در آینة کسان ببین.

          پند بیست و دوم: اگر خواهی که قدر تو بجای باشد قدر مردم بشناس.

          پند بیست و سوم: اگر خواهی که بر قول تو کار کنند بر قول خویش کار کن.

          پند بیست و چهارم: اگر خواهی که ستودۀ مردمان باشی بر آن کس که خرد زو نهان باشد نهان خویش آشکارا مکن.

          پند بیست و پنجم: اگر خواهی که برتر از مردمان باشی فراخ نان و نمک باش.

          پند بیست و ششم: اگر خواهی که از شمار آزادگان باشی طمع را در دل خویش جای مده.

          پند بیست وهفتم: اگر خواهی که تمام مردم باشی آنچه به خویشتن نپسندی به هیچ کس مپسند.

          پند بیست و هشتم: اگر خواهی که بر دلت جراحتی نیوفتد که به هیچ مرهم بهتر نشود با هیچ نادان مناظره مکن.

          پند بیست و نهم: اگر خواهی که بهترین خلق باشی چیز از خلق دریغ مدار.

          پند سی ام: اگر خواهی که زبانت دراز بود کوتاه دست باش.

 

          این است سخن ها و پندهای نوشروان عادل، چون بخوانی ای پسر، این لفظ ها را خوار مدار که از این سخنها [هم] بوی حکمت آید و هم بوی ملک، زیرا که هم سخنان ملکان است و هم سخن حکیمان؛ جمله معلوم خویش کن و اکنون آموز که جوانی چون پیر گردی به اندیشیدن حاجت نیاید که پیران چیزها بدانند.

                                              

بهرام گور و وزیر خائن

                                                                                                   سیاست نامه ـ خواجه نظام الملک

          چنین گویند بهرام گور را وزیری بود، او را راست رَوِشن خواندندی. بهرام گور همة مملکت به دست وی نهاده بود و بر او اعتماد کرده، و سخن کس بر وی نشنودی، و خود شب و روز به تماشا و شکار و شراب مشغول بودی. و یکی را خلیفة بهرام گور بود، این راست روشن او را گفت که: «رعیّت بی ادب گشته است از بسیاری عدل ما، و دلیر شده اند، و اگر مالش نیابند ترسم تباهی پدید آید؛ و پادشاه به شراب و شکار مشغول گشته است و از کار رعیّت و مردمان غافل است. تو ایشان را بمال، پیش از آنکه تباهی پدید آید، و اکنون بدان که مالش بر دو روی بود: بدان را کم کردن و نیکان را مال ستدن، هر که را گویم بگیر، تو همی گیر.» پس هر که را خلیفه گرفتی و بازداشتی، راست روشن خویشتن را، رشوتی بستدی و خلیفه را فرمودی که: «این را دست بازدار.» تا هر که را در مملکت مالی بود و اسپی و غلامی و کنیزکی نیکو بود و یا ملکی وضیعتی نیکو داشت، همه بستد؛ و رعیّت درویش گشتند، و معروفان همه آواره شدند. و در خزانه چیزی گرد نمی آمد.

          و چون بر این حدیث روزگاری برآمد، بهرام گور را دشمنی پدید آمد. خواست که لشکر خویش را بخششی دهد و آبادان کند و پیش دشمن فرستد، در خزانه شد. پس چیزی ندید، و از معروفان و رئیسان شهر و رستاق پرسید، گفتند: «چندین سال است که فلان و فلان، خان و مان بگذاشته اند و به فلان ولایت شده اند.» گفت: «چرا؟» گفتند: «ندانیم» هیچ کس از بیم وزیر، با بهرام گور نمی یارست گفت.

          بهرام گور آن روز در آن اندیشه همی بود. هیچ معلوم نگشت که این خلل از کجاست. دیگر روز، از دل مشغولی، تنها بر نشست و روی به بیابان نهاد. اندیشان اندیشان همی رفت تا روز بلند شد مقدار شش هفت فرسنگ رفته بود که خبر نداشت. گرمای آفتاب زور برآورد و تشنگی بر او غلبه کرد و به شربتی آب حاجتمند گشت. در آن صحرا نگاه کرد. دودی دید که همی برآمد. گفت: «به همه حال آنجا مردم باشد.» روی بدان دود نهاد. چون نزدیک رسید، رمه ای گوسفند دید خوابانیده و خیمه ای زده و سگی را بر دار کرده. شگفت ماند. رفت تا نزدیک خیمه. مردی از خیمه بیرون آمد و بر او سلام کرد و مر او را فرود آورد و ما حضری چیزی که داشت پیش آورد و نشناخت که او بهرام است. بهرام گفت: «نخست مرا از حال این سگ آگاه کن پیش از آنکه نان خورم، تا این حال را بدانم.» جوانمرد گفت: «این سگ امینی بود از آن من، با رمة گوسفند، و از هنر او بدانسته بودم که با ده مرد برآویختی و هیچ گرگی از بیم او گرد گوسفندان من نیارستی گشت، و بسیار وقت، من به شهر رفتمی به شغلی، دیگر روز باز آمدمی. او گوسفندان را به چرا بردی و به سلامت باز آوردی. بر این روزگاری برآمد. روزی گوسفندان را بشمردم چندین گوسفند کم آمد. و همچنین هرچند روز نگاه کردمی، چندین گوسفند کم بودی، و اینجا کس هرگز دزد به یاد ندارد، و هیچگونه     نمی توانستم دانستن که این گوسفندان من از چه سبب هر روز کمتر می شود. حال رمة من از اندکی به جایی رسید که چون عامل صدقات بیامد و از من بر عادت گذشته صدقات خواست تمامی رمه را، آن بقیّتی که مانده بود از رمة من، در سر کار صدقات شد، و اکنون من چوپانی آن عامل می کنم.

          «مگر این اسب با گرگی ماده دوستی گرفته بود و جفت گشته و من غافل و بی خبر از کار او. و قضا را روزی به دشت رفته بودم به طلب هیزم. چون بازگشتم از پس بالایی برآمدم و رمه را  دیدم که می چریدند و گرگی را دیدم که روی سوی رمه آورده، می پویید. من در پس خاربنان بنشستم و از پنهان نگاه می کردم. چون سگ گرگ را دید پیش او باز آمد و دم جنبانیدن گرفت، و گرگ خاموش بایستاد. سگ بر پشت او شد و با او گرد آمد و به گوشه ای رفت و بخفت، و گرگ در میان رمه تاخت، یکی را از گوسفندان بگرفت و بدرید و بخورد و سگ هیچ آواز نداد. و من چون معاملت سگ با گرگ بدیدم، آگاه شدم و بدانستم که تباهی کار من از بیراهی کار سگ بوده است. پس این سگ را بگرفتم و از بهر خیانتی که از وی پدیدار آمد، بردار کردم.»

          بهرام گور را این حدیث عجب آمد. چون از آنجا بازگشت، همۀ راه در این حال تفکّر می کرد؛ تا بر اندیشة او بگذشت که: «رعیّت ما رمة ما اند و وزیر ما امین ما، و احوال مملکت و رعیّت سخت آشفته و باخلل می بینم، و از هر که می پرسم با من به راستی نمی گویند و پوشیده می دارند. تدبیر من آن است که از حال رعیّت و راست روشن بررسم.»

          چون به جای خویش باز آمد، نخست روزنامه های بازداشتگان را بخواست. سرتاسر روزنامه ها همه شناعت راست روشن بود. بدانست که او با مردمان نه نیک رفته است و بیدادی کرده است. گفت: این نه راست روشن است که دروغ و تاریک است. پس مثل زد که:  «راست گفته اند دانایان که هر که به نام فریفته شود به نان درماند، و هرکه به نان خیانت کند به جامه اندر ماند.» و من این وزیر را قویدست کرده ام؛ تا مردمان او را بر این جاه و حشمت می بینند، از ترس او سخن خویش با من نمی یارند گفت. چارة من آن است که فردا، چون وزیر به درگاه آید، حشمت او پیش بزرگان ببرم و او را باز دارم، و بفرمایم تا بندی گران بر پای وی نهند، و آنگاه زندانیان را پیش خود خوانم و از احوال ایشان بررسم، و نیز بفرمایم تا منادی کنند که: «ما راست روشن را از وزارت معزول کردیم و بازداشتیم و نیز او را شغل نخواهیم فرمود. هر که را از او رنجی رسیده است و دعوی دارد بیاید و حال خویش را معلوم کند، تا انصاف شما از او بدهیم.» لابد چون مردمان این بشنوند و چنانکه باشد معلوم ما گردانند، اگر با مردمان نیکو رفته باشد و مال ناحقّ نستده باشد و از او شکرگویند، او را بنوازم و باز به سر شغل برم، و اگر به خلاف این رفته باشد او را سیاست فرمایم.

          پس دیگر روز ملک بهرام گور بار داد. بزرگان پیش رفتند و وزیر اندر آمد و به جای خویش نشست. بهرام گور روی سوی او کرد، گفت: «این چه اضطراب است که در مملکت مــا افگنده ای! و لشکر ما را بی برگ می داری و رعیّت ما را زیروزبر کرده ای؟! تو را فرمودیم که ارزاق مردمان به وقت خویش می رسان، و از عمارت ولایت فارغ مباش، و از رعیّت جز خراج حقّ مستان، و خزانه را به ذخیره آبادان دار. اکنون نه در خزانه چیزی     می بینم و نه لشکر برگی دارد و نه رعیّت بر جای مانده است. تو پنداری بدانکه من به شراب و شکار خود را مشغول کرده ام  از کار مملکت و احوال رعیّت غافلم!»

          بفرمود تا او را، بی حشمتی، از جای برداشتند و در خانه ای بردند و بندی گران بر پای او نهادند، و بر در سرای منادی کردند که «ملک، راست روشن را از وزارت معزول کرد و بر او خشم گرفت و نیز او را شغل نخواهد فرمود. هر که را از وی رنجی رسیده است و تظلّمی دارد بی هیچ بیمی و ترسی، به درگاه آیند و حال خویش بازنمایند، تا ملک داد شما بدهد.» و سپس، هم دروقت، فرمود تا در زندان بازکردند و زندانیان را پیش آوردند و یک یک را می پرسید که: «تو را به چه جرم بازداشتند؟»... زیادت از هفتصد مرد زندانی بودند؛ کم از بیست مرد، خونی و دزد و مجرم برآمد، دیگر، همه آن بودند که وزیر ایشان را به طمع محال و ظلم و به ناواجب به زندان کرده بود. و چون خبر منادی فرمودن پادشاه، مردمان شهر و ناحیت بشنودند، دیگر روز چندان متظلّم به درگاه آمدند که آن را حدّ و منتها نبود.

          پس، چون بهرام گور حال خلق و بی رسمی ها و بی دادیها و ستم وزیر بر آن جمله دید، با خویشتن گفت: «فساد این مرد بیش از آن می بینم در مملکت، که بتوان گفت. این دلیری که او با خدای و خلق خدای ،عزّوجلّ، و بر من کرده است، بیش از آن است که اندر او رسد اندیشة من. در کار این، ژرف تر از این نگاه باید کرد.» بفرمود تا به سرای راست روشن روند و خریطه های کاغذ او همه  بیارند و خانه های او را مهر برنهند.

          معتمدان برفتند و همچنین کردند. چون خریطه های کاغذ او همه بیاوردند، فرو      می نگریستند. در آن میان، خریطه ها یافتند پر از ملطّفه ها که آن پادشاه به راست روشن فرستاده بود که خروج کرده بود و قصد ملک بهرام گور کرده، و به خطّ راست روشن  ملطّفه ای یافتند که بدو نوشته بود که: «این چه آهستگی است که ملک می کند؟ که دانایان گفته اند که غفلت دولت را ببرد، و من در هواخواهی و بندگی هر چه ممکن گردد به جای آورده ام: چندین کس را چون فلان و فلان و فلان را که سران لشگرند سربرگردانیده ام و در بیعت آورده ام، و بیشتر لشکر را بی ساز و برگ کرده ام، و بعضی را به محالی نامزد کرده ام و به بیگاری فرستاده، و رعیّت را بی توش و ضعیف حال و آواره کرده ام و هرچه در همه روزگار به دست آورده ام به سوی تو و خزینة تو ساخته ام، که امروز هیچ ملکی را چنان خزینه نیست، و تاج و کمر و جامة مرصع ساخته ام که مثل آن کس ندیده است، و من از این مرد به جان ناایمنم؛ و میدان خالی است و خصم غافل؛ هرچه زودتر شتابد، پیش از آنکه مرد از خواب غفلت بیدار شود.»

          چون بهرام گور این نبشته ها بدید، گفت: «زه! این خصم را او بر من آورده است و به غرور او می آید و مرا در بدگوهری و مخالفی او هیچ شک نماند.» بفرمود تا هر چه او را از خواسته بود به خزانه آوردند و بندگان و چهارپایان او به دست آوردند، و هرچه از مردمان به رشوت و به ظلم و ناحقّ ستده بود، بفرمود تا ملک ها و ضیاع های او فروختند و به مردمان و مدعیّان باز دادند، و سرای و خان و مان او را با زمین راست کردند. و آنگاه فرمود تا بر در سرای او داری بلند بزدند و سی دار دیگر را پیش آن دار بزدند. اول او را بر دار کردند همچنانکه آن کرد مرد آن سگ را بر دار کرده بود، پس موافقان او را و کسانی را که در بیعت او بودند همه را بر دار کردند؛ و هفت روز فرمود تا منادی می کردند که: «این جزای کسی است که با ملک بد اندیشد و با مخالفان او موافقت کند و خیانت را بر راستی برگزیند و بر خلق ستم کند و بر خدای و خدایگان دلیری کند.»

          چون این سیاست بکرد، همه مفسدان از ملک بهرام گور بترسیدند؛ و هر که را راست روشن شغل فرموده بود همه را معزول کردند و هرگز نیز عمل نفرمودند و هر که را از شغل باز کرده بود و معزول کرده، عمل فرمود؛ و همة دبیران و متصرّفان را بدل کرد.

          چون این خبر بدان پادشاه رسید که قصد بهرام گور کرده بود، هم آنجا که رسیده بود بازگشت و از آن کرده پشیمان شد و فراوان مال و طرایف به خدمت فرستاد و عذرها خواست و بندگی ها نمود وگفت: «هرگز در اندیشة من عصیان ملک نگذشته است. مرا وزیر ملک بر این راه داشت، از بس که می نوشت و کس می فرستاد. و ظنّ بنده گواهی می داد که او گناهکار است و پناهی می جوید.» ملک بهرام عذر او بپذیرفت و از سر آن درگذشت، و مردی نیکواعتقاد و خدای ترس را وزیری داد؛ و کارهای لشکر و رعایا همه نظام گرفت و شغل ها روان شد و جهان روی به آبادانی نهاد و خلق از جور و بیداد برست.

                                                                                                

حکایت فیلسوف

                                                                                                    چهارمقاله ـ عروضی سمرقندی

          در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر، فیلسوفی بود به هرات و او را ادیب اسماعیل گفتندی. مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی و او را از این جنس معالجات نادره بسیار است. مگر وقتی به بازار کشتاران بر می گذشت. قصّابی گوسفندی را سلخ می کرد و گاه گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همی خورد. خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید، در برابر او بقّالی را گفت که: «اگر وقتی این قصّاب بمرد، پیش از آنکه او را به گور کنند مرا خبرکن! » بقّال گفت: «سپاس دارم.»

          چون این حدیث را ماهی پنج شش برآمد، یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصّاب بمرد، به مفاجا بی هیچ علّت و بیماری که کشید و این بقّال به تعزیت شد. خلقی دید جامه دریده و جماعتی در حسرت او می سوختند که جوان بود و فرزندان خرد داشت. پس آن بقّال را سخن خواجه اسماعیل یاد آمد، بدوید و وی را خبر کرد.

          خواجه اسماعیل گفت: «دیر مرد!» پس عصا برگرفت و بدان سرای شد و چادر از روی مرده برداشت و [نبض او را در دست گرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همی زد. پس از ساعتی وی را گفت: «بسنده است.»] پس علاج سکته آغاز کرد و روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد، سال ها بزیست. پس از آن مردمان عجب داشتند و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود.

                                              

باب الملامه

                                                                                                         کشف المحجوب ـ هجویری

          گروهی از مشایخ، طریق ملامت سپرده اند، و مر ملامت را اندر خلوص محبّت تأثیری عظیم است و شربی تمام. و اهل حقّ مخصوصند به ملامت خلق از جملة عالم، خاصّه بزرگان این امّت، و رسول ــ علیه السّلام ــ که مقتدا و امام اهل حقّ بود و پیشرو محبّان، تا برهان حقّ بر وی پیدا نیامده بود و وحی برو نپیوسته، به نزدیک همه نیکنام بود و بزرگ؛ و چون خلعت دوستی بر سر وی افکندند، خلق زبان ملامت بدو دراز کردند. گروهی گفتند:      «کاهن است» و گروهی گفتند: «شاعر است» و گروهی گفتند: «کاذب است» و گروهی گفتند:   «مجنون است» و مانند این. 

          خدای ــ عزّوجلّ ــ صفت مؤمنان کرد و گفت: «ایشان از ملامت ملامت کنندگان نترسند» لقوله، تعالی: «ولایخافون لومه لائم ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله واسع علیم(54/ مائده) و سنّت بار خدای عالم ــ جلّ جلاله ــ هم چنین رفته است که هرکه حدیث وی کند عالم را بجمله ملامت کنندة وی گرداند، و سرّ وی را از مشغول گشتن به ملامت ایشان نگاه دارد. و این غیرت حقّ باشد که دوستان خود را از ملاحظة غیر نگاه دارد تا چشم کس بر جمال حال ایشان نیفتد، و از رؤیت ایشان مر ایشان را نیز نگاه دارد. تا جمال خود نبینند و به خود معجب نشوند و به آفت عجب و تکبر اندر نیفتند. پس خلق را بر ایشان گماشته تا زبان ملامت بر ایشان دراز کردند، و نفس لوّامه را اندر ایشان مرکّب گردانیده تا مر ایشان را بر هر چه می کنند ملامت می کند، اگر بد کنند به بدی و اگر نیک کنند به تقصیر کردن.

          اما ملامت بر سه وجه است: یکی راست رفتن، و دیگر قصد کردن، و سدیگر ترک کردن.

          صورت ملامت راست رفتن، آن بوَد که یکی کار خود می کند و دین را می برزد و معاملت را مراعات می کند، خلق او را اندر آن ملامت می کنند. و این راه خلق باشد اندر وی، و وی از جمله فارغ.

          و صورت ملامت قصد کردن، آن بوَد که یکی را جاه از خلق پیدا آید و اندر میانة ایشان نشانه گردد و دلش به جاه میل کند و طبعش اندر ایشان آویزد، خواهد تا دل را از ایشان فارغ کند و به حقّ مشغول گردد، بتکلّف راه ملامت خلق را بر دست گیرد اندر چیزی که اندر شرع زیان ندارد و خلق از وی نفرت آرند. و این راه او بود در خلق، و خلق از وی فارغ.

          و صورت ملامت ترک کردن، آن بوَد که یکی را کفر و ضلالت طبعی گریبانگیر شود تا به ترک شریعت و متابعت آن بگوید و گوید: «این ملامتی است که من می کنم» و این راه او بود اندر او.

          امّا آن که طریق وی راست رفتن بوَد و نابرزیدن نفاق و دست بداشتن ریا، وی را از ملامت خلق باک نباشد و اندر همه احوال بر سر رشتة خود باشد، به هر نام که خوانندش، ورا یکی باشد...

           و امّا آن که طریقتش قصد باشد اندر ملامت و ترک جاه و ریاست و دست بداشتن مشغولی خلق، چنان بوَد که از ابویزید می آید که: از حجاز می آمد اندر شهر ری بانگ در افتاد که: «بایزید آمد» مردمان شهر جمله پیش وی باز رفتند و به اکرام وی را به شهر درآوردند. چون به مراعات ایشان مشغول شد، از حقّ بازماند و پراکنده گشت. چون به بازار درآمد، قرصی از آستین بیرون گرفت و خوردن گرفت. جمله از وی برگشتند و وی را تنها بگذاشتند، و این اندر ماه رمضان بود. تا مریدی که با وی بود مر مرید را گفت: «ندیدی که یک مسأله از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند؟»...                                                                                                                

حقیقت و حالات عشق

                                                                                                       تمهیدات ـ عین القضات همدانی

          ای عزیز! این حدیث را گوش دار که مصطفی ــ علیه السّلام ــ گفت: «من عشق و عفّ ثم کتم فمات، مات شهیداً» هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد. اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند که می کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد، و با این همه، او غالب می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!

                    کارم اندر عشـق  مشـکل می شود       خــان و مانم در سـر دل می شود

                    هر زمان گویم که  بگریزم ز عشق       عشق پیش از من به منزل می شود

          دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیّا کن تا قدر این کلمات ترا حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد، و چه عبارت توان کرد! در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند، و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد، و به زنگ خود گرداند.

           در عشق کسی قدم نهد  کش  جان نیست     با جان بـودن به عشـق در سـامان نیست

           درمـاندة  عشــق را از آن درمـان نیست     کانگشت به هر چه برنهی عشق آن نیست

          ای عزیز! به خدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه به واسطة آن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا رساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد.

          ای عزیز! مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن، فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر! و آنکه عاشق لیلی نباشد آنچه فرض راه مجنون بود او را فرض نبود. همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی ببیند و عاشق لیلی شود، تا آن دیده یابد که عاشق لیلی شود، که این عشق خود ضرورت باشد. و کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود، گرفتار عشق لیلی شود. به مجرّد اسم عشق، عاشق شدن کاری طرفه و اعجوبه باشد.

              نادیده هر آن کسی که  نام تو شنید         دل، نامزد تــو کرد و مهـر تـو گزید

              چون حسن و لطافت جمال  تو بدید         جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید

          کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند؟ حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب:

              روزی دو کــه اندرین جهـانم  زنده            شــرمم  بادا  اگــر به جــانم زنده

              آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم             وآن دم  میرم  که بی تو مانم زنده    

          سودای عشق از زیرکی جهانی بهتر ارزد، و دیوانگی عشق به همه عقلها افزون آید. هرکه عشق ندارد، مجنون و بی حاصل است. هر که عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرای بود. عاشقی بیخودی و بیراهی باشد. دریغا، همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و بادرد بودندی!

          عاشق شدن آیین  چون من شیــدایی است        وآن کس که نه عاشق است او خودرایی است

          در عــالم  پـیــر هر کجا بــرنــــایی است        عــاشق بادا کــه عشق خـوش سودایی است

          ای عزیز! پروانه قوت از آتش عشق خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند، چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش. چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.

                اندر تن من جای نماند ای  بت  بیش         الّا همه عشق تو گرفت از پس و پیش

                گرقصد کنم که برگشایم رگ خویش         ترسم که به عشقت اندر آید سر نیش

          چون پروانه خود را بر میان زند، سوخته شود، همه نار شود، از خود چه خبر دارد؟ و تا با خود بود، در خود بود، عشق می دید. و عشق قوّتی دارد که چون عشق سرایت کند به معشوق، معشوق همگی عاشق را به خود کشد و بخورد. آتش، عشق پروانه را قوت می دهد و او را می پروراند تا پروانه بپندارد که آتش، عاشق پروانه است. معشوق شمع همچنان با ترتیب و قوّت باشد، بدین طمع خود را بر میان زند. آتش شمع که معشوق باشد با او به سوختن درآید تا همة شمع آتش باشد، نه عشق و نه پروانه. و پروانه بی طاقت و قوّت این می گوید:

            ای بلعجب از بس کــه تــرا بلعجبــی است             جان همه عشّــاق جهــان از تو غمی است

            مسکین دل من ضعیف وعشق توقوی است         بیچــاره ضعیف کش قــوی بــاید زیست

          بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است، با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد، و بی عشق او را مرگ باشد. در این حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق، وقت باشد که از عشق چندان غصّه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد، زیرا که نه از وصال، او را شادی آید و نه از فراق، او را رنج و غم نماید، همۀ خود را به عشق داده باشد.

            چون از تو به جز عشق نجویم به جهان       هجــران و وصــال تو مرا شد یکسان

            بی عشق تـــو بــودنم  نـدارد  سـامان         خواهی تو وصال جوی خواهی هجران

                                                      

از کشف الاسرار

                                                                                                    کشف الاسرار ـ ابوالفضل میبدی

          آری هر که وصل ما جوید و قرب ما خواهد ناچار است او را بار محنت کشیدن و شربت اندوه چشیدن. آسیه زن فرعون همسایگی حقّ طلب کرد و قربت وی خواست؛ گفت: ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنّه: خداوندا در همسایگی تو حجره ای خواهم، که در کوی دوست حجره نیکوست، آری نیکوست و لکن بهای آن بس گرانست، گر هر چیزی به زر فروشند، این را به جان و دل فروشند، آسیه گفت: باکی نیست و گر به جای جانی هزار جان بودی دریغ نیست. پس آسیه را چهار میخ کردند، و در چشم وی میخ آهنین فرو بردند، و او در آن تعذیب می خندید و شادمانی همی کرد. این چنانست که گویند:

                 هر جا  که  مـراد  دلبـر آمد            یک خار به از هزار خرماست

          بشرحافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد، آنگه او را به حبس بردند، از پی وی برفتم پرسیدم که این زخم از بهر چه بود؟ گفت: از آنک که شیفتة عشقم. گفتم: چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟ گفت: از آنک معشوقم به نظاره بود، به مشاهدة معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم. گفتم: و گر دیدارت بر دیدار دوست مهین آمدی خود چون بودی؟ نعره ای بزد و جان نثار این سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است این، جمال معشوق ترا به خود راه دهد تا در مشاهدة وی همه قهری به لطف برگیری، و لکن:

           زان می نرسد به نزد تو هیچ خسی    در خوردن غمهای تو مردی  باید!

 

          گویند که مردی بر زنی عارفه رسید و جمال آن زن در دل آن مرد اثر کرد، گفت: کلّی بکلّک مشغولٌ ــ ای زن، من خویشتن را از دست بدادم در هوای تو. زن گفت: چرا نه در خواهرم نگری که از من با جمال تر است و نیکوتر؟ گفت: کجاست آن خواهر تو تا ببینم؟ زن گفت: برو ای بطّال که عاشقی نه کار توست، اگر دعوی دوستی مات درست بودی ترا پروای دیگری نبودی.

                                 

کبک انجیر و خرگوش

                                                                                                         کلیله و دمنه ـ نصراله منشی

          (زاغ گفت:) هیچ عیب ملوک را چون غدر و بی قولی نیست، که ایشان سایة آفریدگارند عزّ اسمه در زمین، و عالم بی آفتاب عدل ایشان نور ندهد، و هرکه به پادشاه غدّار و والی مکّار مبتلا گردد بدو آن رسد که به کبک انجیر و خرگوش رسید از صلاح و کم آزاری گربة روزه دار. مرغان پرسیدند که: چگونه است آن؟ زاغ گفت:

          کبک انجیری با من همسایگی داشت و میان ما به حکم مجاورت قواعد مصادقت مؤکّد گشته بود. در این میان او را غیبتی افتاد و دراز کشید. گمان بردم که هلاک شد. و  پس از مدّت دراز خرگوش بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستم. یک چندی بگذشت، کبک انجیر باز رسید. چون خرگوش را در خانة خویش دید رنجور شد و گفت: جای بپرداز که از آن منست. خرگوش جواب داد که: من صاحب قبض ام، اگر حقّی داری ثابت کن. گفت: جای از آن منست و حجّتها دارم. گفت: لابّد حکمی عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضای انصاف کار دعوی بآخر رساند. کبک انجیر گفت که: در این نزدیکی بر لب آب گربه ایست متعبّد؛ روز روزه دارد و شب نماز کند، هرگز خونی نریزد و ایذای حیوانی جایز نشمرد، و افطار او برآب و گیا مقصور می باشد. قاضی ازو عادل تر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما فصل کند.

          هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثر ایشان برفتم تا گربة روزه دار را ببینم و انصاف او در این حکم مشاهدت کنم. چندانکه صائم الدّهر چشم بریشان فگند بر دو پای راست بیستاد و روی به محراب آورد، و خرگوش نیک از آن شگفت نمود. و توقّف کردند تا از نماز فارغ شد. تحیّت بتواضع بگفتند و درخواست که میان ایشان حکم باشد و خصومت خانه بر قضیّت معدلت به پایان رساند. فرمود که: صورت حال بازگویید. چون بشنود گفت: پیری در من اثر کرده ست و حواسّ خلل شایع پذیرفته. و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است، جوان را پیر می گرداند و پیر را ناچیز می کند. نزدیک ترآیید و سخن بلندتر گویید. پیش تر رفتند و ذکر دعوی تازه گردانید. گفت: واقف شدم و پیش از آنکه روی به حکم آورم شما را نصیحتی خواهم کرد، اگر به گوش دل شنوید ثمرات آن در دین و دنیا قرّت عین شما گردد، و اگر بر وجه دیگر حمل افتد من باری به نزدیک دیانت و مروّت خویش معذور باشم، فقد اعذر من انذر. صواب آنست که هر دو تن حقّ طلبید، که صاحب حقّ را مظفّر باید شمرد اگرچه حکم به خلاف هوای او نفاذ یابد؛ و طالب باطل را مخذول پنداشت اگر چه حکم بر وفق مراد او رود، انّ الباطل کان زهوقاً. و اهل دنیا را از متاع و مال و دوستان این جهان هیچّیز ملک نگردد مگر کردار نیک که برای آخرت مدّخر گردانند. و عاقل باید که نهمت در کسب حطام فانی نبندد، و همّت بر طلب خیر باقی مقصور دارد، و عمر و جاه گیتی را بمحلّ ابر تابستان و نزهت گلستان بی ثبات و دوام شمرد،

            کلبــه ای  کانـدرو  نخـواهی  مـاند             سال عمرت چه ده چه صد چه هزار

و منزلت مال را در دل از درجت سنگ ریزه نگذارند، که اگر خرج کند بآخر رسد و اگر ذخیرت سازد میان آن و سنگ و سفال تفاوتی نماند... و خاصّ و عامّ و دور و نزدیک عالمیان را چون نفس عزیز خود شناسد و هرچه در باب خویش نپسندد در حقّ دیگران نپیوندد. از این نمط دمدمه و افسون بریشان می دمید تا با او الف گرفتند و آمن و فارغ     بی تحرّز و تصوّن پیش تر رفتند. به یک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.

          نتیجة زهد و اثر صلاح روزه دار، چون دخلة خبیث و طبع مکّار داشت، بر این جمله ظاهر گشت.

                                            

 

 

 

داستان حلّاج

                                                                                                                 تذکره الاولیاء ـ عطار

          آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشة تحقیق، آن شجاع صفدر صدّیق، آن غرقة دریای موّاج، حسین منصور حلّاج، رحمه الله علیه، کار او کاری عجب بود و واقعات و غرایب که خاصّ او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدت لهب و فراق، مست  و بی قرار و شوریدة روزگار بود و عاشق صادق و پاکباز و جدّ و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجیب، و عالی همت و رفیع قدر بود و او را تصانیف بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معانی  محبّت کامل، و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقّت نظری و فراستی داشت که کس را نبود... او را حلّاج از آن می گفتند که یکبار به انبار پنبه برگذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد خلق متحیّر شدند.

          نقل است که شبلی را روزی گفت: یا ابابکر! دستی بر نه که ما قصد کاری عظیم   کرده ایم و سرگشتة کاری شده، چنان کاری که خود را کشتن در پیش داریم. چون خلق در کار او متحیّر شدند منکر بی قیاس و مقرّ بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتّفاق  کردند از آنکه       می گفت: «اناالحقّ» گفتند: «بگوی هوالحقّ» گفت: «بلی! همه اوست، شما می گویید که گم شده است بلکه حسین گم شده است بحر محیط گم نشود و کم نگردد.                                                     

          پس در راه که می رفت می خرامید، دست اندازان و عیّاروار می رفت با سیزده بند گران. گفتند:« این خرامیدن از چیست؟» گفت: «به نحرگاه می روم» و نعره می زد. چون به زیر دارش بردند پای بر نردبان نهاد گفتند: «حال چیست؟» گفت: «معراج مردان سر دار است» پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش. دست برآورد و روی به قبله و مناجات کرد و گفت: «آنچه او داند کس نداند.» پس بر سر دار شد جماعت مریدان گفتند: «چه گویی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و تو را به سنگ خواهند زد؟» گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آنکه شما را به من حسن ظنّی بیش نیست و ایشان از قوّت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظنّ فرع.                

          پس هر کسی سنگی می انداختند، شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین منصور آهی کرد. گفتند: «از این همه سنگ هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن چه معنی است؟» گفت: «از آنکه آنها نمی دانند معذورند از او سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت.» پس دستش جدا کردند خنده ای بزد. گفتند: «خنده چیست؟» گفت: «دست از آدمی بسته باز کردن آسان است، مرد آن است که دست صفات که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد قطع کند.» پس پاهایش ببریدند. تبسّمی کرد و گفت: «بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند. اگر توانید آن قدم را ببرّید.» پس دو دست بریدة خون آلود در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد. گفتند: «این چرا کردی؟» گفت: «خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد. شما پندارید که زردی روی من از ترس است، خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونة مردان خون ایشان است.» گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟» گفت: «وضو      می سازم.» گفتند: «چه وضو؟» گفت: «در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون.» پس چشمهایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد که بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرّند. گفت: «چندان صبر کنید که سخنی بگویم.» روی سوی آسمان کرد و گفت: «الهی! بدین رنج که برای تو بر من می برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمدالله که دست و پای من بریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدة جلال تو بر سر دار می کنند.» پس گوش و بینی ببریدند و سنگ روان کردند. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش را ببریدند و در میان سر بریدن تبسّمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین، گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز می آمد که «اناالحقّ». روز دیگر گفتند این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حالت حیات بود. پس اعضای او بسوختند از خاکستر آواز«اناالحقّ»       می آمد. چنانکه در وقت کشتن هر قطرة خون که می چکید الله پدید می آمد. در ماندند. به دجله انداختند بر سرآب، همان انالحقّ می گفت.

          نقل است که چون او را بر دار کردند، ابلیس بیامد و گفت: «یکی انا  تو گفتی و یکی  من، چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟» حلّاج گفت: «تو انا  به در خود بردی، من از خود دور کردم. مرا رحمت آمد و تو را نه چنانکه دیدی و شنیدی تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست.»

*  *  *  *  *

حکایت:

          نقل است که شیخ  بسی در گورستان گشتی، یک شب از گورستان می آمد جوانی از بزرگ زادگان ولایت بربطی در دست می زد. چون به بایزید رسید بایزید لاحول کرد. جوان بربط بر سر بایزید زد و سر بایزید و بربط هر دو بشکست. جوان مست بود ندانست که او کیست. بایزید به زاویة خویش بازآمد توقف کرد تا بامداد یکی را از اصحاب بخواند و گفت: بربط به چند دهند؟ بهای آن معلوم کرد و در خرقه ای بست و پاره ای حلوا با آن یار کرد و بدان جوان فرستاد و گفت: آن جوان را بگوی که بایزید عذر می خواهد و می گوید دوش آن بربط بر ما زدی و بشکست، این زر در بهای آن صرف کن و عوضی   باز خر و این حلوا از بهر آن تا غصه شکستن آن از دلت برخیزد. جوان چون بدانست بیامد و از شیخ عذر خواست و توبه کرد و چند جوان با او توبه کردند.

*  *  *  *  *

حکایت:

          نقل است که یک روز می گذشت با جماعتی در تنگنای راهی افتاد و سگی می آمد. بایزید بازگشت و راه بر سگ ایثار کرد تا سگ را باز نباید گشت. مگر این خاطر به طریق انکار بر مریدی بگذشت که حقّ تعالی آدمی را مکرّم گردانیده است و بایزید سلطان العارفین است با این همه پایگاه و جماعتی مریدان راه بر سگی ایثار کند و بازگردد؛ این چگونه بود؟ شیخ گفت: ای جوانمرد، این سگ به زبان حال با بایزید گفت در سبق السبق از من چه تقصیر در وجود آمده است و از تو چه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افکندند؟ این اندیشه بر سر ما درآمد راه بر او ایثار کردم.

*  *  *  *  *

حکایت:

          نقل است که شیخ [ابوالحسن خرقانی] گفت: دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی، و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود. آن شیخ که به خدمت مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن. چنان کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب شد. دید که آوازی آمد که برادر تو را بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم. او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در کار او می کنید؟ گفتند: زیرا که آنچه تو    می کنی ما از آن بی نیازیم و لیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت کند.                                          

 

تشریف محبت

                                                                                                       مرصاد العباد ـ نجم الدین رازی

          پیش از این بیان عشق کرده ایم که نتیجة محبّت حقّ است، و محبّت صفت حقّ است، اما محبّت بحقیقت صفت ارادات حقّ است که از صفات ذاتست، که چون به عامّ تعلّق می گیرد ارادت می گوییم و آفریدن موجودات نتیجة آن ارادتست و چون به خاصّ تعلق می گیرد بعضی را که به انعامی مخصوص می کند رحمت می خوانیم، و چون به اخصّ تعلّق می‌گیرد، که به انعامی خاصّ مخصوص می کند، آن را محبّت می خوانیم.

          و این انعام خاصّ که قومی از اخصّ الخواصّ بدان مخصوص اند، انعامی است که هیچ موجود دیگر جز انسان استحقاق این سعادت نداشت، و به تشریف محبّت هیچ موجود دیگر را مشرّف نکردند.

          اسم محبّی و محبوبی خواصّ انسان را ثابت فرمود، و این مرتبه تمامی نعمت منعم است، و اشارت «و اتممت علیکم نعمتی» بدین نعمت خاصّ است که مخصوص است به اضافت؛ و این نعمت آنست که چون باری تعالی به جذبة «یحبّهم» عاشق را از هستی عاشق بستاند و به ذروة عالم فنا رساند، و به تجلّی صفات محبوبی او را از عالم فنا به عالم بقا رساند، هستی مجازی برخاسته و هستی حقیقی آشکارا شده تا چنانکه به نظر حسّ بینای عالم محسوس بود و به نظر عقل بینای عالم معقول باشد، به نظر بی بصر بینای جمال ربوبیّت شود و مدرک حقایق اشیاء کماهی به نظر نور الهی گردد. نظم:

                       بخدای ار کسی  تواند  شد                بی خدای از خدای برخوردار                        

          عقل اگرچه نورانیست به نسبت با عالم جسمانی ظلمانی، و لیکن چون وصمت حدوث دارد به نسبت با عالــم نور قدم ظلمــانی است، و به ادراک نــور قــدم محیط نتواند شد که: «ولایحیطون بشیء من علمه الّا بما یشاء»؛ و لکن نور قدم به ادراک عقل وغیر او محیط تواند شد که: «و قد احاط بکلّ شیء علماً». پس محقّق شد که چنانکه میان نـور و ظلمت مضادّتست میان قدم و حدوث مضادّتست.

 

روباه و خروس

                                                                                                  مرزبان نامه ـ سعدالدین وراوینی

          شنیدم که خروسی بود جهان گردیده و دام های مکر دریده و بسیار دستان های روباهان دیده و داستان های حیل ایشیان شنیده؛ روزی پیرامن دیه به تماشای بوستانی   می گشت، پیشتر رفت و بر سر راهی بایستاد. چون گل و لاله شکفته، کلالة جعد مشکین از فرق و تارک بر دوش و گردن افشانده، قوقة لعل بر کلاه گوشه نشانده، در کسوت منقّش و قبای مبرقش چون عروسان در حجله و طاووسان در جلوه، دامن رعنایی در پای کشان    می گردید. بانگی بکرد، روباهی در آن حوالی بشنید، طمع در خروس کرد و به حرصی تمام می دوید تا به نزدیک خروس رسید. خروس از بیم بر دیوار جست. روباه گفت: از من چرا می ترسی؟ من این ساعت درین پیرامن می گشتم، ناگاه آواز بانگ نماز تو به گوش من آمد و از نغمات حنجرة تو دل در پنجرة سینة من طپیدن گرفت و اگرچه تو مردی رومی نژادی، حدیث ارحنا که با بلال حبشی رفت در پردة ذوق و سماع به سمع من رسانیدند، سلسلة وجد من بجنبانید، همچون بلال را از حبشه و صهیب را از روم، دواعی محبّت و جواذب نزاع تو مرا اینجا کشید.

          من گرد سر کوی تو از بهر تو گردم           بلبـل ز پی  گـل به  کنـار  چمن آید

          اینک به عزم این تبرّک آمدم تا برکات انفاس و استیناس تو دریابم و لحظه ای به محاورت و مجاورت تو بیاسایم و ترا آگاه کنم که پادشاه وقت منادی فرمودست که هیچ کس مبادا که بر کس بیداد کند یا اندیشة جور و ستم در دل بگذراند تا از اقویا بر ضعفا دست تطاول دراز نبود و جز به تطوّل و احسان با یکدیگر زندگانی نکنند، چنانک کبوتر      هم آشیانة عقاب باشد و میش همخوابة ذئاب، شیر در بیشه به تعرّض شغال مشغول نشود و یوز دندان طمع از مذبح آهو برکند و سگ در پوستین روباه نیفتد و باز کلاه خروس نرباید. اکنون باید که از میان من و تو تناکر و تنافی برخیزد و به عهد وافی از جانبین استظهار تمام افزاید. خروس در میانة سخن او گردن دراز کرد و سوی راه می نگرید. روباه گفت: چه می نگری؟ گفت: جانوری می بینم که از جانب این دشت می آید به تن چند گرگی، با دم و گوش های بزرگ، روی به ما نهاده، چنان می آید که باد به گردش نرسد. روباه را از این سخن، سنگ نومیدی در دندان آمد و تب لرزه از هول بر اعضاء او افتاد، از قصد خروس بازماند، ناپروا و سراسیمه پناه گاهی می طلبید که مگر به جایی متحصّن تواند شد. خروس گفت: بیا تا بنگریم که این حیوان باری کیست؟ روباه گفت: این امارات و علامات که تو شرح می دهی، دلیل آن می کند که سگ تازیست و مرا از دیدار او بس خرّمی نباشد. خروس گفت: پس نه تو می گویی که منادی از عدل پادشاه ندا در دادست در جهان، که کس را بر کس عدوان و تغلّب نرسد و امروز همه باطل جویان جورپیشه از بیم قهر و سیاست او آزار خلق رها کردند. روباه گفت: بلی، امّا امکان دارد که این سگ این منادی نشنیده باشد! بیش از ین مقام توقّف نیست. از آنجا بگریخت و به سوراخی فرو شد.

 

ذکر استخلاص  بخارا

                                                                                                  تاریخ جهانگشا ـ عطا ملک جوینی

          روز دیگر را که صحرا از عکس خرشید طشتی نمود پر از خون، دروازه بگشادند و در نفار و مکاوحت بربستند و ائمّه و معارف شهر بخارا به نزدیک چنگزخان رفتند و چنگزخان به مطالعة حصار و شهر در اندرون آمد و در مسجد جامع راند و در پیش مقصوره بایستاد و پسر او تولی پیاده شد و بر بالای منبر برآمد. چنگزخان پرسید که سرای سلطانست، گفتند: خانۀ یزدانست. او نیز از اسب فرو آمد و بر دو سه پایۀ منبر بر آمد و فرمود که صحرا از علف خالی است اسبان را شکم پر کنند. انبارها که در شهر بود گشاده کردند و غلّه می کشیدند و صنادیق مصاحف به میان صحن مسجد می آوردند و مصاحف را در دست و پای می انداخت و صندوق ها را آخر اسبان می ساخت و کاسات نبیذ پیاپی کرده و مغنیّات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص می کردند و مغولان بر اصول غنای خویش آوازها برکشیده و ائمّه و مشایخ و سادات و علما و مجتهدان عصر بر طویلة آخر سالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده، بعد از یک دو ساعت چنگز خان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان    می شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته؛ درین حالت امیر امام جلال الدّین علی بن الحسن الرّندی که مقدّم و مقتدای سادات ماوراء النّهر بود و در زهد و ورع مشارالیه روی به امام عالم رکن الدّین امام زاده که از افاضل علمای عالم بود ــ طیّب الله مرقد هما ــ آورد و گفت: مولانا چه حالتست، این که می بینم به بیداریست یا رب یا به خواب؟ مولانا امام زاده گفت: خاموش باش باد بی نیازی خداوند است که می وزد، سامان سخن گفتن نیست.

          چون چنگز خانه از شهر بیرون آمد به مصلّای عید رفت و به منبر آمد و عامّۀ شهر را حاضر کرده بودند فرمود که از این جملت توانگران کدامند دویست و هشتاد کس را تعیین کردند صد و نود شهری و باقی غریبان نود کس از تجّار که از اقطار آنجا بودند به نزدیک او آوردند. خطبة سخن بعد از تقریر خلاف و غدر سلطان چنانک مشبع ذکریست در آن آغاز نهاد که ای قوم بدانید که شما گناه های بزرگ کرده اید و این گناه های بزرگ بزرگان شما کرده اند. از من بپرسید که این سخن به چه دلیل می گویم سبب آنکه من عذاب خدا ام. اگر شما گناه های بزرگ نکردتی خدای چون من عذاب را به سر شما نفرستادی. و چون ازین نمط فارغ شد الحاق خطبه بدین نصیحت بود که اکنون مالهایی که بر روی زمین است تقریر آن حاجت نیست آنچ در جوف زمین است بگویید. بعد از آن پرسید که امنا و معتمدان شما کیستند هر کس متعلّقان خود را بگفتند به اسم. باسقاقی با هر کس مغولی و یزکی تعیین کرد تا کسی از لشکریان ایشان را تعرّضی نرساند و از روی بی حرمتی و اذلال بدیشان تعلّقی نمی ساختند و مطالبت مال از معتمدان آن قوم می رفت و آنچ می دادند بزیادتی مثله و تکلیف مالایطاق مؤاخذه نمی کردند. و هر روز وقت طلوع نیّر اعظم، موکّلان جماعت بزرگان را به درگاه خان عالم آوردندی، چنگزخان فرموده بود تا لشکریان سلطان را از اندرون شهر و حصار برانند. چون آن کار به دست شهریان متعذّر بود و آن جماعت از ترس جان آنچ ممکن بود از محاربه و قتال و شبیخون به جای می آوردند  فرمود تا آتش در محلّات انداختند و چون بنای خانِهای شهر تمامت از چوب بود بیشتر از شهر به چند روز سوخته شد مگر مسجد جامع و بعضی از سرایها که عمارت آن از خشت پخته بود و مردمان بخارا را به جنگ حصار راندند و از جانبین تنورة جنگ بتفسید. از بیرون منجیق ها راست کردند و کمانها را خم کردند و سنگ و تیر پرّان شد و از اندرون عرّادها و قارورات نفط روان مانند تنوری تافته که از بیرون به کوهها هیمهای درشت مدد می فرستند و از جوف تنور شررها در هوا ظاهر می شود. روزها برین جملت مکاوحت کردند و حصاریان حملها بیرون         می آوردند و بتخصیص کوک خان که بمردی گوی از شیران نر ربوده بود مبارزت ها     می کرد و در هر حمله چند کس می انداخت و تنها لشکر بسیار را باز می راند تا عاقبت کار به اضطرار رسید و پای از دست اختیار بگذشت و آن جماعت به نزدیک خالق و خلایق معذور شدند و خندق به حیوانات و جمادات انباشته شد و به مردان حشری و بخاری افراشته فصیل باز گرفتند و در قلعه آتش درزدند و خانان و قوّاد و اعیان که اعیان زمان و افراد سلطان بودند و از عزّت پای بر سر فلک می نهادند دستگیر مذلّت گشتند و در دریای فنا غرق شدند، و از قنقلیان از مردینه به بالای تازیانه زنده نگذاشتند و زیادت از سی هزار آدمی در شمار آمد که کشته بودند و صغار اولاد و اولاد کبار و زنان چون سرو آزاد آن قوم برده کردند و چون شهر و قلعه از طغاه پاک شد و دیوارها و فصیل خاک گشت، تمامت اهالی شهر را از مرد و زن و قبیح و حسن به صحرای نمازگاه راندند ایشان را بجان ببخشید. جوانان و کهول را که اهلّیت آن داشتند به حشر سمرقند و دبوسیه نامزد کردند و از آنجا متوجّه سمرقند شد و ارباب بخارا سبب خرابی بنات النّعش وار متفرّق گشتند و به دیهها رفتند و عرصة آن حکم قاعاً صفصفاً  گرفت، و یکی از بخارا پس از واقعه گریخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسیدند، گفت: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» جماعت زیرکان که این تقریر شنیدند اتفاق کردند که در پارسی موجزتر ازین سخن نتواند بود و هرچه درین جزو مسطور گشت خلاصه و ذنابة آن، این دو سه کلمه است که این شخص تقریر کردست...

 

از نفثه المصدور

                                                                                                                     زیدری نسوی

          تیز تاز قلم که هنگام مهاجرت خفیر ضمایر و ترجمان سرایر است بدست گرفته، و قصد آن کرده، که شطری از آتش حرقت، که ضمیر برآن انطوا یافته است، در سطری چند درج کنم، و از این صدرنشین دلگیری، یعنی اندوه، حکایت شکایت آمیز فرو خوانم، باز گفته ام که: «از قلم که چون بر سیاه نشیند سپید عمل کند و بر سپید سیاه، جز نفاق چه کار آید؟! دو زبانست، سفارت ارباب وفاق را نشاید، هر چند بسر خیام می نماید سیاه کار است. اگر چه اندرون طراست، نتوان گفت که راز دار است. اجوفیست که تا مشتقّ نشود، کلام او صحیح نباشد. طالب علمیست سودا بر سر زده تا تن دو نیم نکند، ذوفنون نشود «لم تکونوا بالعینه الا بشق الانفس» در فصاحت  حریریست و اصلش قصب، سپید کلاغیست که حدیث فاوا برد. غراب البینی است که وقت مهاجرت کاغذ، دست نشینی است که از صدور حکایت کند. سخن چینی است که ناشنوده روایت کند. سر تراشیده است و سر سیاه می کند. سر بریده است و سخن می گوید. آب رویش در سیاه روییست. زبان بریدنش شرط گویاییست. آب دهانیست که سخن نگاه نمی دارد. سیاه کامیست که آنچه گفت بباشد.

 

حکایتهایی از گلستان

                                                                                                                           گلستان ـ سعدی         

          در جامع بعلبک وقتی کلمه ای چند بطریق وعظ می گفتم با قومی افسردة دل مرده و راه از صورت به معنی نبرده. دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند. دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلّت کوران، و لیکن در معنی باز بود و سلسلة سخن دراز، در معنی این آیت: و نحن اقرب الیه من حبل الورید، سخن به جایی رسانیده بودم که می گفتم:

         دوست نزدیک تر از من به من است              وینت  مشکل  که من از وی دورم!

         چــه کنــم؟ با کــه توان گفت که او              در کنـــار مـن و مـن  مهجــورم؟!

          من از شراب این سخن سرمست و فضلة قدح در دست که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر. نعره ای چنان بزد که دیگران بموافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش. گفتم: سبحان الله! دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.

                 فهم سخن چون نکند مستمع             قوّت طبع  از متکلّــم مجوی

                 فسحت میــدان ارادت  بیــار            تا بزند  مرد سخنگوی گوی

*  *  *  *  *

          دو امیرزاده در مصر بودند: یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت. عاقبه الامر این یکی علّامه مصر گشت و آن دگر عزیز مصر شد. باری توانگر به چشم حقارت در درویش فقیه نظر کرد و گفت: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت: ای برادر، شکر نعمت باری ،عزّاسمه، مرا بیش می باید که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم، و تو میراث فرعون و هامان یعنی ملک مصر.

             من آن مورم که در پـایم بمـالند                 نه زنبـورم  کـه از دستم  بنالند

             کجا خود شکر این نعمت گزارم             کــه زور مــردم آزاری  ندارم؟

                                 *  *  *  *  *

          هرگز از دور زمان ننالیدم و روی از گردش آسمان درهم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم، به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمت حقّ تعالی بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

             مـرغ بریان به چشم  مردم سیر            کمتر از برگ ترّه برخوان است

            وان که را دستگاه و قدرت نیست           شلغـم  پختـه  مرغ بریان است

                                                   *  *  *  *  *

          یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت در قلب زمستان و او را ثنایی گفت. فرمود تا جامه از وی برکندند و از ده بدر کردند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، زمین یخ بسته بود. عاجز شد، گفت: این چه بدفعل مردمند! سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! امیر دزدان از غرفه بدید وبشنید و بخندید و گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامة خود می خواهم اگر انعام فرمایی کرم باشد، رضینا من نوالک بالرّحیل.

             امیــدوار بود آدمـی به خیـر کسان         مرا به خیر تو امید نیست، بد مرسان

          سالار دزدان بر حالت وی رحمت آورد و جامه بازفرمود و لباچة پوستینی و درمی چند بر آن مزید کرد و بدادش و عذر خواست و لطف بسیار کرد.

                                    *  *  *  *  *

          سالی نزاعی میان پیادگان حجّاج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده بود. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم. کجاوه نشینی را دیدم که با عدیل خویش می گفت: یاللعجب! پیاده عاج چون عرصة شطرنج بسر می برد فرزین می شود یعنی به ازان می شود که بود و پیادگان حاجّ بادیه بسر بردند و بتر شدند!

        از من بگــوی حـاجی مــردم گزای را          کـو پوستین  خلـق  به آزار می درد

       حاجی تو نیستی شترست از برای آنک        بیچاره خار می خورد و بار می برد

*  *  *  *  *

          توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچّه ای مناظره           درپیوسته که صندوق تربت پدرم سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت زرّین در او ساخته، به گور پدرت چه ماند: خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر او پاشیده؟

          درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر این سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد،  پدر من به بهشت رسیده باشد.

           خـر که کمتـر نهنـد بــر وی بـار            بی شــک آسوده تر کند رفتار

                                                           *

مــرد  درویـش که بـار ستــم  فـاقه  کشیـد             بـه  در مــرگ  همـــانا  که  سبکبـــار آید

وان که در دولت و در نعمت وآسانی زیست          مردنش زین همه، شک نیست که دشوار آید

بــه همـه  حـال  اسیری  کـه  ز بندی  برهد          بهتــر از  حــال  امیــری  کــه گـرفتار آید

*  *  *  *  *

          گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیّاد نیفتادی بلکه صیّاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خوردند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند؛ امّا قلندریان، چندان بخورند که در معده جای نفس نماند و بر سفرۀ روزی کس.

         اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب         شبی ز معدة سنگی،  شبی ز دلتنگی

*  *  *  *  *

          هر که در زندگی نانش نخورند چون بمیرد نامش نبرند. لذّت انگور بیوه داند نه خداوند میوه. یوسف صدّیق، علیه السّلام، در خشک سال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فرامش نکند.

             آن کـه در راحـت و تنعّـم زیست          او چه داند که حال گرسنه چیست

             حـال درمنــدگــان  کسـی دانــد          کـــه بــه احــوال خـویش درمان                                                  

از تاریخ وصّاف

                                                                                                                            تاریخ وصّاف ـ وصاف الحضره

مآثر معدلت غازانی:

          از آثار دولت روز افزون آن پادشاه دولتیار، که مثار کوکبة عساکرش سرمة دیدة روشنان گردون باد، یکی آنست که در بنیاد عمارات که نظام عالم کون و فساد مبنی بر آنست، تا آخر سنة اثنین و سبعمائه مساعی پادشاهانه و خزائن خسروانه بذل کرد.

          اوّل در شهور سنة سبع و تسعین و ستّمائه استبناء قبة شام تبریز، که تا شام و بام روزگار از پی یکدیگر متعاقب اند بدین رصانت بنیان و نزهت مکان عمارتی نشان نداده اند، فرمود تا نخست مهندسان حاذق و صنّاع زیرک صاحب تجربت از اطراف حاضر گردانیدند، و استحکام اساس دایرة قبه الاسلام را آلات آهن و ارزیز از روم نقل افتاد و از آن شفشه ها و طوق ها ساختند و با حجّار منحوت شرط تحصین و تحسین و ترصین بجای آورد.

           در شیراز باندازة این اماکن بهشت ترکیب بسط و زلالی که از بریق نقوش متلألی نمودار و نَمارِقُِ مَصفوفَهٌ و زَرابیُّ مَبثوثهٌ بودند ساخته کردند و چون بساتین ملوّن بالوان ریاحین پرداخته شد از غیرت آن نقش بندی و رنگ آمیزی نقّاشان ارتنگ و مصوّران چین و صنّاع صنعا را قلم صفت در کار شکست.

          پس در مرتبه الثالث در شهور سنة اثنی و سبعمائه یرلیغ شد تا دارالملک تبریز را از خالص اموال خانی حائطی رکین و بارویی حصین سازند تا روی وار تالی دیگر آثار پسندیدة پادشاهی گردد .

          دیگر عمارت بسیار در اطراف ممالک بنا فرمود و به تخصیص خانقاه همدان که امروز آرام جای مقیم و طاری و قدم گاه مسافران و مجتازان آفاق است.

                                                                                                            

از درّة نادره

                                                                                   درّة نادره ـ میرزا مهدی خان استرآبادی

         حبّذا این بیاض دلارا که تذرو رنگین پر و بالیست از جلد نگارین شهپر پرنقش و نگار گشوده و طاوس پرخط و خالی که وقت گشودن از صفحات رنگین چتر تلوّن نموده، مجموعة الفت پروریست که شیرازه بند اوراق دلهای پریشان گردیده و مخطّط دلبری که بر بیاض گردن حوراوشان یک قلم، خط باطل کشیده، اگر وصف تذهیب اوراقش نگارند ورق طلای آفتاب از خجالت آب شود و اگر از جداولش رقم زنند از چشمة حیوان عرق خجلت تراید. بیاض گردن خوبان در پیش صفای صفحاتش گردن دعوی نتواند افراخت و سینة لطیف حوران بهشت به صدارت اوراق لطافت سرشتش نتواند پرداخت. سپیدی عنوانش با سفیدة صبح بهار از یک پستان شیرخورده و از غیرت الفاظ رنگینش خون در عروق لعل بدخشان افسرده. مدادش از سرمة دیدة     حور العین مرکب و نقاطش چون نقطة موهوم دهان خوبان از صفا لبالب. هر الفش سرونازیست در آغوش جان دراز کشیده یا محبوب رعنایی که از روی امتیاز بر سر آفتاب جا گزیده، هر حرف بایش پریرویی که در حجلة ناز بر بالش پر تکیه نموده و تایش دلربایی که تای خود در صفحة عالم ندیده. شکل ثایش مثلثی است که کلک سحر طراز به رام کردن پریوشان طنّاز پر ساخته و نقش جیمش طلسمی که خامة معجز نگار برای تسخیر قلوب جادونگاهان پرداخته. حرف حایش سرمایة حیات بل قبیلة حی را لیلی شیرین حرکات. از چاشنی خایش طوطیان شکرخای شیرین کام و بی توسّط او خوبی سخن و سخن خوبی ناتمام. اگر از حسرت دال دلنشینش دلبران ابدال وار الف بدل کشند رواست و اگر در هوای ذال مهرتابش ذرّات کاینات آذرپرست گردند سزاست. رای دلارایش روح و روان ارباب رای راهنما و زای غمگزایش چون زلف زیبای نازنینان مسرّت زا. دندانة سینش در فردوس سخن را کلید و از شین شیرین شمایلش شور و شین در دل شیرین پدید. از رشک صفای صادش حسرت چشم غزالان یکی در صد و از اضائه لفظ ضادش اسباب ضیا از برای بیضا ممهّد.                              

          طای سطورش طاوس مستی که بطی خیابان چمن از روی طنز بال طیران گشوده و ظای فرخنده ظهورش محبوبی که به حسن ظاهر خلوت نظر را منظر اقامت نموده. با دیدة سرمه سای عینش اگر چشم آهوان خطا همچشمی نماید عین خطاست و چون از ظلمات سیاهی به جوی مسطّر روان گشته اگر عین الحیوتش خوانند روا. غین غالیه فامش شوخ غنچه دهانی که خال پشت چشم از غمزه به غمزدگان نموده یا شاهد هرجایی که از روی غلط کاری در دامن باغ با غیر هم آغوش گشته. از غیرت فای باصفایش نافة آهوان ختن بر خویش پیچیده و از فیض همنامی قافش کوه قاف مشهور آفاق گردیده...

                                                                                

زن

                                                                                                                       دکتر علی شریعتی

          و فاطمه، خسته از یک عمر تحمّل بار رسالت پدر و سختی مبارزه در جاهلیّت قوم و زندگی ای سراسر شکنجه و خطر و فقر و کار و تلاش بخاطر آرمانی که از جبر زمان دور است، و عزادار از مصیبت جانکاه مرگ پدری که با حیات او عجین شده بود و غمگین از سرنوشت تحمّل ناپذیر علی که پس از یک عمر جهاد با دشمن به دست دوست، خانه نشین شده است و قربانی قدرتی شده است که به نیروی ایمان و شمشیر و فداکاری و اخلاق او بدست آمده است، و اکنون، شکست خورده و نومید از آخرین تلاش های بی ثمری که کرد تا «حقّ ابوالحسن» را به وی باز آورد و آنچه را که فرو می ریخت از سقوط مانع شود و نشد...، به زانو در آمد.

          نه تنها تلاش، که تحمّل نیز برایش محال است. نه تحمّل آنچه در بیرون می گذرد، که تحمّل آنچه در خانه اش نیز می بیند. و بالاخره، تحمّل سکوت هولناکی که در خانة «مجاورش» می شنود.

          اکنون، آن «دریچه» نیز بسته شده است. از آن دو دریچه ای که هر روز به روی هم باز می شد و به روی هم می خندید و موجی از لطف و مهر و امّید به خانة گلین بی زیور فاطمه می ریخت، اکنون یکی بسته است. مرگ، آن را برای همیشه به روی فاطمه بست. سیاست نیز در خانه اش را بست. و او اکنون، در این خانه زندانی، در کنار علی ــ که همچون کوهی از اندوه نشسته است و سکوت کرده، سکوتی که انفجار آتش فشانی مهیب را در درون خویش به بند کشیده است ــ و در میان فرزندان پیغمبر که در سیمای معصوم و غمگینشان سرنوشت هولناک فردای یکایکشان را می خواند.

          اکنون زنده بودن، «برایش دردآور و طاقت فرسا است.» ماندن «بار سنگینی است که دوش های خسته و ناتوان فاطمه را یارای کشیدن آن نیست.» زمان سنگین و آهسته برقلب مجروحش گام برمی دارد و می گذرد: هر لحظه ای، هر دقیقه ای، گامی.

          اکنون تنها مایه های تسلیتی که در این دنیا می یابد یکی تربت مهربان پدر است و دیگری مژدة امّید بخش او که: «فاطمه، از میان خاندانم تو نخستین کسی خواهی بود که به من خواهی پیوست.»

          امّا کی؟ چه انتظار بی تابی.

          روح آزردة اوــ همچون پرنده ای مجروح که بالهایش را شکسته باشند ــ در سه گوشة غم زندانی و بی تاب است: چهرة خاموش و دردمند همسرش، سیمای غمزدة فرزندانش و خاک سرد و ساکت پدر، گوشة خانة عایشه.

          هرگاه پنجة درد قلبش را سخت می فشرد و عقدة گریه، راه نفس را می گیرد و احساس می کند که به محبّت ها و تسلیت های پدر سخت محتاج است به سراغ او می رود، بر تربت او می افتد، چشمهایش را که از گریه های مدام مجروح شده است، بر خاک خاموش پدر می دوزد؛ ناگهان آنچنانکه گویی خبر مرگ پدر را تازه شنیده است، شیون می کند،  پنجه های لرزانش را در سینه خاک فرو می برد، دستهای خالی و بی پناهش را از آن پر   می کند، می کوشد تا از ورای پردة اشک آنرا تماشا کند، خاک را بر چهره می گذارد، با تمام عاطفه ای که پدر را دوست می داشت آنرا می بوید و لحظه ای آرام می گیرد، گویی تسلیت یافته است؛ ناگهان با آهنگی که از گریه درهم می شکند، می سراید:

          کسی که تربت احمد را می بوید چه زیان کرده است، اگر تا ابد هیچ غالیه ای را نبوید؟ پس از تو بر من مصیبت هایی فرو ریخت که اگر بر روز روشن می ریخت شب     می شد.

          اندک اندک خاموش می شد، «خاک احمد» از لای انگشتان بی رمقش فرو می ریخت و اوــ بی آنکه مقاومتی کند ــ در بهتی لبریز از درد، بدان می نگریست و آنگاه همچون روحی، «بی خنده و بی گریه»، در سکوتی مبهوت فرو می رفت، آنچنانکه، به تعبیر راویان تاریخ «گویی از این دنیا رفته و از زندگی آسوده شده است.»

          همه رنجهایش را بر مرگ پدر می گریست؛ هر روز گویی نخستین روز مرگ وی است. بی تابی های او هر روز بیشتر می شد و ناله هایش دردمندتر. زنان انصار بر او جمع شدند و با او می گریستند، و او، در شدّت درد و اوج ضجّه هایی که دلها را به درد می آورد و چشمها را به خون می نشاند، از ستمی که کردند شکوه می کرد و حقّی را که پایمال کردند به یاد می آورد.

         غم او دشوارتر از آن بود که کسی بتواند تسلیتش دهد و او را به شکیبایی بخواند.

          روزها و شب ها این چنین می گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنیمت و فتح، و علی، در عزلت سردش ساکت، و فاطمه، در اندیشة مرگ، انتظار بی تاب رسیدن مژدة نجاتی که پدر داده بود.

          هر روز که می گذشت برای مرگ بی قرارتر می شد، تنها روزنه ای که می تواند از زندگی بگریزد. امیدوار است که با جانی لبریز از شکایت و درد، به پدر پناه برد و در کنار او بیاساید.

          چه نیازی داشت به چنین پناهی، چنین آرامشی.

           امّا زمان دیر می گذرد. اکنون، نود و پنج روز است که پدر مژدة مرگ داد و مرگ نمی رسد.

          چرا، امروز دوشنبه سوّم جمادی الثانیه است، سال یازدهم هجرت و سال وفات پدر.

          کودکانش را یکایک بوسید: حسن هفت ساله،حسین شش ساله، زینت پنج ساله و     ام کلثوم سه ساله.

          و اینک لحظة وداع با علی

                                         چه دشوار است.

          اکنون علی باید در دنیا بماند

                                         سی سال دیگر!

          فرستاد «ام رافع» بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود.

          از او خواست که:

          ــ ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شستشو دهم. با دقّت و آرامش شگفتی غسل کرد و سپس جامه های نوی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می رود.

          به ام رافع گفت:

          بستر مرا در وسط اتاق بگستران

          آرام و سبکبار به بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.

          لحظه ای گذشت و لحظاتی....

          ناگهان از خانه شیون برخاست.

          پلکهایش را فرو بست و چشمهایش را به روی محبوبش ــ که در انتظار او بود ــ گشود.

          شمعی از آتش و رنج، در خانۀ علی خاموش شد.

          و علی تنها ماند     

          با کودکانش.

          از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، گورش را کسی نشناسد، آن دو شیخ از      جنازه اش تشییع نکنند.

          و علی چنین کرد.

          و امّا کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟

          از شخصیّت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک «زن» بود، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد، تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

          وی در همة ابعاد گوناگون «زن بودن» نمونه شده بود.

          مظهر یک «دختر» در برابر پدرش