پارسی گویان

داستانی - ادبی - فارسی - شعر

سیر نثر فارسی
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سیر نثر فارسی ، فارسی ، زبان ، سخن

سیر نثر فارسی

 

          نثر در لغت به معنی پراکنده، و در اصطلاح ادبی به معنی سخن ساده و غیرمنظوم می باشد که در برابر نظم و شعر قرار می گیرد. به بیانی دیگر، به صورت مکتوب زبان گفتاری، نثر  گفته  می شود.

          به طور کلّی نثر هزار سالة فارسی از لحاظ صورت به سه نوع تقسیم می شود:  

          الف ــ نثر ساده یا مرسل: تاریخ بیهقی، قابوسنامه، سیاستنامه، سفرنامة ناصرخسرو

           ب ــ نثر فنّی یا مصنوع: کلیله و دمنه، مرزبان نامه، تاریخ جهانگشا، نفثه المصدور، تاریخ وصّاف، درّة نادره

          ج- نثر آهنگین یا مسجّع: گلستان، مناجات نامه، بهارستان

       از طرفی  سیر تاریخی نثر فارسی را می توان اینگونه بررسی نمود:

          در قرن سوّم و چهارم هجری قمری یعنی مقارن با حکومت سامانیان، غزنویان و سلجوقیان، شیوة نثر فارسی به این صورت است که در دورة سامانیان، نثر ساده یا مرسل است، هنرورزی های ادبی و فنّی در آن به چشم نمی آید و بیشتر جنبة       اطّلاع رسانی دارد. مقدّمة شاهنامة ابومنصوری، ترجمة تاریخ طبری معروف به تاریخ بلعمی نوشتة ابوعلی بلعمی و حدود العالم از مولّفی ناشناخته از این نوع نثرند.

          در دورة غزنویان و سلجوقیان به دلیل گسترش حوزة نفوذ زبان فارسی و جابجایی محل حکومت ها و نیز آمیختگی زبان فارسی با زبان عربی، در نثر،     دگرگونی هایی صورت می گیرد. از آثار برتر این دوره می توان به التّفهیم از ابوریحان بیرونی و کشف المحجوب از هجویری اشاره کرد. همچنین در این دوره علاوه بر ویژگی های نثر مرسل عالی، در آثاری مانند قابوسنامه از عنصر المعالی کیکاووس، تاریخ بیهقی از ابوالفضل بیهقی و سیاست نامه از خواجه نظام الملک، مختصّات دیگری نیز مانند توصیف، اطناب و تمثیل وجود دارد که جنبة هنری و ادبی زبان را در این آثار قوی تر می کند. نثر موزون یا مسجّع نیز در همین دوره رواج پیدا می کند در آثاری مانند مناجات نامه و منازل السالکین از خواجه عبدالله انصاری و کشف الاسرار از  ابوالفضل میبدی.

          در قرن ششم، تحت تأثیر نثر عربی، شیوة نثر فنّی به وجود می آید که      ویژگی های عمده آن عبارتند از: استفاده از سجع و زیورهای لفظی، تشبیه، استعاره و امثال و حکم، استشهاد به آیات قرآنی و احادیث و اشعار عربی و فارسی، ترادف، اطناب و توصیف. از مهمترین آثار نثر فنی در این دوره می توان به کلیله و دمنه از نصر الله منشی و مقامات حمیدی از قاضی حمیدالدّین بلخی اشاره کرد. در این دوره یک دسته آثار ادبی و عرفانی نیز هست که دارای نثری بینابینی اند (هم مرسل و هم فنّی) مانند تمهیدات از عین القضات همدانی، اسرار التّوحید از محمّد بن منّور و تذکره الاولیا از عطّار نیشابوری.

          در قرن هفتم به علت افراط در استفاده از اختصاصات نثر فنّی، شیوه ای به وجود می آید که به آن نثر مصنوع یا متکلّف گفته می شود. نویسندگان این سبک چنان راه تکلّف و تصنّع را پیموده اند که برخی از آنها نه تنها باعث غنی تر شدن زبان نشدند که موجبات فساد و تباهی زبان را فراهم آوردند؛ آثاری مانند تاریخ وصّاف از      شرف الدّین عبدالله شیرازی معروف به وصّاف الحضره از اینگونه اند. از دیگر آثار این دوره می توان به تاریخ جهانگشا از عطاملک جوینی و نفثه المصدور از محمد زیدری نسوی اشاره کرد. در این دوره، سبک نگارشی دیگری  نیز رواج دارد که مانند گلستان سعدی و مرصاد العباد نجم دایه در آنها آمیختگی نثر موزون مرسل و نثر موزون فنّی به چشم می خورد.

          در قرن هشتم، نثر فارسی از تکلّف به سادگی می گراید؛ علّت این امر، رواج فنّ تاریخ نویسی در این دوره می باشد. آثاری مانند جامع التّواریخ از رشید الدین فضل الله و تاریخ گزیده از حمدالله مستوفی از آثار برتر این دوره اند.

          در قرن نهم که مقارن با حکومت تیموریان است نثر فارسی به انحطاط کشیده می شود. نبودن حوزه های تعلیم و تعلّم زبان و ادبیات فارسی، طولانی شدن حکومت ترکان و آمیختگی زبان فارسی با زبان ترکی سبب شد که زبان فارسی قدرت خود را به تدریج از دست بدهد. آثار منثور بسیاری که در این دوره نوشته شده اند اعتبار چندانی ندارند. ویژگی مهم این آثار، سادگی و روانی آنهاست. ظفرنامة تیموری از شرف الدین علی یزدی، روضه الصفا از میرخواند، نفحات الانس و بهارستان از جامی نمونه هایی از این نوع آثارند.

          در قرن دهم و یازدهم که مقارن با حکومت صفویان و افشاریان است به دلیل بی توجّهی حاکمان عصر به ادب و زبان فارسی و مهاجرت نویسندگان و شاعران به خارج از ایران، نثر فارسی دچار انحطاط عظیمی شد و کاستی های زیادی در آن راه یافت. در این دوره، دو شیوة نثر مرسل و نثر فنّی رواج دارد و آثار زیادی که به وجود آمدند ارزش ادبی و هنری ندارند. آثاری که به نثر ساده نوشته شده ، سرشار از کلمات عامیانه است و آنچه به شیوة فنّی و مصنوع نگارش یافته بسیار متکلّفانه است. آثاری مانند حبیب السّیر از خواند میر، عیار دانش از ابوالفضل دکنی و درّة نادره از مهدی خان استرآبادی از این دسته اند.

          در قرن سیزدهم، آرامش نسبی حاصل از انقراض افشاریه و روی کارآمدن زندیه و نیز تعدّد مراکز فرهنگی و ادبی، باعث تحوّل و دگرگونی در زبان و ادبیات فارسی شد. نثر فارسی به ساده نویسی گرایش پیدا کرد و کوشش های قائم مقام فراهانی در این زمینه بسیار مؤثر بوده است.

          در اواخر دورة قاجار یعنی عصر مشروطه، به دنبال آشنایی ایرانیان با ادبیات  غرب و ترجمة آثار ادبی آنان به زبان فارسی و همچنین رواج صنعت چاپ و انتشار روزنامه و همگانی شدن تعلیم و تربیت، تحوّل شگرفی در نثر فارسی پدید آمد که آن را بیش از هر دوره ای به نثر گفتاری یا محاوره نزدیک کرد. در این میان، بیشترین فعالیت را نویسندگان ایرانی خارج از کشور داشتند. نویسندگانی همچون طالبوف صاحب کتاب احمد، زین العابدین مراغه ای صاحب سیاحت نامة ابراهیم بیک، میرزاآقاخان کرمانی نویسندة صد خطابه و سه مکتوب، میرزا حبیب اصفهانی مترجم سرگذشت حاجی بابای اصفهانی و علی اکبر دهخدا نویسندة چرند و پرند.

          بعد از سال 1300 شمسی ویژگی عمدة نثر فارسی، سادگی و روانی و  همه کس فهم بودن آن است. مهمترین شاخه های نثر در این زمان، نثر داستانی و نثر تحقیقی  می باشد. نزدیک شدن زبان نثر به زبان گفتاری در دورة قبل به نویسندگان ایرانی مجال آفرینش آثار داستانی زیبا به سبک جدید را داده است. سیّد محمد علی جمالزاده با انتشار یکی بود یکی نبود در سال 1301 شمسی، پیشرو نثر داستانی در ایران شد و سپس نویسندگانی همچون صادق هدایت (بوف کور، علویه خانم، حاجی آقا        بزرگ علوی (چشمهایش، چمدان)، صادق چوبک (تنگسیر، سنگ صبور)، جلال آل احمد (مدیر مدرسه، خسی در میقات، غربزدگی) و دیگران، داستان هایی ساده و زیبا خلق کردند.

          پس از پایه گذاری دانشگاه و مراکز آموزش عالی به سبک جدید در ایران، نسلی از محقّقان و دانشمندان که اکثراً استادان دانشگاه ها بودند، به سبب آشنایی با ادب کهن و اعتقاد به تحوّل نثر، خدمات شایانی به تکامل نثر فارسی نمودند و آن را به طرف سادگی و درستی سوق دادند. از میان انبوه این نویسندگان و محقّقان می توان به نام این بزرگان اشاره کرد: ملک الشعراء بهار، رشید یاسمی، سعید نفیسی، محمّد علی فروغی، مجتبی مینوی، جلال الدّین همایی، بدیع الزّمان فروزانفر، دکتر محمّد معین، دکتر پـرویـز ناتـل خانلری، دکتر ذبیح الله صفا، دکتر علی شـریعتی، دکتر غلامحسین یوسفی،                                                        

دکتر عبدالحسین زرّین کوب، دکتر سیّد جعفر شهیدی، دکتر خسرو فرشیدورد، دکتر محمّد علی اسلامی ندوشن، دکتر شفیعی کدکنی و دکتر عبدالکریم سروش.

                                                       

عقل و عشق

                                                                                               کنزالسالکین ـ خواجه عبدالله انصاری

          درویشی از این فقیر پرسید که اگر روزی در طلب آیم و ازین بحر به لب آیم حقّ را به عاقلی جویم یا به عاشقی پویم؟ از عاقل و عاشق کدام بهتر و از عقل و عشق کدام مهمتر؟ گفتم: روزی درین اندیشه می بودم و تفکّر می نمودم که ناگاه مرا عجبی دریافت و به غارت نقد دل شتافت و گفت: ای به طاعت غنیّ، عیشی داری هنیّ، زهی بسیار عبادتی و بزرگ سعادتی! چون این بگفت نفس برآشفت، او را دیدم شادمان، تا عیّوق کشیده بادبان.

          گفتم دور از نظرها، که در پیش داری خطرها، خود را به گریه دادم و زاری کردم، چون آدم دل از طاعت برداشتم و کرده ناکرده انگاشتم، از خجالت در آب شدم، و در بیداری در خواب شدم؛ خود را دیدم بر اسبی در پی تجارت و کسبی، به تازیانة مهر می تاختم تا در شهری که نام او بود هری، باره ای داشت سطبر، بروج آن از صبر، کوتوال آن از ذکاء و خندق آن از بکاء، منارة آن از نور، مسجد آن چون طور، درآمدم در آن بُلد که نامش بود خلد، خلقی دیدم در عمارت و دو شخص در طلب امارت: یکی عقل افگار اندیشه، دویم عشق عیّار پیشه.

          نگاه کردم تا کرا رسد تخت و کدام را یاری دهد بخت، عقل می گفت: من سبب کمالاتم، عشق می گفت: من در بند خیالاتم! عقل می گفت: من مصر جامع معمورم، عشق    می گفت: من پروانة دیوانة مخمورم! عقل می گفت: من بنشانم شعلة عنا را، عشق می گفت: من درکشم جرعة فنا را! عقل می گفت: من یونسم بوستان سلامت را، عشق می گفت: من یوسفم زندان ملامت را! عقل می گفت: من سکندر آگاهم، عشق می گفت: من قلندر درگاهم! عقل می گفت: من در شهر وجود مهترم، عشق می گفت: من از بود و وجود بهترم! عقل     می گفت: من صرّاف نقره خصالم، عشق می گفت: من محرم حرم وصالم! عقل می گفت: من تقوی به کار دارم، عشق می گفت: من به دعوی چه کار دارم! عقل می گفت: مرا علم بلاغت است، عشق می گفت: مرا از عالم فراغت است! عقل می گفت: من دبیر مکتب تعلیمم، عشق   می گفت: من عبیر نافة تسلیمم! عقل می گفت: من قاضی شریعتم، عشق می گفت: من متقاضی ودیعتم! عقل می گفت: من آیینـة مشورت هر بــالغم، عشــق می گفت: من از سود و زیان فــارغم! عقل می گفت: مرا غرایب و لطایف یاد است، عشق می گفت: هرچه از غیر دوست همه باد است! عقل می گفت: من کمر عبودیّت بستم، عشق می گفت: من برعتبة الوهیّت مستم! عقل می گفت: مرا ظریفانند پرده پوش، عشق می گفت: مرا حریفانند دردی نوش!

          ای عقل که در چین جسد فغفوری         گــرجهــد کنی تو بــندة مغفــوری

          فرق است  میان من و تو بسیاری        چـون فخـر کند پلاس بر محفوری؟

          باز عقل گفت: من رقیب انسانم، نقیب احسانم. گشایندة در فهمم، زدایندة زنگ وهمم. پابستة تکلیفاتم، شایستة تشریفاتم. گلزار خردمندانم، افزار هنرمندانم. ای عشق ترا کی رسد که دهن باز کنی و زبان طعن دراز کنی. تو کیستی؟ مفلسی خرمن سوخته و من مخلصی لباس تقوی دوخته.

          عشق گفت: من دیوانة جرعة ذوقم، برآرندة شعلۀ شوقم. زلف محبّت را شانه ام، زرع مودّت را دانه ام. ای عقل تو کیستی؟ مؤدّب راه، و من مقرّب شاه. آن ساعت که روز بار بود و نوروز عشرت یار بود، من سخن از دوست گویم و مغز پوست جویم، نه از حجاب پرسم نه از حجّاب ترسم، مستانه وار درآیم و به شرف قرب برآیم، تاج قبول نهم بر سر، و تو که عقلی همچنان بر در!

          درین بودند که ناگاه پیک تنبیه رسید از راه، با مکتوبی به نام عشق از شاه، و مهری بر آنجا از آه. و در آن فرمان نوشته که: ای عقل به نقل سرشته، اگرچه داری شهرتی امّا در تو نیست جرأتی! اگر پیش آید غارتی درشوی در مغارتی. وقتی که در شهر دل غوغایی افتد از دست غَلّ، یا در سینه تشویشی افتد از کینه، کی توانی جان بازی نمودن و تیغ از دشمن ربودن؟ در شهرستان تن امیری باید باخرد که اگر قلم بیند خط شود و اگر طوفان آید بط شود، و چون برآید زلزله در وی نبینی ولوله؛ شاهی شجاعی، ملکی مطاعی. عشق است که این صفات در اوست، لاجرم امیرخطّة دل اوست.

          عقل که عبارت از بندی بود، سیر قدمش چندی بود؟ بر این نسق راهی و در هر قدم چاهی، پس صدقی باید بی زرق و عشقی باید چون برق، تا به اندک لمعه ای و به کم لمحه ای ما را از ما ستاند و به دوست رساند. پس حقّ گوید: ای شما را بر رخ خال دین، اینک فادخلوها خالدین.

 

شاهرود

                                                                                                                                         سفرنامه ـ ناصرخسرو

          دوازدهم محرّم سنه ثمان و ثلاثین و اربعمائه از قزوین برفتم، و به راه بیل و قپان که روستاق قزوین است، و از آنجا به دهی که خزرویل خوانند، من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود وارد شدیم. زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه در رفت تا چیزی از بقّال بخرد. یکی گفت: «چه می خواهی؟ بقّال منم.» گفت: «هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر.» و چندانکه از مأکولات برشمرد، گفت: «ندارم» بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی گفتمی: «بقّال خزرویل است.» چون از آنجا برفتیم نشیبی قوی بود، چون سه فرسنگ برفتیم دیهی از حساب طارم بود برزالخیر می گفتند، گرمسیر بود و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیشتر خودروی بود. و از آنجا برفتم. رودی آب بود که آن را شاهرود می گفتند. بر کنار رود دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران ــ و او از ملوک دیلمان بود ــ و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را       سپید رود گویند و چون هر دو بهم پیوندد به درّه ای فرو رود که سوی مشرق است از کوه گیلان، و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون می رود، گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون می ریزد. و گویند یک هزار و دویست فرسنگ دورة اوست، و در میان وی جزایر است و مردم بسیار دارد، و من این را از مردم بسیار شنیدم.

                                          

داستان خیشخانة هرات

                                                                                                     تاریخ بیهقی ـ ابوالفضل بیهقی

          و از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه محتشم، رضی الله عنه، یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد، پوشیده از ریحان خادم، فرود سرای خلوت ها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی. در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را، و آن را مزمل ها ساختند و خیش ها آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزمل ها بگشتی و خیش ها را تر کردی. و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند، صورت های الفیه، از انواع گرد آمدن مردان با زنان، همه برهنه، چنانکه جملة آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند و بیرون این، صورت ها نگاشتند فراخور این صورت ها. امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی. و جوانان را شرط است که چنین و مانند این بکنند.

          و امیرمحمود هرچند مشرفی داشت که با این امیر، فرزندش، بودی پیوسته تا بیرون بودی با ندیمان، و انفاسش می شمردی و انها می کردی، مقرّر بود که آن مشرف در خلوت جای ها نرسیدی. پس پوشیده، بر وی مشرفان داشت از مردم، چون غلام و فرّاش و پیرزنان و مطربان و جز ایشان، که بر آنچه واقف گشتندی باز نمودندی، تا از احوال این فرزند هیچ چیز بر وی پوشیده نماندی و پیوسته او را به نامه ها مالیدی و پندها می دادی، که ولی عهدش بود و دانست که تخت ملک او را خواهد بود و چنانکه پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه، که هر چه رفتی بازنمودندی و یکی از ایشان نوشتگین خاصّه خادم بود که هیچ خدمتکار به امیر محمود از وی نزدیک تر نبود، و حرّه ختّلی، عمّتش، خود سوختة او بود.

          پس خبر این خانة به صورت الفیه، سخت پوشیده، به امیر محمود نبشتند و نشان بدادند که چون از سرای عدنانی بگذشته آید باغی است بزرگ، بر دست راست این باغ، حوضی است بزرگ، و کران حوض، از چپ، این خانه است و شب و روز بر او دو قفل باشد زیر و زبر، و آن وقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود و کلیدها به دست خادمی است که او را بشارت گویند.

          و امیر محمود چون بر این حال واقف گشت وقت قیلوله به خرگاه آمد و این سخن با نوشتگین خاصّه خادم بگفت و مثال داد که :«فلان خیلتاش را ــ که تازنده ای بود از تازندگان که همتا نداشت ــ بگوی تا ساخته آید که برای مهمی او را به جایی فرستاده آید، تا به زودی برود و حال این خانه بداند، و نباید که هیچ کس بر این حال واقف گردد.» نوشتگین گفت:

 «فرمانبردارم.»

          و امیر بخفت و وی به وثاق خویش آمد و سواری از دیو سواران خویش نامزد کرد با سه اسب خیارة خویش، و با وی بنهاد که به شش روز و شش شب و نیم به هرات رود نزدیک امیر مسعود، سخت پوشیده. و به خطّ خویش، ملطّفه ای نبشت به امیرمسعود و این حال ها بازنمود و گفت: پس از این سوار من، خیلتاش سلطانی خواهد رسید تا آن خانه را ببیند پس از رسیدن این سوار به یک روز و نیم، چنانکه از کس باک ندارد و یکسر تا آن خانه می رود و قفل ها بشکند. امیر این کار را سخت زود گیرد چنانکه صواب بیند. و آن   دیو سوار اندر وقت تازان برفت. وپس کس فرستاد و آن خیلتاش را که فرمان بود بخواند. وی ساخته بیامد.

          امیرمحمود میان دو نماز از خواب برخاست و نماز پیشین بکرد و فارغ شد. نوشتگین را بخواند و گفت: «خیلتاش آمد؟» گفت: «آمد به وثاق نشسته است.» گفت: «دویت و کاغذ بیار.» نوشتگین بیاورد و امیر به خطّ خویش گشادنامه ای نبشت بر این جمله: «بسم الله الرّحمن الرّحیم، محمود بن سبکتگین را فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسید یکسر تا سرای پسرم مسعود شود، و از کس باک ندارد و شمشیر برکشد و هر کس که وی را از رفتن بازدارد گردن وی بزند و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد، و از سرای عدنانی به باغ فرود رود و بر دست راست باغ، حوضی است و بر کران آن، خانه ای بر چپ، درون آن خانه رود و دیوارهای آن را نیکو نگاه کند تا بر چه جمله است و در آن خانه چه بیند و در وقت بازگردد چنانکه با کس سخن نگوید و به سوی غزنین بازگردد. و سبیل قتلغ تگین حاجب بهشتی آن است که بر این فرمان کار کند اگر جانش به کار است، و اگر محابایی کند جانش برفت و هر یاری که خیلتاش را بباید داد بدهد تا به موضع رضا باشد، بمشیه الله و عونه، والسّلام.»

          این نامه چون نبشته آمد خیلتاش را پیش خواند و آن گشادنامه را مهر کرد و به وی داد و گفت: «چنان باید که به هشت روز به هرات روی و چنین و چنان کنی و همه حال های شرح کرده معلوم کنی و این حدیث را پوشیده داری.» خیلتاش زمین بوسه داد و گفت: «فرمانبردارم» و بازگشت. امیر، نوشتگین خاصّه را گفت: « اسبی نیک رو از آخور، خیلتاش را باید داد و پنج هزار درم.» نوشتگین بیرون آمد و در دادن اسب و سیم و به گزین کردن اسب روزگاری کشید و روز را می بسوخت، تا نماز شام را راست کرده بودند و به خیلتاش دادند و وی برفت تازان.

          و آن دیو سوار نوشتگین چنانکه با وی نهاده بود به هرات رسید، و امیرمسعود بر ملطّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جایی فرود آوردند، و در ساعت فرمود تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند، که گویی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است و جامه افکندند و راست کردند و قفل برنهادند و کس ندانست که حال چیست.

          و بر اثر این دیو سوار، خیلتاش دررسید، روز هشتم، چاشتگاه فــراخ، و امیرمسعود در صفّة سرای عدنانی نشسته بود با ندیمان. و حاجب قتلغ تگین بر درگاه نشسته بود با دیگر حجّاب و حشم ومرتبه داران. و خیلتاش در رسید، از اسب فرود آمد و ششمیر بر کشید و دبّوس در کش گرفت و اسب گذاشت. دروقت، قتلغ تگین بر پای خاست و گفت: «چیست؟» خیلتاش پاسخ نداد و گشادنامه بدو داد و به سرای فرود رفت. قتلغ گشادنامه را بخواند و به امیرمسعود داد و گفت: «چه باید کرد؟» امیرگفت: «هر فرمانی که هست به جای باید آورد.» و هزاهز در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا به در آن خانه، و دبّوس در نهاد و هر دو قفل بشکست و در خانه باز کرد و دررفت. خانه ای دید سپید، پاکیزه، مهره زده، و جامه افکنده. بیرون آمد و پیش امیرمسعود زمین بوسه داد و گفت: «بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست، و این بی ادبی، بنده به فرمان سلطان محمود کرد، و فرمان چنان است که درساعت که این خانه بدیده باشم بازگردم، اکنون رفتم.» امیرمسعود گفت: «تو به وقت آمدی و فرمان خداوند، سلطان، پدر را به جای آوردی، اکنون به فرمان ما یک روز بباش که باشد که به غلط نشان خانه بداده باشند، تا همه سرای ها و خانه ها به تو نمایند.» گفت : «فرمانبردارم، هرچند بنده را این مثال نداده اند.»

          و امیر برنشست و به دو فرسنگی، باغی است که بیلاب گویند، جایی حصین که وی را و قوم را آنجا جای بودی، و فرمود تا مردم سرای ها جمله آنجا رفتند، و خالی کردند، و حرم و غلامان برفتند، و پس خیلتاش را قتلغ تگین بهشتی و مشرف و صاحب برید، گرد  همة سرای ها برآوردند و یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقرّر گشت که هیچ خانه نیست بر آن جمله که انها کرده بودند، پس

                                       

نامه ها بنشستند بر صورت این حال، و خیلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانیدند، و امیرمسعود، رضی الله عنه، به شهر بازآمد، و چون خیلتاش به غزنین رسید و آنچه رفته بود به تمامی بازگفت و نامه ها نیز بخوانده آمد، امیر محمود گفت ،رحمه الله علیه، : «بر این فرزند من دروغ ها بسیار می گویند.» و دیگر آن جست و جوی ها فرا برید.

 

ازکلمات بوسعید

                                                                                         اسرار التوحید ـ  محمّد بن منوّر

         شیخ گفت: «کار دیدار دل دارد نه گفتار زبان.»

          شیخ را گفتند یکی توبه کرده بود بشکست، شیخ ما گفت: «اگر توبه او را نشکسته بودی او هرگز توبه بنشکستی.»

          شیخ پیوسته می گفتی که: «تو بی نوایی.» و همو گفت که: «معشوقة بی عیب مجویید که نیابید.»

         شیخ گفت: «هزار دوست اندک بود و یک دشمن بسیار بود.»

          شیخ گفت: «ما آنچ یافتیم به بیداری شب و به بی داوری سینه و بی دریغی مال یافتیم.»ٍِِ   

          شیخ را پرسیدند کی صوفیی چیست؟ گفت: «آنچ در سر داری بنهی و آنچ در کف داری بدهی و آنچ بر تو آید بجهی.»

          شیخ گفت: «تصوّف دو چیز است: به یکسو نگریستن و یکسان زیستن.»

          درویشی روزی در پیش شیخ ما ایستاده بود بخدمت چنانکه در نماز ایستند. شیخ گفت: «نیکو ایستاده ای چنانک در نماز ایستند و لکن بهتر از این آن باشد کی تو نباشی.»

          شیخ گفت: «هرچ نه خدای را،  نه چیز و هرک نه خدای را، نه کس.»

          شیخ گفت: «حجاب میان بنده و خدای آسمان و زمین نیست و عرش و کرسی نیست، پنداشت و منی تو حجابست، از میان برگیر، به خدای رسیدی.»

          شیخ گفت: «خلق از آن در رنجند کی کارها پیش از وقت می طلبند.»

          شیخ گفت روزی در میان مجلس که: «این تصوّف عزّیست در ذلّ، توانگریست در درویشی، خداوندیست در بندگی، سیریست در گرسنگی، پوشیدگیست در برهنگی، آزادیست در بندگی، زندگانیست در مرگ، شیرینیست در تلخی. هرک در این راه آید و بدین صفت نرود هر روز سرگردان تر باشد.»

          درویشی از شیخ سؤال کرد کی او را کجا طلبیم؟ گفت: «کجاش جستی که نیافتی؟ اگر قدمی از صدق در راه طلب نهی در هرچه نگری او را بینی.»

          شیخ را سؤال کردند کی چیست کی بعضی از دوستان را پدید آورد و بعضی را نهان می دارد؟ شیخ گفت: «آن را کی حقّ تعالی دوست دارد پنهان دارد و آنک حقّ را سبحانه و تعالی دوست دارد آشکار کند.»

           از شیخ پرسیدند کی صوفی کیست؟ گفت: «آنست که هر چه کند به پسند حقّ کند تا هر چه حقّ کند او بپسند.»

          شیخ گفت: «اندوه حصاریست بنده را از حمایت حقّ از بلاها.»

*  *  *  *  *

حکایت:

          خواجه بلقسم هاشمی حکایت کرد که من هفده ساله بودم که شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز، به طوس آمد و پدرم رئیس طوس بود و مرید شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز. هر روز به خانقاه استاد بواحمدی آمدی به مجلس شیخ. و مرا با خویش بیاوردی و من در پیش پدر ننشستمی. و مرا چنانک جوانان را باشد، دل به پوشیده ای باز می نگریست. پس شبی آن زن به من پیغام داد که «من به عروسی می روم، تو گوش دار تا چون من باز آیم ترا ببینم.» من بر بام بنشستم و شب دور درکشید و مرا خواب گرفت. با خود آهسته این بیت می گفتم که تا در خواب نشوم:

          در دیده به جای خواب آبست مرا              زیــرا کــه  بدیدنت  شتـــابست مرا

          گویند  بخسب تا به خوابش  بینی             ای کم خردان چه جای خوابست مرا

          این بیت می گفتم خوابم ببرد. و در خواب بماندم تا آن ساعت که مؤذّن بانگ نماز کرد، بیدار شدم، هیچ کس را ندیدم که خفته مانده بودم. دیگر روز به مجلس شیخ شدم و بر زبَر سر پدر بایستادم. شیخ را از محبّت و راه حقّ ســؤال کردند. او در این معنی سخن    می گفت که: «در راه جستجوی آدمی بنگر تا چه مایه رنج بری و چه حیلت کنی تا به مقصود رسی یا نرسی. رهی نارفته در راه حقّ به مقصود چون توان رسید؟ که اینک دوش مقصودی وعده ای داد این جوان را. یک نیم شب بی خواب بود و می گفت: در دیده به جای خواب آبست مرا، دیگر چه ای پسر؟» من هیچ نگفتم. شیخ گفت: «خواجه بلقسم!» من همی بمردم. شیخ دیگر بار بگفت. من بیفتادم و از دست بشدم. چون به هوش آمدم، شیخ گفت:    «چون در دیده به جای خواب آب بود چرا خفتی تا از مقصود باز ماندی؟» و بیت جمله بگفت. خلق به یکبار به فریاد برآمدند. من بیهودش بیفتاده واز دست بشده. شیخ مرا گفت: «ترا اینقدر بس باشد.» حالت ها رفت و خرقه ها در میان افتاد. پدر خرقه ها به دعوتی باز خرید.

          پس چون شیخ به سرای ما آمد پدرم از شیخ درخواست که اگر آب خوری از دست بلقسم خور. و من بر زَوَر سر شیخ ایستاده بودم کوزه ای آب در دست. شیخ دوبار از دست من آب خورد. مرا گفت: نیک مردی خواهی بود. در هشتاد و یک سال عمر من هرگز بر من هیچ حرام نرفت از حرمت گفت شیخ. و هرگز خمر نخوردم و خدمت هیچ مخلوق نکردم و با هیچ کس هیچ بد نکردم. صاحب واقعه ی این دو کرامات شیخ من بوده ام.

*  *  *  *  *

حکایت:

          آورده اند که شیخ ما ابوسعید قدس الله روح العزیز روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوّفه در خدمت او. به بازار فرو می راند. جمعی ورنایان می آمدند برهنه. هریکی ازارپای چرمین پوشیده. و یکی را بر گردن گرفته می آوردند. چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید که: «این کیست؟» گفتند: «امیر مقامران است.»  شیخ او را گفت: «که این امیری به چه یافتی؟» گفت: «ای شیخ! به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای بزد و گفت: «راست باز و پاک باز و امیر باش!»

                                      

در یاد کردن پندهای نوشین روان

                                                                                                            قابوسنامه ـ عنصرالمعالی

           اول گفت: چرا مردمان از کاری پیشیمانی خورند که ازآن کار، دیگری پشیمانی خورده باشد؟

          دوم گفت : چرا نخوانی کسی را دشمن که جوانمردی خویش در آزار مردمان داند؟

          سیم گفت: چرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو باشد؟

          پند چهارم: با مردم بی هنر دوستی مکن که مردم بی هنر نه دوستی را شاید و نه دشمنی را.

          پند پنجم: بپرهیز از نادانی که خود را دانا شمرد.

          پند ششم: داد از خویشتن بده تا از داور مستغنی باشی.

          پند هفتم: حقّ گوی اگر چه تلخ باشد.

          پند هشتم: اگر خواهی راز تو دشمن نداند با دوست مگوی.

          پند نهم: بی قدر مردم را زنده مشمر.

          پند دهم: فاسقی متواضع این جهان جوی  بهتر از قرّای متکبّر آن جهان جوی.

          پند یازدهم: نادان تر از آن مردم نبود که کهتری را به مهتری رسیده بیند همچنان به وی به چشم کهتری نگرد.

          پند دوازدهم: فریفته تر زان کسی نبود که یافته به نایافته دهد.

          پند سیزدهم: هرکه را تو را [بی] گناهی زشت گوید وی را تو معذورتر دار از آن کس که آن سخن به تو رساند.

          پند چهاردهم: هرکسی را که روزگار او را دانا نکند هیچ دانا را در آموزش رنج نباید بردن که رنج او ضایع بود.

          پند پانزدهم: همه چیزی از نادان نگاه داشتن آسان تر که ایشان را از تن خویش.

          پند شانزدهم: اگر خواهی که مردمان نیکو گوی تو باشند مردمان را نیکو گو باش.

          پند هفدهم: اگر خواهی که رنج تو بجای مردمان ضایع نشود رنج مردمان بجای خویش ضایع مکن.

          پند هجدهم: اگر خواهی که کم دوست و کم یار نباشی کینه مدار.

          پند نوزدهم: اگر خواهی که در پس قفای تو نخندند زیر دستان را باک دار.

          پند بیستم: اگر خواهی که از پشیمانی دراز ایمن گردی به هوای دل کار مکن.

          پند بیست و یکم: اگر خواهی که از زیرکان باشی روی خویش را در آینة کسان ببین.

          پند بیست و دوم: اگر خواهی که قدر تو بجای باشد قدر مردم بشناس.

          پند بیست و سوم: اگر خواهی که بر قول تو کار کنند بر قول خویش کار کن.

          پند بیست و چهارم: اگر خواهی که ستودۀ مردمان باشی بر آن کس که خرد زو نهان باشد نهان خویش آشکارا مکن.

          پند بیست و پنجم: اگر خواهی که برتر از مردمان باشی فراخ نان و نمک باش.

          پند بیست و ششم: اگر خواهی که از شمار آزادگان باشی طمع را در دل خویش جای مده.

          پند بیست وهفتم: اگر خواهی که تمام مردم باشی آنچه به خویشتن نپسندی به هیچ کس مپسند.

          پند بیست و هشتم: اگر خواهی که بر دلت جراحتی نیوفتد که به هیچ مرهم بهتر نشود با هیچ نادان مناظره مکن.

          پند بیست و نهم: اگر خواهی که بهترین خلق باشی چیز از خلق دریغ مدار.

          پند سی ام: اگر خواهی که زبانت دراز بود کوتاه دست باش.

 

          این است سخن ها و پندهای نوشروان عادل، چون بخوانی ای پسر، این لفظ ها را خوار مدار که از این سخنها [هم] بوی حکمت آید و هم بوی ملک، زیرا که هم سخنان ملکان است و هم سخن حکیمان؛ جمله معلوم خویش کن و اکنون آموز که جوانی چون پیر گردی به اندیشیدن حاجت نیاید که پیران چیزها بدانند.

                                              

بهرام گور و وزیر خائن

                                                                                                   سیاست نامه ـ خواجه نظام الملک

          چنین گویند بهرام گور را وزیری بود، او را راست رَوِشن خواندندی. بهرام گور همة مملکت به دست وی نهاده بود و بر او اعتماد کرده، و سخن کس بر وی نشنودی، و خود شب و روز به تماشا و شکار و شراب مشغول بودی. و یکی را خلیفة بهرام گور بود، این راست روشن او را گفت که: «رعیّت بی ادب گشته است از بسیاری عدل ما، و دلیر شده اند، و اگر مالش نیابند ترسم تباهی پدید آید؛ و پادشاه به شراب و شکار مشغول گشته است و از کار رعیّت و مردمان غافل است. تو ایشان را بمال، پیش از آنکه تباهی پدید آید، و اکنون بدان که مالش بر دو روی بود: بدان را کم کردن و نیکان را مال ستدن، هر که را گویم بگیر، تو همی گیر.» پس هر که را خلیفه گرفتی و بازداشتی، راست روشن خویشتن را، رشوتی بستدی و خلیفه را فرمودی که: «این را دست بازدار.» تا هر که را در مملکت مالی بود و اسپی و غلامی و کنیزکی نیکو بود و یا ملکی وضیعتی نیکو داشت، همه بستد؛ و رعیّت درویش گشتند، و معروفان همه آواره شدند. و در خزانه چیزی گرد نمی آمد.

          و چون بر این حدیث روزگاری برآمد، بهرام گور را دشمنی پدید آمد. خواست که لشکر خویش را بخششی دهد و آبادان کند و پیش دشمن فرستد، در خزانه شد. پس چیزی ندید، و از معروفان و رئیسان شهر و رستاق پرسید، گفتند: «چندین سال است که فلان و فلان، خان و مان بگذاشته اند و به فلان ولایت شده اند.» گفت: «چرا؟» گفتند: «ندانیم» هیچ کس از بیم وزیر، با بهرام گور نمی یارست گفت.

          بهرام گور آن روز در آن اندیشه همی بود. هیچ معلوم نگشت که این خلل از کجاست. دیگر روز، از دل مشغولی، تنها بر نشست و روی به بیابان نهاد. اندیشان اندیشان همی رفت تا روز بلند شد مقدار شش هفت فرسنگ رفته بود که خبر نداشت. گرمای آفتاب زور برآورد و تشنگی بر او غلبه کرد و به شربتی آب حاجتمند گشت. در آن صحرا نگاه کرد. دودی دید که همی برآمد. گفت: «به همه حال آنجا مردم باشد.» روی بدان دود نهاد. چون نزدیک رسید، رمه ای گوسفند دید خوابانیده و خیمه ای زده و سگی را بر دار کرده. شگفت ماند. رفت تا نزدیک خیمه. مردی از خیمه بیرون آمد و بر او سلام کرد و مر او را فرود آورد و ما حضری چیزی که داشت پیش آورد و نشناخت که او بهرام است. بهرام گفت: «نخست مرا از حال این سگ آگاه کن پیش از آنکه نان خورم، تا این حال را بدانم.» جوانمرد گفت: «این سگ امینی بود از آن من، با رمة گوسفند، و از هنر او بدانسته بودم که با ده مرد برآویختی و هیچ گرگی از بیم او گرد گوسفندان من نیارستی گشت، و بسیار وقت، من به شهر رفتمی به شغلی، دیگر روز باز آمدمی. او گوسفندان را به چرا بردی و به سلامت باز آوردی. بر این روزگاری برآمد. روزی گوسفندان را بشمردم چندین گوسفند کم آمد. و همچنین هرچند روز نگاه کردمی، چندین گوسفند کم بودی، و اینجا کس هرگز دزد به یاد ندارد، و هیچگونه     نمی توانستم دانستن که این گوسفندان من از چه سبب هر روز کمتر می شود. حال رمة من از اندکی به جایی رسید که چون عامل صدقات بیامد و از من بر عادت گذشته صدقات خواست تمامی رمه را، آن بقیّتی که مانده بود از رمة من، در سر کار صدقات شد، و اکنون من چوپانی آن عامل می کنم.

          «مگر این اسب با گرگی ماده دوستی گرفته بود و جفت گشته و من غافل و بی خبر از کار او. و قضا را روزی به دشت رفته بودم به طلب هیزم. چون بازگشتم از پس بالایی برآمدم و رمه را  دیدم که می چریدند و گرگی را دیدم که روی سوی رمه آورده، می پویید. من در پس خاربنان بنشستم و از پنهان نگاه می کردم. چون سگ گرگ را دید پیش او باز آمد و دم جنبانیدن گرفت، و گرگ خاموش بایستاد. سگ بر پشت او شد و با او گرد آمد و به گوشه ای رفت و بخفت، و گرگ در میان رمه تاخت، یکی را از گوسفندان بگرفت و بدرید و بخورد و سگ هیچ آواز نداد. و من چون معاملت سگ با گرگ بدیدم، آگاه شدم و بدانستم که تباهی کار من از بیراهی کار سگ بوده است. پس این سگ را بگرفتم و از بهر خیانتی که از وی پدیدار آمد، بردار کردم.»

          بهرام گور را این حدیث عجب آمد. چون از آنجا بازگشت، همۀ راه در این حال تفکّر می کرد؛ تا بر اندیشة او بگذشت که: «رعیّت ما رمة ما اند و وزیر ما امین ما، و احوال مملکت و رعیّت سخت آشفته و باخلل می بینم، و از هر که می پرسم با من به راستی نمی گویند و پوشیده می دارند. تدبیر من آن است که از حال رعیّت و راست روشن بررسم.»

          چون به جای خویش باز آمد، نخست روزنامه های بازداشتگان را بخواست. سرتاسر روزنامه ها همه شناعت راست روشن بود. بدانست که او با مردمان نه نیک رفته است و بیدادی کرده است. گفت: این نه راست روشن است که دروغ و تاریک است. پس مثل زد که:  «راست گفته اند دانایان که هر که به نام فریفته شود به نان درماند، و هرکه به نان خیانت کند به جامه اندر ماند.» و من این وزیر را قویدست کرده ام؛ تا مردمان او را بر این جاه و حشمت می بینند، از ترس او سخن خویش با من نمی یارند گفت. چارة من آن است که فردا، چون وزیر به درگاه آید، حشمت او پیش بزرگان ببرم و او را باز دارم، و بفرمایم تا بندی گران بر پای وی نهند، و آنگاه زندانیان را پیش خود خوانم و از احوال ایشان بررسم، و نیز بفرمایم تا منادی کنند که: «ما راست روشن را از وزارت معزول کردیم و بازداشتیم و نیز او را شغل نخواهیم فرمود. هر که را از او رنجی رسیده است و دعوی دارد بیاید و حال خویش را معلوم کند، تا انصاف شما از او بدهیم.» لابد چون مردمان این بشنوند و چنانکه باشد معلوم ما گردانند، اگر با مردمان نیکو رفته باشد و مال ناحقّ نستده باشد و از او شکرگویند، او را بنوازم و باز به سر شغل برم، و اگر به خلاف این رفته باشد او را سیاست فرمایم.

          پس دیگر روز ملک بهرام گور بار داد. بزرگان پیش رفتند و وزیر اندر آمد و به جای خویش نشست. بهرام گور روی سوی او کرد، گفت: «این چه اضطراب است که در مملکت مــا افگنده ای! و لشکر ما را بی برگ می داری و رعیّت ما را زیروزبر کرده ای؟! تو را فرمودیم که ارزاق مردمان به وقت خویش می رسان، و از عمارت ولایت فارغ مباش، و از رعیّت جز خراج حقّ مستان، و خزانه را به ذخیره آبادان دار. اکنون نه در خزانه چیزی     می بینم و نه لشکر برگی دارد و نه رعیّت بر جای مانده است. تو پنداری بدانکه من به شراب و شکار خود را مشغول کرده ام  از کار مملکت و احوال رعیّت غافلم!»

          بفرمود تا او را، بی حشمتی، از جای برداشتند و در خانه ای بردند و بندی گران بر پای او نهادند، و بر در سرای منادی کردند که «ملک، راست روشن را از وزارت معزول کرد و بر او خشم گرفت و نیز او را شغل نخواهد فرمود. هر که را از وی رنجی رسیده است و تظلّمی دارد بی هیچ بیمی و ترسی، به درگاه آیند و حال خویش بازنمایند، تا ملک داد شما بدهد.» و سپس، هم دروقت، فرمود تا در زندان بازکردند و زندانیان را پیش آوردند و یک یک را می پرسید که: «تو را به چه جرم بازداشتند؟»... زیادت از هفتصد مرد زندانی بودند؛ کم از بیست مرد، خونی و دزد و مجرم برآمد، دیگر، همه آن بودند که وزیر ایشان را به طمع محال و ظلم و به ناواجب به زندان کرده بود. و چون خبر منادی فرمودن پادشاه، مردمان شهر و ناحیت بشنودند، دیگر روز چندان متظلّم به درگاه آمدند که آن را حدّ و منتها نبود.

          پس، چون بهرام گور حال خلق و بی رسمی ها و بی دادیها و ستم وزیر بر آن جمله دید، با خویشتن گفت: «فساد این مرد بیش از آن می بینم در مملکت، که بتوان گفت. این دلیری که او با خدای و خلق خدای ،عزّوجلّ، و بر من کرده است، بیش از آن است که اندر او رسد اندیشة من. در کار این، ژرف تر از این نگاه باید کرد.» بفرمود تا به سرای راست روشن روند و خریطه های کاغذ او همه  بیارند و خانه های او را مهر برنهند.

          معتمدان برفتند و همچنین کردند. چون خریطه های کاغذ او همه بیاوردند، فرو      می نگریستند. در آن میان، خریطه ها یافتند پر از ملطّفه ها که آن پادشاه به راست روشن فرستاده بود که خروج کرده بود و قصد ملک بهرام گور کرده، و به خطّ راست روشن  ملطّفه ای یافتند که بدو نوشته بود که: «این چه آهستگی است که ملک می کند؟ که دانایان گفته اند که غفلت دولت را ببرد، و من در هواخواهی و بندگی هر چه ممکن گردد به جای آورده ام: چندین کس را چون فلان و فلان و فلان را که سران لشگرند سربرگردانیده ام و در بیعت آورده ام، و بیشتر لشکر را بی ساز و برگ کرده ام، و بعضی را به محالی نامزد کرده ام و به بیگاری فرستاده، و رعیّت را بی توش و ضعیف حال و آواره کرده ام و هرچه در همه روزگار به دست آورده ام به سوی تو و خزینة تو ساخته ام، که امروز هیچ ملکی را چنان خزینه نیست، و تاج و کمر و جامة مرصع ساخته ام که مثل آن کس ندیده است، و من از این مرد به جان ناایمنم؛ و میدان خالی است و خصم غافل؛ هرچه زودتر شتابد، پیش از آنکه مرد از خواب غفلت بیدار شود.»

          چون بهرام گور این نبشته ها بدید، گفت: «زه! این خصم را او بر من آورده است و به غرور او می آید و مرا در بدگوهری و مخالفی او هیچ شک نماند.» بفرمود تا هر چه او را از خواسته بود به خزانه آوردند و بندگان و چهارپایان او به دست آوردند، و هرچه از مردمان به رشوت و به ظلم و ناحقّ ستده بود، بفرمود تا ملک ها و ضیاع های او فروختند و به مردمان و مدعیّان باز دادند، و سرای و خان و مان او را با زمین راست کردند. و آنگاه فرمود تا بر در سرای او داری بلند بزدند و سی دار دیگر را پیش آن دار بزدند. اول او را بر دار کردند همچنانکه آن کرد مرد آن سگ را بر دار کرده بود، پس موافقان او را و کسانی را که در بیعت او بودند همه را بر دار کردند؛ و هفت روز فرمود تا منادی می کردند که: «این جزای کسی است که با ملک بد اندیشد و با مخالفان او موافقت کند و خیانت را بر راستی برگزیند و بر خلق ستم کند و بر خدای و خدایگان دلیری کند.»

          چون این سیاست بکرد، همه مفسدان از ملک بهرام گور بترسیدند؛ و هر که را راست روشن شغل فرموده بود همه را معزول کردند و هرگز نیز عمل نفرمودند و هر که را از شغل باز کرده بود و معزول کرده، عمل فرمود؛ و همة دبیران و متصرّفان را بدل کرد.

          چون این خبر بدان پادشاه رسید که قصد بهرام گور کرده بود، هم آنجا که رسیده بود بازگشت و از آن کرده پشیمان شد و فراوان مال و طرایف به خدمت فرستاد و عذرها خواست و بندگی ها نمود وگفت: «هرگز در اندیشة من عصیان ملک نگذشته است. مرا وزیر ملک بر این راه داشت، از بس که می نوشت و کس می فرستاد. و ظنّ بنده گواهی می داد که او گناهکار است و پناهی می جوید.» ملک بهرام عذر او بپذیرفت و از سر آن درگذشت، و مردی نیکواعتقاد و خدای ترس را وزیری داد؛ و کارهای لشکر و رعایا همه نظام گرفت و شغل ها روان شد و جهان روی به آبادانی نهاد و خلق از جور و بیداد برست.

                                                                                                

حکایت فیلسوف

                                                                                                    چهارمقاله ـ عروضی سمرقندی

          در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر، فیلسوفی بود به هرات و او را ادیب اسماعیل گفتندی. مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی و او را از این جنس معالجات نادره بسیار است. مگر وقتی به بازار کشتاران بر می گذشت. قصّابی گوسفندی را سلخ می کرد و گاه گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همی خورد. خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید، در برابر او بقّالی را گفت که: «اگر وقتی این قصّاب بمرد، پیش از آنکه او را به گور کنند مرا خبرکن! » بقّال گفت: «سپاس دارم.»

          چون این حدیث را ماهی پنج شش برآمد، یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصّاب بمرد، به مفاجا بی هیچ علّت و بیماری که کشید و این بقّال به تعزیت شد. خلقی دید جامه دریده و جماعتی در حسرت او می سوختند که جوان بود و فرزندان خرد داشت. پس آن بقّال را سخن خواجه اسماعیل یاد آمد، بدوید و وی را خبر کرد.

          خواجه اسماعیل گفت: «دیر مرد!» پس عصا برگرفت و بدان سرای شد و چادر از روی مرده برداشت و [نبض او را در دست گرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همی زد. پس از ساعتی وی را گفت: «بسنده است.»] پس علاج سکته آغاز کرد و روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد، سال ها بزیست. پس از آن مردمان عجب داشتند و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود.

                                              

باب الملامه

                                                                                                         کشف المحجوب ـ هجویری

          گروهی از مشایخ، طریق ملامت سپرده اند، و مر ملامت را اندر خلوص محبّت تأثیری عظیم است و شربی تمام. و اهل حقّ مخصوصند به ملامت خلق از جملة عالم، خاصّه بزرگان این امّت، و رسول ــ علیه السّلام ــ که مقتدا و امام اهل حقّ بود و پیشرو محبّان، تا برهان حقّ بر وی پیدا نیامده بود و وحی برو نپیوسته، به نزدیک همه نیکنام بود و بزرگ؛ و چون خلعت دوستی بر سر وی افکندند، خلق زبان ملامت بدو دراز کردند. گروهی گفتند:      «کاهن است» و گروهی گفتند: «شاعر است» و گروهی گفتند: «کاذب است» و گروهی گفتند:   «مجنون است» و مانند این. 

          خدای ــ عزّوجلّ ــ صفت مؤمنان کرد و گفت: «ایشان از ملامت ملامت کنندگان نترسند» لقوله، تعالی: «ولایخافون لومه لائم ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله واسع علیم(54/ مائده) و سنّت بار خدای عالم ــ جلّ جلاله ــ هم چنین رفته است که هرکه حدیث وی کند عالم را بجمله ملامت کنندة وی گرداند، و سرّ وی را از مشغول گشتن به ملامت ایشان نگاه دارد. و این غیرت حقّ باشد که دوستان خود را از ملاحظة غیر نگاه دارد تا چشم کس بر جمال حال ایشان نیفتد، و از رؤیت ایشان مر ایشان را نیز نگاه دارد. تا جمال خود نبینند و به خود معجب نشوند و به آفت عجب و تکبر اندر نیفتند. پس خلق را بر ایشان گماشته تا زبان ملامت بر ایشان دراز کردند، و نفس لوّامه را اندر ایشان مرکّب گردانیده تا مر ایشان را بر هر چه می کنند ملامت می کند، اگر بد کنند به بدی و اگر نیک کنند به تقصیر کردن.

          اما ملامت بر سه وجه است: یکی راست رفتن، و دیگر قصد کردن، و سدیگر ترک کردن.

          صورت ملامت راست رفتن، آن بوَد که یکی کار خود می کند و دین را می برزد و معاملت را مراعات می کند، خلق او را اندر آن ملامت می کنند. و این راه خلق باشد اندر وی، و وی از جمله فارغ.

          و صورت ملامت قصد کردن، آن بوَد که یکی را جاه از خلق پیدا آید و اندر میانة ایشان نشانه گردد و دلش به جاه میل کند و طبعش اندر ایشان آویزد، خواهد تا دل را از ایشان فارغ کند و به حقّ مشغول گردد، بتکلّف راه ملامت خلق را بر دست گیرد اندر چیزی که اندر شرع زیان ندارد و خلق از وی نفرت آرند. و این راه او بود در خلق، و خلق از وی فارغ.

          و صورت ملامت ترک کردن، آن بوَد که یکی را کفر و ضلالت طبعی گریبانگیر شود تا به ترک شریعت و متابعت آن بگوید و گوید: «این ملامتی است که من می کنم» و این راه او بود اندر او.

          امّا آن که طریق وی راست رفتن بوَد و نابرزیدن نفاق و دست بداشتن ریا، وی را از ملامت خلق باک نباشد و اندر همه احوال بر سر رشتة خود باشد، به هر نام که خوانندش، ورا یکی باشد...

           و امّا آن که طریقتش قصد باشد اندر ملامت و ترک جاه و ریاست و دست بداشتن مشغولی خلق، چنان بوَد که از ابویزید می آید که: از حجاز می آمد اندر شهر ری بانگ در افتاد که: «بایزید آمد» مردمان شهر جمله پیش وی باز رفتند و به اکرام وی را به شهر درآوردند. چون به مراعات ایشان مشغول شد، از حقّ بازماند و پراکنده گشت. چون به بازار درآمد، قرصی از آستین بیرون گرفت و خوردن گرفت. جمله از وی برگشتند و وی را تنها بگذاشتند، و این اندر ماه رمضان بود. تا مریدی که با وی بود مر مرید را گفت: «ندیدی که یک مسأله از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند؟»...                                                                                                                

حقیقت و حالات عشق

                                                                                                       تمهیدات ـ عین القضات همدانی

          ای عزیز! این حدیث را گوش دار که مصطفی ــ علیه السّلام ــ گفت: «من عشق و عفّ ثم کتم فمات، مات شهیداً» هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد. اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند که می کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد، و با این همه، او غالب می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!

                    کارم اندر عشـق  مشـکل می شود       خــان و مانم در سـر دل می شود

                    هر زمان گویم که  بگریزم ز عشق       عشق پیش از من به منزل می شود

          دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیّا کن تا قدر این کلمات ترا حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد، و چه عبارت توان کرد! در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند، و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد، و به زنگ خود گرداند.

           در عشق کسی قدم نهد  کش  جان نیست     با جان بـودن به عشـق در سـامان نیست

           درمـاندة  عشــق را از آن درمـان نیست     کانگشت به هر چه برنهی عشق آن نیست

          ای عزیز! به خدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه به واسطة آن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا رساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد.

          ای عزیز! مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن، فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر! و آنکه عاشق لیلی نباشد آنچه فرض راه مجنون بود او را فرض نبود. همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی ببیند و عاشق لیلی شود، تا آن دیده یابد که عاشق لیلی شود، که این عشق خود ضرورت باشد. و کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود، گرفتار عشق لیلی شود. به مجرّد اسم عشق، عاشق شدن کاری طرفه و اعجوبه باشد.

              نادیده هر آن کسی که  نام تو شنید         دل، نامزد تــو کرد و مهـر تـو گزید

              چون حسن و لطافت جمال  تو بدید         جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید

          کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند؟ حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب:

              روزی دو کــه اندرین جهـانم  زنده            شــرمم  بادا  اگــر به جــانم زنده

              آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم             وآن دم  میرم  که بی تو مانم زنده    

          سودای عشق از زیرکی جهانی بهتر ارزد، و دیوانگی عشق به همه عقلها افزون آید. هرکه عشق ندارد، مجنون و بی حاصل است. هر که عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرای بود. عاشقی بیخودی و بیراهی باشد. دریغا، همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و بادرد بودندی!

          عاشق شدن آیین  چون من شیــدایی است        وآن کس که نه عاشق است او خودرایی است

          در عــالم  پـیــر هر کجا بــرنــــایی است        عــاشق بادا کــه عشق خـوش سودایی است

          ای عزیز! پروانه قوت از آتش عشق خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند، چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش. چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.

                اندر تن من جای نماند ای  بت  بیش         الّا همه عشق تو گرفت از پس و پیش

                گرقصد کنم که برگشایم رگ خویش         ترسم که به عشقت اندر آید سر نیش

          چون پروانه خود را بر میان زند، سوخته شود، همه نار شود، از خود چه خبر دارد؟ و تا با خود بود، در خود بود، عشق می دید. و عشق قوّتی دارد که چون عشق سرایت کند به معشوق، معشوق همگی عاشق را به خود کشد و بخورد. آتش، عشق پروانه را قوت می دهد و او را می پروراند تا پروانه بپندارد که آتش، عاشق پروانه است. معشوق شمع همچنان با ترتیب و قوّت باشد، بدین طمع خود را بر میان زند. آتش شمع که معشوق باشد با او به سوختن درآید تا همة شمع آتش باشد، نه عشق و نه پروانه. و پروانه بی طاقت و قوّت این می گوید:

            ای بلعجب از بس کــه تــرا بلعجبــی است             جان همه عشّــاق جهــان از تو غمی است

            مسکین دل من ضعیف وعشق توقوی است         بیچــاره ضعیف کش قــوی بــاید زیست

          بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است، با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد، و بی عشق او را مرگ باشد. در این حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق، وقت باشد که از عشق چندان غصّه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد، زیرا که نه از وصال، او را شادی آید و نه از فراق، او را رنج و غم نماید، همۀ خود را به عشق داده باشد.

            چون از تو به جز عشق نجویم به جهان       هجــران و وصــال تو مرا شد یکسان

            بی عشق تـــو بــودنم  نـدارد  سـامان         خواهی تو وصال جوی خواهی هجران

                                                      

از کشف الاسرار

                                                                                                    کشف الاسرار ـ ابوالفضل میبدی

          آری هر که وصل ما جوید و قرب ما خواهد ناچار است او را بار محنت کشیدن و شربت اندوه چشیدن. آسیه زن فرعون همسایگی حقّ طلب کرد و قربت وی خواست؛ گفت: ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنّه: خداوندا در همسایگی تو حجره ای خواهم، که در کوی دوست حجره نیکوست، آری نیکوست و لکن بهای آن بس گرانست، گر هر چیزی به زر فروشند، این را به جان و دل فروشند، آسیه گفت: باکی نیست و گر به جای جانی هزار جان بودی دریغ نیست. پس آسیه را چهار میخ کردند، و در چشم وی میخ آهنین فرو بردند، و او در آن تعذیب می خندید و شادمانی همی کرد. این چنانست که گویند:

                 هر جا  که  مـراد  دلبـر آمد            یک خار به از هزار خرماست

          بشرحافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد، آنگه او را به حبس بردند، از پی وی برفتم پرسیدم که این زخم از بهر چه بود؟ گفت: از آنک که شیفتة عشقم. گفتم: چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟ گفت: از آنک معشوقم به نظاره بود، به مشاهدة معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم. گفتم: و گر دیدارت بر دیدار دوست مهین آمدی خود چون بودی؟ نعره ای بزد و جان نثار این سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است این، جمال معشوق ترا به خود راه دهد تا در مشاهدة وی همه قهری به لطف برگیری، و لکن:

           زان می نرسد به نزد تو هیچ خسی    در خوردن غمهای تو مردی  باید!

 

          گویند که مردی بر زنی عارفه رسید و جمال آن زن در دل آن مرد اثر کرد، گفت: کلّی بکلّک مشغولٌ ــ ای زن، من خویشتن را از دست بدادم در هوای تو. زن گفت: چرا نه در خواهرم نگری که از من با جمال تر است و نیکوتر؟ گفت: کجاست آن خواهر تو تا ببینم؟ زن گفت: برو ای بطّال که عاشقی نه کار توست، اگر دعوی دوستی مات درست بودی ترا پروای دیگری نبودی.

                                 

کبک انجیر و خرگوش

                                                                                                         کلیله و دمنه ـ نصراله منشی

          (زاغ گفت:) هیچ عیب ملوک را چون غدر و بی قولی نیست، که ایشان سایة آفریدگارند عزّ اسمه در زمین، و عالم بی آفتاب عدل ایشان نور ندهد، و هرکه به پادشاه غدّار و والی مکّار مبتلا گردد بدو آن رسد که به کبک انجیر و خرگوش رسید از صلاح و کم آزاری گربة روزه دار. مرغان پرسیدند که: چگونه است آن؟ زاغ گفت:

          کبک انجیری با من همسایگی داشت و میان ما به حکم مجاورت قواعد مصادقت مؤکّد گشته بود. در این میان او را غیبتی افتاد و دراز کشید. گمان بردم که هلاک شد. و  پس از مدّت دراز خرگوش بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستم. یک چندی بگذشت، کبک انجیر باز رسید. چون خرگوش را در خانة خویش دید رنجور شد و گفت: جای بپرداز که از آن منست. خرگوش جواب داد که: من صاحب قبض ام، اگر حقّی داری ثابت کن. گفت: جای از آن منست و حجّتها دارم. گفت: لابّد حکمی عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضای انصاف کار دعوی بآخر رساند. کبک انجیر گفت که: در این نزدیکی بر لب آب گربه ایست متعبّد؛ روز روزه دارد و شب نماز کند، هرگز خونی نریزد و ایذای حیوانی جایز نشمرد، و افطار او برآب و گیا مقصور می باشد. قاضی ازو عادل تر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما فصل کند.

          هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثر ایشان برفتم تا گربة روزه دار را ببینم و انصاف او در این حکم مشاهدت کنم. چندانکه صائم الدّهر چشم بریشان فگند بر دو پای راست بیستاد و روی به محراب آورد، و خرگوش نیک از آن شگفت نمود. و توقّف کردند تا از نماز فارغ شد. تحیّت بتواضع بگفتند و درخواست که میان ایشان حکم باشد و خصومت خانه بر قضیّت معدلت به پایان رساند. فرمود که: صورت حال بازگویید. چون بشنود گفت: پیری در من اثر کرده ست و حواسّ خلل شایع پذیرفته. و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است، جوان را پیر می گرداند و پیر را ناچیز می کند. نزدیک ترآیید و سخن بلندتر گویید. پیش تر رفتند و ذکر دعوی تازه گردانید. گفت: واقف شدم و پیش از آنکه روی به حکم آورم شما را نصیحتی خواهم کرد، اگر به گوش دل شنوید ثمرات آن در دین و دنیا قرّت عین شما گردد، و اگر بر وجه دیگر حمل افتد من باری به نزدیک دیانت و مروّت خویش معذور باشم، فقد اعذر من انذر. صواب آنست که هر دو تن حقّ طلبید، که صاحب حقّ را مظفّر باید شمرد اگرچه حکم به خلاف هوای او نفاذ یابد؛ و طالب باطل را مخذول پنداشت اگر چه حکم بر وفق مراد او رود، انّ الباطل کان زهوقاً. و اهل دنیا را از متاع و مال و دوستان این جهان هیچّیز ملک نگردد مگر کردار نیک که برای آخرت مدّخر گردانند. و عاقل باید که نهمت در کسب حطام فانی نبندد، و همّت بر طلب خیر باقی مقصور دارد، و عمر و جاه گیتی را بمحلّ ابر تابستان و نزهت گلستان بی ثبات و دوام شمرد،

            کلبــه ای  کانـدرو  نخـواهی  مـاند             سال عمرت چه ده چه صد چه هزار

و منزلت مال را در دل از درجت سنگ ریزه نگذارند، که اگر خرج کند بآخر رسد و اگر ذخیرت سازد میان آن و سنگ و سفال تفاوتی نماند... و خاصّ و عامّ و دور و نزدیک عالمیان را چون نفس عزیز خود شناسد و هرچه در باب خویش نپسندد در حقّ دیگران نپیوندد. از این نمط دمدمه و افسون بریشان می دمید تا با او الف گرفتند و آمن و فارغ     بی تحرّز و تصوّن پیش تر رفتند. به یک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.

          نتیجة زهد و اثر صلاح روزه دار، چون دخلة خبیث و طبع مکّار داشت، بر این جمله ظاهر گشت.

                                            

 

 

 

داستان حلّاج

                                                                                                                 تذکره الاولیاء ـ عطار

          آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشة تحقیق، آن شجاع صفدر صدّیق، آن غرقة دریای موّاج، حسین منصور حلّاج، رحمه الله علیه، کار او کاری عجب بود و واقعات و غرایب که خاصّ او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدت لهب و فراق، مست  و بی قرار و شوریدة روزگار بود و عاشق صادق و پاکباز و جدّ و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجیب، و عالی همت و رفیع قدر بود و او را تصانیف بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معانی  محبّت کامل، و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقّت نظری و فراستی داشت که کس را نبود... او را حلّاج از آن می گفتند که یکبار به انبار پنبه برگذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد خلق متحیّر شدند.

          نقل است که شبلی را روزی گفت: یا ابابکر! دستی بر نه که ما قصد کاری عظیم   کرده ایم و سرگشتة کاری شده، چنان کاری که خود را کشتن در پیش داریم. چون خلق در کار او متحیّر شدند منکر بی قیاس و مقرّ بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتّفاق  کردند از آنکه       می گفت: «اناالحقّ» گفتند: «بگوی هوالحقّ» گفت: «بلی! همه اوست، شما می گویید که گم شده است بلکه حسین گم شده است بحر محیط گم نشود و کم نگردد.                                                     

          پس در راه که می رفت می خرامید، دست اندازان و عیّاروار می رفت با سیزده بند گران. گفتند:« این خرامیدن از چیست؟» گفت: «به نحرگاه می روم» و نعره می زد. چون به زیر دارش بردند پای بر نردبان نهاد گفتند: «حال چیست؟» گفت: «معراج مردان سر دار است» پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش. دست برآورد و روی به قبله و مناجات کرد و گفت: «آنچه او داند کس نداند.» پس بر سر دار شد جماعت مریدان گفتند: «چه گویی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و تو را به سنگ خواهند زد؟» گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آنکه شما را به من حسن ظنّی بیش نیست و ایشان از قوّت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظنّ فرع.                

          پس هر کسی سنگی می انداختند، شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین منصور آهی کرد. گفتند: «از این همه سنگ هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن چه معنی است؟» گفت: «از آنکه آنها نمی دانند معذورند از او سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت.» پس دستش جدا کردند خنده ای بزد. گفتند: «خنده چیست؟» گفت: «دست از آدمی بسته باز کردن آسان است، مرد آن است که دست صفات که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد قطع کند.» پس پاهایش ببریدند. تبسّمی کرد و گفت: «بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند. اگر توانید آن قدم را ببرّید.» پس دو دست بریدة خون آلود در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد. گفتند: «این چرا کردی؟» گفت: «خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد. شما پندارید که زردی روی من از ترس است، خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونة مردان خون ایشان است.» گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟» گفت: «وضو      می سازم.» گفتند: «چه وضو؟» گفت: «در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون.» پس چشمهایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد که بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرّند. گفت: «چندان صبر کنید که سخنی بگویم.» روی سوی آسمان کرد و گفت: «الهی! بدین رنج که برای تو بر من می برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمدالله که دست و پای من بریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدة جلال تو بر سر دار می کنند.» پس گوش و بینی ببریدند و سنگ روان کردند. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش را ببریدند و در میان سر بریدن تبسّمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین، گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز می آمد که «اناالحقّ». روز دیگر گفتند این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حالت حیات بود. پس اعضای او بسوختند از خاکستر آواز«اناالحقّ»       می آمد. چنانکه در وقت کشتن هر قطرة خون که می چکید الله پدید می آمد. در ماندند. به دجله انداختند بر سرآب، همان انالحقّ می گفت.

          نقل است که چون او را بر دار کردند، ابلیس بیامد و گفت: «یکی انا  تو گفتی و یکی  من، چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟» حلّاج گفت: «تو انا  به در خود بردی، من از خود دور کردم. مرا رحمت آمد و تو را نه چنانکه دیدی و شنیدی تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست.»

*  *  *  *  *

حکایت:

          نقل است که شیخ  بسی در گورستان گشتی، یک شب از گورستان می آمد جوانی از بزرگ زادگان ولایت بربطی در دست می زد. چون به بایزید رسید بایزید لاحول کرد. جوان بربط بر سر بایزید زد و سر بایزید و بربط هر دو بشکست. جوان مست بود ندانست که او کیست. بایزید به زاویة خویش بازآمد توقف کرد تا بامداد یکی را از اصحاب بخواند و گفت: بربط به چند دهند؟ بهای آن معلوم کرد و در خرقه ای بست و پاره ای حلوا با آن یار کرد و بدان جوان فرستاد و گفت: آن جوان را بگوی که بایزید عذر می خواهد و می گوید دوش آن بربط بر ما زدی و بشکست، این زر در بهای آن صرف کن و عوضی   باز خر و این حلوا از بهر آن تا غصه شکستن آن از دلت برخیزد. جوان چون بدانست بیامد و از شیخ عذر خواست و توبه کرد و چند جوان با او توبه کردند.

*  *  *  *  *

حکایت:

          نقل است که یک روز می گذشت با جماعتی در تنگنای راهی افتاد و سگی می آمد. بایزید بازگشت و راه بر سگ ایثار کرد تا سگ را باز نباید گشت. مگر این خاطر به طریق انکار بر مریدی بگذشت که حقّ تعالی آدمی را مکرّم گردانیده است و بایزید سلطان العارفین است با این همه پایگاه و جماعتی مریدان راه بر سگی ایثار کند و بازگردد؛ این چگونه بود؟ شیخ گفت: ای جوانمرد، این سگ به زبان حال با بایزید گفت در سبق السبق از من چه تقصیر در وجود آمده است و از تو چه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افکندند؟ این اندیشه بر سر ما درآمد راه بر او ایثار کردم.

*  *  *  *  *

حکایت:

          نقل است که شیخ [ابوالحسن خرقانی] گفت: دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی، و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود. آن شیخ که به خدمت مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن. چنان کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب شد. دید که آوازی آمد که برادر تو را بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم. او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در کار او می کنید؟ گفتند: زیرا که آنچه تو    می کنی ما از آن بی نیازیم و لیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت کند.                                          

 

تشریف محبت

                                                                                                       مرصاد العباد ـ نجم الدین رازی

          پیش از این بیان عشق کرده ایم که نتیجة محبّت حقّ است، و محبّت صفت حقّ است، اما محبّت بحقیقت صفت ارادات حقّ است که از صفات ذاتست، که چون به عامّ تعلّق می گیرد ارادت می گوییم و آفریدن موجودات نتیجة آن ارادتست و چون به خاصّ تعلق می گیرد بعضی را که به انعامی مخصوص می کند رحمت می خوانیم، و چون به اخصّ تعلّق می‌گیرد، که به انعامی خاصّ مخصوص می کند، آن را محبّت می خوانیم.

          و این انعام خاصّ که قومی از اخصّ الخواصّ بدان مخصوص اند، انعامی است که هیچ موجود دیگر جز انسان استحقاق این سعادت نداشت، و به تشریف محبّت هیچ موجود دیگر را مشرّف نکردند.

          اسم محبّی و محبوبی خواصّ انسان را ثابت فرمود، و این مرتبه تمامی نعمت منعم است، و اشارت «و اتممت علیکم نعمتی» بدین نعمت خاصّ است که مخصوص است به اضافت؛ و این نعمت آنست که چون باری تعالی به جذبة «یحبّهم» عاشق را از هستی عاشق بستاند و به ذروة عالم فنا رساند، و به تجلّی صفات محبوبی او را از عالم فنا به عالم بقا رساند، هستی مجازی برخاسته و هستی حقیقی آشکارا شده تا چنانکه به نظر حسّ بینای عالم محسوس بود و به نظر عقل بینای عالم معقول باشد، به نظر بی بصر بینای جمال ربوبیّت شود و مدرک حقایق اشیاء کماهی به نظر نور الهی گردد. نظم:

                       بخدای ار کسی  تواند  شد                بی خدای از خدای برخوردار                        

          عقل اگرچه نورانیست به نسبت با عالم جسمانی ظلمانی، و لیکن چون وصمت حدوث دارد به نسبت با عالــم نور قدم ظلمــانی است، و به ادراک نــور قــدم محیط نتواند شد که: «ولایحیطون بشیء من علمه الّا بما یشاء»؛ و لکن نور قدم به ادراک عقل وغیر او محیط تواند شد که: «و قد احاط بکلّ شیء علماً». پس محقّق شد که چنانکه میان نـور و ظلمت مضادّتست میان قدم و حدوث مضادّتست.

 

روباه و خروس

                                                                                                  مرزبان نامه ـ سعدالدین وراوینی

          شنیدم که خروسی بود جهان گردیده و دام های مکر دریده و بسیار دستان های روباهان دیده و داستان های حیل ایشیان شنیده؛ روزی پیرامن دیه به تماشای بوستانی   می گشت، پیشتر رفت و بر سر راهی بایستاد. چون گل و لاله شکفته، کلالة جعد مشکین از فرق و تارک بر دوش و گردن افشانده، قوقة لعل بر کلاه گوشه نشانده، در کسوت منقّش و قبای مبرقش چون عروسان در حجله و طاووسان در جلوه، دامن رعنایی در پای کشان    می گردید. بانگی بکرد، روباهی در آن حوالی بشنید، طمع در خروس کرد و به حرصی تمام می دوید تا به نزدیک خروس رسید. خروس از بیم بر دیوار جست. روباه گفت: از من چرا می ترسی؟ من این ساعت درین پیرامن می گشتم، ناگاه آواز بانگ نماز تو به گوش من آمد و از نغمات حنجرة تو دل در پنجرة سینة من طپیدن گرفت و اگرچه تو مردی رومی نژادی، حدیث ارحنا که با بلال حبشی رفت در پردة ذوق و سماع به سمع من رسانیدند، سلسلة وجد من بجنبانید، همچون بلال را از حبشه و صهیب را از روم، دواعی محبّت و جواذب نزاع تو مرا اینجا کشید.

          من گرد سر کوی تو از بهر تو گردم           بلبـل ز پی  گـل به  کنـار  چمن آید

          اینک به عزم این تبرّک آمدم تا برکات انفاس و استیناس تو دریابم و لحظه ای به محاورت و مجاورت تو بیاسایم و ترا آگاه کنم که پادشاه وقت منادی فرمودست که هیچ کس مبادا که بر کس بیداد کند یا اندیشة جور و ستم در دل بگذراند تا از اقویا بر ضعفا دست تطاول دراز نبود و جز به تطوّل و احسان با یکدیگر زندگانی نکنند، چنانک کبوتر      هم آشیانة عقاب باشد و میش همخوابة ذئاب، شیر در بیشه به تعرّض شغال مشغول نشود و یوز دندان طمع از مذبح آهو برکند و سگ در پوستین روباه نیفتد و باز کلاه خروس نرباید. اکنون باید که از میان من و تو تناکر و تنافی برخیزد و به عهد وافی از جانبین استظهار تمام افزاید. خروس در میانة سخن او گردن دراز کرد و سوی راه می نگرید. روباه گفت: چه می نگری؟ گفت: جانوری می بینم که از جانب این دشت می آید به تن چند گرگی، با دم و گوش های بزرگ، روی به ما نهاده، چنان می آید که باد به گردش نرسد. روباه را از این سخن، سنگ نومیدی در دندان آمد و تب لرزه از هول بر اعضاء او افتاد، از قصد خروس بازماند، ناپروا و سراسیمه پناه گاهی می طلبید که مگر به جایی متحصّن تواند شد. خروس گفت: بیا تا بنگریم که این حیوان باری کیست؟ روباه گفت: این امارات و علامات که تو شرح می دهی، دلیل آن می کند که سگ تازیست و مرا از دیدار او بس خرّمی نباشد. خروس گفت: پس نه تو می گویی که منادی از عدل پادشاه ندا در دادست در جهان، که کس را بر کس عدوان و تغلّب نرسد و امروز همه باطل جویان جورپیشه از بیم قهر و سیاست او آزار خلق رها کردند. روباه گفت: بلی، امّا امکان دارد که این سگ این منادی نشنیده باشد! بیش از ین مقام توقّف نیست. از آنجا بگریخت و به سوراخی فرو شد.

 

ذکر استخلاص  بخارا

                                                                                                  تاریخ جهانگشا ـ عطا ملک جوینی

          روز دیگر را که صحرا از عکس خرشید طشتی نمود پر از خون، دروازه بگشادند و در نفار و مکاوحت بربستند و ائمّه و معارف شهر بخارا به نزدیک چنگزخان رفتند و چنگزخان به مطالعة حصار و شهر در اندرون آمد و در مسجد جامع راند و در پیش مقصوره بایستاد و پسر او تولی پیاده شد و بر بالای منبر برآمد. چنگزخان پرسید که سرای سلطانست، گفتند: خانۀ یزدانست. او نیز از اسب فرو آمد و بر دو سه پایۀ منبر بر آمد و فرمود که صحرا از علف خالی است اسبان را شکم پر کنند. انبارها که در شهر بود گشاده کردند و غلّه می کشیدند و صنادیق مصاحف به میان صحن مسجد می آوردند و مصاحف را در دست و پای می انداخت و صندوق ها را آخر اسبان می ساخت و کاسات نبیذ پیاپی کرده و مغنیّات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص می کردند و مغولان بر اصول غنای خویش آوازها برکشیده و ائمّه و مشایخ و سادات و علما و مجتهدان عصر بر طویلة آخر سالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده، بعد از یک دو ساعت چنگز خان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان    می شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته؛ درین حالت امیر امام جلال الدّین علی بن الحسن الرّندی که مقدّم و مقتدای سادات ماوراء النّهر بود و در زهد و ورع مشارالیه روی به امام عالم رکن الدّین امام زاده که از افاضل علمای عالم بود ــ طیّب الله مرقد هما ــ آورد و گفت: مولانا چه حالتست، این که می بینم به بیداریست یا رب یا به خواب؟ مولانا امام زاده گفت: خاموش باش باد بی نیازی خداوند است که می وزد، سامان سخن گفتن نیست.

          چون چنگز خانه از شهر بیرون آمد به مصلّای عید رفت و به منبر آمد و عامّۀ شهر را حاضر کرده بودند فرمود که از این جملت توانگران کدامند دویست و هشتاد کس را تعیین کردند صد و نود شهری و باقی غریبان نود کس از تجّار که از اقطار آنجا بودند به نزدیک او آوردند. خطبة سخن بعد از تقریر خلاف و غدر سلطان چنانک مشبع ذکریست در آن آغاز نهاد که ای قوم بدانید که شما گناه های بزرگ کرده اید و این گناه های بزرگ بزرگان شما کرده اند. از من بپرسید که این سخن به چه دلیل می گویم سبب آنکه من عذاب خدا ام. اگر شما گناه های بزرگ نکردتی خدای چون من عذاب را به سر شما نفرستادی. و چون ازین نمط فارغ شد الحاق خطبه بدین نصیحت بود که اکنون مالهایی که بر روی زمین است تقریر آن حاجت نیست آنچ در جوف زمین است بگویید. بعد از آن پرسید که امنا و معتمدان شما کیستند هر کس متعلّقان خود را بگفتند به اسم. باسقاقی با هر کس مغولی و یزکی تعیین کرد تا کسی از لشکریان ایشان را تعرّضی نرساند و از روی بی حرمتی و اذلال بدیشان تعلّقی نمی ساختند و مطالبت مال از معتمدان آن قوم می رفت و آنچ می دادند بزیادتی مثله و تکلیف مالایطاق مؤاخذه نمی کردند. و هر روز وقت طلوع نیّر اعظم، موکّلان جماعت بزرگان را به درگاه خان عالم آوردندی، چنگزخان فرموده بود تا لشکریان سلطان را از اندرون شهر و حصار برانند. چون آن کار به دست شهریان متعذّر بود و آن جماعت از ترس جان آنچ ممکن بود از محاربه و قتال و شبیخون به جای می آوردند  فرمود تا آتش در محلّات انداختند و چون بنای خانِهای شهر تمامت از چوب بود بیشتر از شهر به چند روز سوخته شد مگر مسجد جامع و بعضی از سرایها که عمارت آن از خشت پخته بود و مردمان بخارا را به جنگ حصار راندند و از جانبین تنورة جنگ بتفسید. از بیرون منجیق ها راست کردند و کمانها را خم کردند و سنگ و تیر پرّان شد و از اندرون عرّادها و قارورات نفط روان مانند تنوری تافته که از بیرون به کوهها هیمهای درشت مدد می فرستند و از جوف تنور شررها در هوا ظاهر می شود. روزها برین جملت مکاوحت کردند و حصاریان حملها بیرون         می آوردند و بتخصیص کوک خان که بمردی گوی از شیران نر ربوده بود مبارزت ها     می کرد و در هر حمله چند کس می انداخت و تنها لشکر بسیار را باز می راند تا عاقبت کار به اضطرار رسید و پای از دست اختیار بگذشت و آن جماعت به نزدیک خالق و خلایق معذور شدند و خندق به حیوانات و جمادات انباشته شد و به مردان حشری و بخاری افراشته فصیل باز گرفتند و در قلعه آتش درزدند و خانان و قوّاد و اعیان که اعیان زمان و افراد سلطان بودند و از عزّت پای بر سر فلک می نهادند دستگیر مذلّت گشتند و در دریای فنا غرق شدند، و از قنقلیان از مردینه به بالای تازیانه زنده نگذاشتند و زیادت از سی هزار آدمی در شمار آمد که کشته بودند و صغار اولاد و اولاد کبار و زنان چون سرو آزاد آن قوم برده کردند و چون شهر و قلعه از طغاه پاک شد و دیوارها و فصیل خاک گشت، تمامت اهالی شهر را از مرد و زن و قبیح و حسن به صحرای نمازگاه راندند ایشان را بجان ببخشید. جوانان و کهول را که اهلّیت آن داشتند به حشر سمرقند و دبوسیه نامزد کردند و از آنجا متوجّه سمرقند شد و ارباب بخارا سبب خرابی بنات النّعش وار متفرّق گشتند و به دیهها رفتند و عرصة آن حکم قاعاً صفصفاً  گرفت، و یکی از بخارا پس از واقعه گریخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسیدند، گفت: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» جماعت زیرکان که این تقریر شنیدند اتفاق کردند که در پارسی موجزتر ازین سخن نتواند بود و هرچه درین جزو مسطور گشت خلاصه و ذنابة آن، این دو سه کلمه است که این شخص تقریر کردست...

 

از نفثه المصدور

                                                                                                                     زیدری نسوی

          تیز تاز قلم که هنگام مهاجرت خفیر ضمایر و ترجمان سرایر است بدست گرفته، و قصد آن کرده، که شطری از آتش حرقت، که ضمیر برآن انطوا یافته است، در سطری چند درج کنم، و از این صدرنشین دلگیری، یعنی اندوه، حکایت شکایت آمیز فرو خوانم، باز گفته ام که: «از قلم که چون بر سیاه نشیند سپید عمل کند و بر سپید سیاه، جز نفاق چه کار آید؟! دو زبانست، سفارت ارباب وفاق را نشاید، هر چند بسر خیام می نماید سیاه کار است. اگر چه اندرون طراست، نتوان گفت که راز دار است. اجوفیست که تا مشتقّ نشود، کلام او صحیح نباشد. طالب علمیست سودا بر سر زده تا تن دو نیم نکند، ذوفنون نشود «لم تکونوا بالعینه الا بشق الانفس» در فصاحت  حریریست و اصلش قصب، سپید کلاغیست که حدیث فاوا برد. غراب البینی است که وقت مهاجرت کاغذ، دست نشینی است که از صدور حکایت کند. سخن چینی است که ناشنوده روایت کند. سر تراشیده است و سر سیاه می کند. سر بریده است و سخن می گوید. آب رویش در سیاه روییست. زبان بریدنش شرط گویاییست. آب دهانیست که سخن نگاه نمی دارد. سیاه کامیست که آنچه گفت بباشد.

 

حکایتهایی از گلستان

                                                                                                                           گلستان ـ سعدی         

          در جامع بعلبک وقتی کلمه ای چند بطریق وعظ می گفتم با قومی افسردة دل مرده و راه از صورت به معنی نبرده. دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند. دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلّت کوران، و لیکن در معنی باز بود و سلسلة سخن دراز، در معنی این آیت: و نحن اقرب الیه من حبل الورید، سخن به جایی رسانیده بودم که می گفتم:

         دوست نزدیک تر از من به من است              وینت  مشکل  که من از وی دورم!

         چــه کنــم؟ با کــه توان گفت که او              در کنـــار مـن و مـن  مهجــورم؟!

          من از شراب این سخن سرمست و فضلة قدح در دست که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر. نعره ای چنان بزد که دیگران بموافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش. گفتم: سبحان الله! دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.

                 فهم سخن چون نکند مستمع             قوّت طبع  از متکلّــم مجوی

                 فسحت میــدان ارادت  بیــار            تا بزند  مرد سخنگوی گوی

*  *  *  *  *

          دو امیرزاده در مصر بودند: یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت. عاقبه الامر این یکی علّامه مصر گشت و آن دگر عزیز مصر شد. باری توانگر به چشم حقارت در درویش فقیه نظر کرد و گفت: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت: ای برادر، شکر نعمت باری ،عزّاسمه، مرا بیش می باید که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم، و تو میراث فرعون و هامان یعنی ملک مصر.

             من آن مورم که در پـایم بمـالند                 نه زنبـورم  کـه از دستم  بنالند

             کجا خود شکر این نعمت گزارم             کــه زور مــردم آزاری  ندارم؟

                                 *  *  *  *  *

          هرگز از دور زمان ننالیدم و روی از گردش آسمان درهم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم، به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمت حقّ تعالی بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

             مـرغ بریان به چشم  مردم سیر            کمتر از برگ ترّه برخوان است

            وان که را دستگاه و قدرت نیست           شلغـم  پختـه  مرغ بریان است

                                                   *  *  *  *  *

          یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت در قلب زمستان و او را ثنایی گفت. فرمود تا جامه از وی برکندند و از ده بدر کردند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، زمین یخ بسته بود. عاجز شد، گفت: این چه بدفعل مردمند! سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! امیر دزدان از غرفه بدید وبشنید و بخندید و گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامة خود می خواهم اگر انعام فرمایی کرم باشد، رضینا من نوالک بالرّحیل.

             امیــدوار بود آدمـی به خیـر کسان         مرا به خیر تو امید نیست، بد مرسان

          سالار دزدان بر حالت وی رحمت آورد و جامه بازفرمود و لباچة پوستینی و درمی چند بر آن مزید کرد و بدادش و عذر خواست و لطف بسیار کرد.

                                    *  *  *  *  *

          سالی نزاعی میان پیادگان حجّاج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده بود. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم. کجاوه نشینی را دیدم که با عدیل خویش می گفت: یاللعجب! پیاده عاج چون عرصة شطرنج بسر می برد فرزین می شود یعنی به ازان می شود که بود و پیادگان حاجّ بادیه بسر بردند و بتر شدند!

        از من بگــوی حـاجی مــردم گزای را          کـو پوستین  خلـق  به آزار می درد

       حاجی تو نیستی شترست از برای آنک        بیچاره خار می خورد و بار می برد

*  *  *  *  *

          توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچّه ای مناظره           درپیوسته که صندوق تربت پدرم سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت زرّین در او ساخته، به گور پدرت چه ماند: خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر او پاشیده؟

          درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر این سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد،  پدر من به بهشت رسیده باشد.

           خـر که کمتـر نهنـد بــر وی بـار            بی شــک آسوده تر کند رفتار

                                                           *

مــرد  درویـش که بـار ستــم  فـاقه  کشیـد             بـه  در مــرگ  همـــانا  که  سبکبـــار آید

وان که در دولت و در نعمت وآسانی زیست          مردنش زین همه، شک نیست که دشوار آید

بــه همـه  حـال  اسیری  کـه  ز بندی  برهد          بهتــر از  حــال  امیــری  کــه گـرفتار آید

*  *  *  *  *

          گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیّاد نیفتادی بلکه صیّاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خوردند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند؛ امّا قلندریان، چندان بخورند که در معده جای نفس نماند و بر سفرۀ روزی کس.

         اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب         شبی ز معدة سنگی،  شبی ز دلتنگی

*  *  *  *  *

          هر که در زندگی نانش نخورند چون بمیرد نامش نبرند. لذّت انگور بیوه داند نه خداوند میوه. یوسف صدّیق، علیه السّلام، در خشک سال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فرامش نکند.

             آن کـه در راحـت و تنعّـم زیست          او چه داند که حال گرسنه چیست

             حـال درمنــدگــان  کسـی دانــد          کـــه بــه احــوال خـویش درمان                                                  

از تاریخ وصّاف

                                                                                                                            تاریخ وصّاف ـ وصاف الحضره

مآثر معدلت غازانی:

          از آثار دولت روز افزون آن پادشاه دولتیار، که مثار کوکبة عساکرش سرمة دیدة روشنان گردون باد، یکی آنست که در بنیاد عمارات که نظام عالم کون و فساد مبنی بر آنست، تا آخر سنة اثنین و سبعمائه مساعی پادشاهانه و خزائن خسروانه بذل کرد.

          اوّل در شهور سنة سبع و تسعین و ستّمائه استبناء قبة شام تبریز، که تا شام و بام روزگار از پی یکدیگر متعاقب اند بدین رصانت بنیان و نزهت مکان عمارتی نشان نداده اند، فرمود تا نخست مهندسان حاذق و صنّاع زیرک صاحب تجربت از اطراف حاضر گردانیدند، و استحکام اساس دایرة قبه الاسلام را آلات آهن و ارزیز از روم نقل افتاد و از آن شفشه ها و طوق ها ساختند و با حجّار منحوت شرط تحصین و تحسین و ترصین بجای آورد.

           در شیراز باندازة این اماکن بهشت ترکیب بسط و زلالی که از بریق نقوش متلألی نمودار و نَمارِقُِ مَصفوفَهٌ و زَرابیُّ مَبثوثهٌ بودند ساخته کردند و چون بساتین ملوّن بالوان ریاحین پرداخته شد از غیرت آن نقش بندی و رنگ آمیزی نقّاشان ارتنگ و مصوّران چین و صنّاع صنعا را قلم صفت در کار شکست.

          پس در مرتبه الثالث در شهور سنة اثنی و سبعمائه یرلیغ شد تا دارالملک تبریز را از خالص اموال خانی حائطی رکین و بارویی حصین سازند تا روی وار تالی دیگر آثار پسندیدة پادشاهی گردد .

          دیگر عمارت بسیار در اطراف ممالک بنا فرمود و به تخصیص خانقاه همدان که امروز آرام جای مقیم و طاری و قدم گاه مسافران و مجتازان آفاق است.

                                                                                                            

از درّة نادره

                                                                                   درّة نادره ـ میرزا مهدی خان استرآبادی

         حبّذا این بیاض دلارا که تذرو رنگین پر و بالیست از جلد نگارین شهپر پرنقش و نگار گشوده و طاوس پرخط و خالی که وقت گشودن از صفحات رنگین چتر تلوّن نموده، مجموعة الفت پروریست که شیرازه بند اوراق دلهای پریشان گردیده و مخطّط دلبری که بر بیاض گردن حوراوشان یک قلم، خط باطل کشیده، اگر وصف تذهیب اوراقش نگارند ورق طلای آفتاب از خجالت آب شود و اگر از جداولش رقم زنند از چشمة حیوان عرق خجلت تراید. بیاض گردن خوبان در پیش صفای صفحاتش گردن دعوی نتواند افراخت و سینة لطیف حوران بهشت به صدارت اوراق لطافت سرشتش نتواند پرداخت. سپیدی عنوانش با سفیدة صبح بهار از یک پستان شیرخورده و از غیرت الفاظ رنگینش خون در عروق لعل بدخشان افسرده. مدادش از سرمة دیدة     حور العین مرکب و نقاطش چون نقطة موهوم دهان خوبان از صفا لبالب. هر الفش سرونازیست در آغوش جان دراز کشیده یا محبوب رعنایی که از روی امتیاز بر سر آفتاب جا گزیده، هر حرف بایش پریرویی که در حجلة ناز بر بالش پر تکیه نموده و تایش دلربایی که تای خود در صفحة عالم ندیده. شکل ثایش مثلثی است که کلک سحر طراز به رام کردن پریوشان طنّاز پر ساخته و نقش جیمش طلسمی که خامة معجز نگار برای تسخیر قلوب جادونگاهان پرداخته. حرف حایش سرمایة حیات بل قبیلة حی را لیلی شیرین حرکات. از چاشنی خایش طوطیان شکرخای شیرین کام و بی توسّط او خوبی سخن و سخن خوبی ناتمام. اگر از حسرت دال دلنشینش دلبران ابدال وار الف بدل کشند رواست و اگر در هوای ذال مهرتابش ذرّات کاینات آذرپرست گردند سزاست. رای دلارایش روح و روان ارباب رای راهنما و زای غمگزایش چون زلف زیبای نازنینان مسرّت زا. دندانة سینش در فردوس سخن را کلید و از شین شیرین شمایلش شور و شین در دل شیرین پدید. از رشک صفای صادش حسرت چشم غزالان یکی در صد و از اضائه لفظ ضادش اسباب ضیا از برای بیضا ممهّد.                              

          طای سطورش طاوس مستی که بطی خیابان چمن از روی طنز بال طیران گشوده و ظای فرخنده ظهورش محبوبی که به حسن ظاهر خلوت نظر را منظر اقامت نموده. با دیدة سرمه سای عینش اگر چشم آهوان خطا همچشمی نماید عین خطاست و چون از ظلمات سیاهی به جوی مسطّر روان گشته اگر عین الحیوتش خوانند روا. غین غالیه فامش شوخ غنچه دهانی که خال پشت چشم از غمزه به غمزدگان نموده یا شاهد هرجایی که از روی غلط کاری در دامن باغ با غیر هم آغوش گشته. از غیرت فای باصفایش نافة آهوان ختن بر خویش پیچیده و از فیض همنامی قافش کوه قاف مشهور آفاق گردیده...

                                                                                

زن

                                                                                                                       دکتر علی شریعتی

          و فاطمه، خسته از یک عمر تحمّل بار رسالت پدر و سختی مبارزه در جاهلیّت قوم و زندگی ای سراسر شکنجه و خطر و فقر و کار و تلاش بخاطر آرمانی که از جبر زمان دور است، و عزادار از مصیبت جانکاه مرگ پدری که با حیات او عجین شده بود و غمگین از سرنوشت تحمّل ناپذیر علی که پس از یک عمر جهاد با دشمن به دست دوست، خانه نشین شده است و قربانی قدرتی شده است که به نیروی ایمان و شمشیر و فداکاری و اخلاق او بدست آمده است، و اکنون، شکست خورده و نومید از آخرین تلاش های بی ثمری که کرد تا «حقّ ابوالحسن» را به وی باز آورد و آنچه را که فرو می ریخت از سقوط مانع شود و نشد...، به زانو در آمد.

          نه تنها تلاش، که تحمّل نیز برایش محال است. نه تحمّل آنچه در بیرون می گذرد، که تحمّل آنچه در خانه اش نیز می بیند. و بالاخره، تحمّل سکوت هولناکی که در خانة «مجاورش» می شنود.

          اکنون، آن «دریچه» نیز بسته شده است. از آن دو دریچه ای که هر روز به روی هم باز می شد و به روی هم می خندید و موجی از لطف و مهر و امّید به خانة گلین بی زیور فاطمه می ریخت، اکنون یکی بسته است. مرگ، آن را برای همیشه به روی فاطمه بست. سیاست نیز در خانه اش را بست. و او اکنون، در این خانه زندانی، در کنار علی ــ که همچون کوهی از اندوه نشسته است و سکوت کرده، سکوتی که انفجار آتش فشانی مهیب را در درون خویش به بند کشیده است ــ و در میان فرزندان پیغمبر که در سیمای معصوم و غمگینشان سرنوشت هولناک فردای یکایکشان را می خواند.

          اکنون زنده بودن، «برایش دردآور و طاقت فرسا است.» ماندن «بار سنگینی است که دوش های خسته و ناتوان فاطمه را یارای کشیدن آن نیست.» زمان سنگین و آهسته برقلب مجروحش گام برمی دارد و می گذرد: هر لحظه ای، هر دقیقه ای، گامی.

          اکنون تنها مایه های تسلیتی که در این دنیا می یابد یکی تربت مهربان پدر است و دیگری مژدة امّید بخش او که: «فاطمه، از میان خاندانم تو نخستین کسی خواهی بود که به من خواهی پیوست.»

          امّا کی؟ چه انتظار بی تابی.

          روح آزردة اوــ همچون پرنده ای مجروح که بالهایش را شکسته باشند ــ در سه گوشة غم زندانی و بی تاب است: چهرة خاموش و دردمند همسرش، سیمای غمزدة فرزندانش و خاک سرد و ساکت پدر، گوشة خانة عایشه.

          هرگاه پنجة درد قلبش را سخت می فشرد و عقدة گریه، راه نفس را می گیرد و احساس می کند که به محبّت ها و تسلیت های پدر سخت محتاج است به سراغ او می رود، بر تربت او می افتد، چشمهایش را که از گریه های مدام مجروح شده است، بر خاک خاموش پدر می دوزد؛ ناگهان آنچنانکه گویی خبر مرگ پدر را تازه شنیده است، شیون می کند،  پنجه های لرزانش را در سینه خاک فرو می برد، دستهای خالی و بی پناهش را از آن پر   می کند، می کوشد تا از ورای پردة اشک آنرا تماشا کند، خاک را بر چهره می گذارد، با تمام عاطفه ای که پدر را دوست می داشت آنرا می بوید و لحظه ای آرام می گیرد، گویی تسلیت یافته است؛ ناگهان با آهنگی که از گریه درهم می شکند، می سراید:

          کسی که تربت احمد را می بوید چه زیان کرده است، اگر تا ابد هیچ غالیه ای را نبوید؟ پس از تو بر من مصیبت هایی فرو ریخت که اگر بر روز روشن می ریخت شب     می شد.

          اندک اندک خاموش می شد، «خاک احمد» از لای انگشتان بی رمقش فرو می ریخت و اوــ بی آنکه مقاومتی کند ــ در بهتی لبریز از درد، بدان می نگریست و آنگاه همچون روحی، «بی خنده و بی گریه»، در سکوتی مبهوت فرو می رفت، آنچنانکه، به تعبیر راویان تاریخ «گویی از این دنیا رفته و از زندگی آسوده شده است.»

          همه رنجهایش را بر مرگ پدر می گریست؛ هر روز گویی نخستین روز مرگ وی است. بی تابی های او هر روز بیشتر می شد و ناله هایش دردمندتر. زنان انصار بر او جمع شدند و با او می گریستند، و او، در شدّت درد و اوج ضجّه هایی که دلها را به درد می آورد و چشمها را به خون می نشاند، از ستمی که کردند شکوه می کرد و حقّی را که پایمال کردند به یاد می آورد.

         غم او دشوارتر از آن بود که کسی بتواند تسلیتش دهد و او را به شکیبایی بخواند.

          روزها و شب ها این چنین می گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنیمت و فتح، و علی، در عزلت سردش ساکت، و فاطمه، در اندیشة مرگ، انتظار بی تاب رسیدن مژدة نجاتی که پدر داده بود.

          هر روز که می گذشت برای مرگ بی قرارتر می شد، تنها روزنه ای که می تواند از زندگی بگریزد. امیدوار است که با جانی لبریز از شکایت و درد، به پدر پناه برد و در کنار او بیاساید.

          چه نیازی داشت به چنین پناهی، چنین آرامشی.

           امّا زمان دیر می گذرد. اکنون، نود و پنج روز است که پدر مژدة مرگ داد و مرگ نمی رسد.

          چرا، امروز دوشنبه سوّم جمادی الثانیه است، سال یازدهم هجرت و سال وفات پدر.

          کودکانش را یکایک بوسید: حسن هفت ساله،حسین شش ساله، زینت پنج ساله و     ام کلثوم سه ساله.

          و اینک لحظة وداع با علی

                                         چه دشوار است.

          اکنون علی باید در دنیا بماند

                                         سی سال دیگر!

          فرستاد «ام رافع» بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود.

          از او خواست که:

          ــ ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شستشو دهم. با دقّت و آرامش شگفتی غسل کرد و سپس جامه های نوی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می رود.

          به ام رافع گفت:

          بستر مرا در وسط اتاق بگستران

          آرام و سبکبار به بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.

          لحظه ای گذشت و لحظاتی....

          ناگهان از خانه شیون برخاست.

          پلکهایش را فرو بست و چشمهایش را به روی محبوبش ــ که در انتظار او بود ــ گشود.

          شمعی از آتش و رنج، در خانۀ علی خاموش شد.

          و علی تنها ماند     

          با کودکانش.

          از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، گورش را کسی نشناسد، آن دو شیخ از      جنازه اش تشییع نکنند.

          و علی چنین کرد.

          و امّا کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟

          از شخصیّت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک «زن» بود، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد، تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

          وی در همة ابعاد گوناگون «زن بودن» نمونه شده بود.

          مظهر یک «دختر» در برابر پدرش.

          مظهر یک «همسر» در برابر شویش.

          مظهر یک «مادر» در برابر فرزندانش.

          مظهر یک «زن مبارز و مسئول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

          وی خود یک «امام» است یعنی یک نمونۀ مثالی، یک تیپ ایده آل برای زن، یک «اسوه»، یک«شاهد» برای هر زنی که می خواهد «شدن خویش» را خود انتخاب کند.

          او با طفولیّت شگفتش، با مبارزة مدامش در دو جبهۀ خارجی و داخلی، در خانة پدرش، خانة همسرش، در جامعه اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، «چگونه بودن» را به زن پاسخ می داد.

          نمی دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.

          در میان همۀ جلوه های خیره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بیش از همه برای من شگفت انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی است.

          او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت؛ علی در او به دیدۀ یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان های بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهایی هایش.

          این است که علی هم او را به گونة دیگری می نگرد هم فرزندان او را.

          پس از فاطمه، علی همسرانی می گیرد و از آنان فرزندانی می یابد.

          امّا از همان آغاز فرزندان خویش که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می کند. اینان را «بنی علی» می خواند و آنان را «بنی فاطمه».

          شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر.

          و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونة دیگری می بیند، از همۀ دخترانش تنها به او سخت می گیرد، از همه تنها به او تکیه می کند او را ــ در خردسالی ــ مخاطب دعوت بزرگ خویش می گیرد.

          نمی دانم از چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

          خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم خطیب نامور فرانسه، که روزی در مجلسی با حضور لوئی از «مریم»  سخن می گفت.

          گفت: هزار و هفتصد سال است که همۀ سخنوران عالم دربارۀ مریم داد سخن      داده اند. هزار و هفتصد سال است که همۀ فیلسوفان و متفکّران ملّت ها در شرق و غرب، ارزش های مریم را بیان کرده اند.

          هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همۀ ذوق و قدرت  خلاقه شان را بکار گرفته اند.

          هزار و هفتصد سال است که همۀ هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.

          امّا مجموعة گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این   قرن های بسیار، به اندازه یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که:

«مریم مادر عیسی است».

          و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم؛  باز درماندم:

          خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجۀ بزرگ است؛

          دیدم که فاطمه نیست.

          خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمّد (ص) است؛

          دیدم که فاطمه نیست.

          خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است؛

          دیدم که فاطمه نیست.

          خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است؛

          دیدم که فاطمه نیست.

          خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است؛

          باز دیدم که فاطمه نیست.

          نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست؛

                                                             فاطمه، فاطمه است.