ادبیات داستانی

                                                        ادبیات داستانی

        

          این اصطلاح کلاً به آن دسته از آثار روایتی منثور اطلاق می شود که جنبة خلّاقة آنها بر واقعیت غلبه دارد و شامل قصّه (اسطوره، حکایت تمثیلی، افسانة پریان)، داستان کوتــاه  (داستانک، ناول، ناول بلند)، رمان (کوتاه، متوسط، بلند)، رمانس (شهسواری، روستایی)    می شود.

          موضوعات مورد توجّه ادبیات داستانی معمولاً تخیّلی و ساخته و پرداخته یک ذهن خلّاق است و به بیان امور حقیقی یا حقایق تاریخی نمی پردازد. اما چنانکه درونمایه یک قالب ادبی از حقایق تاریخی یا واقعیّت های دیگر مایه گرفته بــاشد، معمــولاً آن را بــا عنــاوین «داستان تاریخی» یا «زندگینامة داستانی» و عباراتی نظیر اینها مشخّص می کنند.

 

 

اسطوره

 

          اسطوره (MYTH) همان واژه ای است که در زبان های فرنگی به دو شکلstory (قصّه) و History (تاریخ) دیده می شود. از اینجا می توان فهمید که در مورد اسطوره دو نوع تلقّی وجود دارد: از طرفی آن را افسانه و دروغ، و از طرف دیگر حقیقت و تاریخ می دانند. مطالب تاریخی و مذهبی و واقعی با گذشت ایّام ظاهر افسانه یافته است. پس اسطوره بیانی است که ژرف ساخت آن حقیقت و تاریخ (در نظر مردمان باستان) و روساخت آن افسانه باشد.

          اساطیر در مواجهه با حقیقت تبدیل به تاریخ می شوند و امروزه وجه راستین بسیاری از اساطیر قدیم معلوم شده است. چنان که اسطوره نابودی جزیرة آتلانتیس که در آثار افلاطون آمده است در دهۀ پنجاه قرن حاضر تبدیل به تاریخ و حقیقت شد. گاهی اوقات اسطوره همان مذاهب منسوخ ملل قدیم است که امروزه دیگر کسی به صورت خودآگاه   بدان ها توجّهی ندارد، امّا به صورت ناخودآگاه در بسیاری از رفتارها و پندارهای ما مؤثر است.

          وظیفة اصلی داستان های اساطیری این بود که توضیح دهد که چرا جهان به وجود آمده است و فلسفة اموری که اتفاق افتاده اند چیست؟ و کار دیگر این قصص این بود که برای آیین و رسوم اجتماعی، منطق و فلسفه و توجیهی ارائه دهد. در اینجا بد نیست اشاره شود که مردم شناسان سوسیالیست معتقدند که این مناسک است که اساطیر را به وجود آورده است، نه این که اساطیر، مناسک را به وجود آورده باشد.

                                                  

قصّة خلق آدم

                                                                                                      تاریخ بلعمی ـ ابوعلی بلعمی

          پس چون خدای عزّوجلّ خواست که آدم را، علیه السّلام، بیافریند، جبرئیل را بر زمین فرستاد و گفت: «از زمین یک قبضه گل برگیر، تر و خشک و از هر لونی، از سیاه و سپید و سرخ و زرد و سبز و شور و شیرین، تا این خلق را از گل بیافرینم.» جبرئیل (ع) به زمین آمد، آنجا که امروز خانۀ کعبه است، و خواست که برگیرد، زمین زیر او اندر بلرزید و گفت:  «چه خواهی کرد؟» وی گفت: «از تو یک قبضه برگیرم و به خدای برم، تا از تو خلقی آفریند و بر روی تو برنشاند.» زمین گفت: «یا جبرئیل، از من خلقی آفریند، ندانم که فرمان برد او را اگر نه؟ به حقّ خدای بر تو، که بازگردی و از من برنگیری.» جبرئیل از تعظیم سوگند نام خدای بازگشت، و چیزی از او نگرفت، وپیش خدای تعالی شد و گفت: «یا رب، تو دانی که زمین مرا به حق سوگند داد که از من برنداری، نیارستم برداشتن.» پس میکائیل را بفرستاد، و همچنین زمین با او گفت. اسرافیل را بفرستاد. همچنین گفت. پس عزرائیل را بفرستاد،   ملک الموت را.

          چون زمین او را سوگند داد به حقّ خدای، گفت: «من فرمان او را به سوگند تو دست بازندارم.» و یک قبضه گل از زمین برگرفت از هر لونی، زرد و سیاه و سرخ و سپید و کبود و سبز، و گل تر و خشک و خاک و سنگ ریزه، وز بهر آن است که فرزندان آدم از هر گونه باشند: سپید و سیاه و زرد و سرخ، و نیز خویهای ایشان هرگونه باشد: خوی نیک و خوی بد و خدای عزّوجلّ این همه اندر نبی یاد کرده ست...

          پس آن گل را دست باز داشت روزگار بسیار، تا سیاه شد. پس آفتاب بسیار بر آن بتافت و صلصال گشت. قال: «فخلق الله تعالی آدم علی صورته.» یعنی: علی صوره آدم. و آن صورت آن است که امروز صورت فرزندان آدم است، و این صورت هرگز هیچ کس ندیده بود، نه فریشته و نه جنِّ و نه دد و دام و نه وحوش.

          هیچ صورتی بدین نیکویی نبود. و بالای آدم چندانی بود که از زمین تا بر آسمان، و چهل سال کالبد آدم به زمین افکنده بود، آنجا که امروز خانة کعبه است، و هر که بر وی بگذشتی از فریشته و دیگر گونه، از آن صورت عجب داشتی. پس ابلیس به دیدن وی آمد و پای بر وی زد و خشک بود و صلصال گشته، از آن بانگ برآمد ابلیس عجب داشت از آن صورت وی. نیکو بنگرید، میانش تهی دید. فروشد، و به شکم وی اندر بگشت، پس به سوی بینی او بیرون شد، و سوی سرش برشد و به مغزش اندر بگشت، و بیرون آمد از آنجا. و آن فریشتگان که بر روی زمین بودند که او ملک ایشان بود آنجا بودند. چون ابلیس از شکم او بیرون آمد، آن کفر خویش که به دل اندر داشت، بر ایشان پیدا کرد، و ایدون گفت که: «این خلق چیست؟ که چیزی نیست و نیرو ندارد. زیرا که میان تهی است و هر خلقی که میانش تهی بود، او ضعیف و بی نیرو باشد. و اگر خدای تعالی این زمین او را دهد، ما بدو نسپاریم، و او را از روی زمین برکنیم چنانکه گروه جانّ را راندیم.» ایشان گفتند: «ما آنکه با جانّ کردیم، به فرمان خدای تعالی کردیم نه به فرمان تو. این زمین خدای راست، هر که را خواهد بدهد، اگر این زمین او را دهد، ما بدو سپاریم.»

          ابلیس چون از ایشان یاری ندید، از آن کفر و از آن سخن بازگشت و طاعت آشکار کرد و کفر پنهان کرد و ایشان را گفت: «راست گویید  این زمین خدای است، آن را دهد که خواهد، و نیز من هم برینم، و لیکن بیازمودم بدین سخن.» و به دل اندر ایدون اندیشید که:    «اگر خدای این خلق بر من فضل کند، من او را فرمان نکنم، و اگر مرا بر وی مسلّط کند، هلاک کنمش.»

          خدای تعالی خواست که این اندیشۀ وی آشکارا کند. جان را بفرستاد تا به آدم اندر شد، به دهان و به گلوش فرو شد، و به سرش برشد، و سر و روی و دهن و بینی راست شد. پس چون به گلوش فرو شد و بر شکم رسید و تا ناخن پای شد، هر کجای که جان آنجا رسیدی، آنجا از گل همه استخوان و پی گشتی، و زبر او گوشت برآمدی. و به حدیث اندر ایدون آمده ست که: چون جان به سر وی اندر بگشت و به روی و چشم و دهن و بینی برسید، عطسه داد. جبرئیل (ع) بر سرش ایستاده بود و گفت: «بگو ای آدم الحمدلله» چون بگفت خدای تعالی گفت: «یرحمک ربّک یا آدم» خدای ببخشایاد تو را.

          پس چشم بازکرد، و بهشت بدید، و درختان دید، آن میوه ها بر او بر بدید بار آورده، و چون جان بر برش فرو شد و به معده برسید، گرسنه گشت. چون جان به شکمش بگذشت و به نافش رسید، چندان گرسنگی آمدش که خواست برخیزد، وزان میوة بهشت برکند. و دست بر زمین نهاد و نیرو کرد که برخیزد و نیم تن فرودینش هنوز گل بود، نتوانست برخاستن. جبرئیل گفت: «یا آدم، شتاب مکن...» چون جان به ناخن پای آدم رسید و خلقتش تمام شد، خدای عزّوجلّ از بهشت حلّه ای فرستاد تا بپوشد و بر تخت کرامت برنشاند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رمانس

 

         رمانس به معنی قصّه های  خیالی منظوم  یا منثوری است که  به وقایع  غیر عادی  یا شگفت انگیز توجّه  کند و ماجراهای  عجیب و غریب  و عشقبازی های  اغراق آمیز  یا  اعمال سلحشورانه را به نمایش گذارد. قهرمان رمانس انسان مهذّبی بود که از زندگی روزمره دور بود و به ماجراهای عاشقانه و شگفت انگیزو اسرارآمیز دلبستگی داشت، بنابراین رمانس ها با عشق های باشکوه و سلحشوری های اعجاب انگیز و اعمال جسورانه سروکار داشت و بر پایة خیالپردازی، حوادث  ناممکن و غیر معقول، غلوّ  و خوش باوری استوار بود. رمانس در ابتدا به صورت نظــم نوشته می شد ولی بعـدها به نثــر نیز نوشته شد. در ادبیــات فارسی داستان های کهنی وجود دارد که بسیاری از خصوصیات رمـانس های اروپایــی را دارد از جمله داراب نامه، سمک عیّار، امیر ارسلان رومی، سندباد نامه، هزار افســان (که اسم عربی آن الف لیل و لیله است) و بختیار نامه که اصل این سه داستان اخیر از دورة ساسانی است. منظومة عاشقانة ویس و رامین اثر فخــرالدین اسعد گرگانی در نیمه اول قرن پنجم از متون داستانی پیش از اسلام است که به شعر فارسی درآمده و شباهت زیادی با رمانس معروف تریستان و ایزوت نوشتة ژوزف بدیه (ف 1938م.) دارد.

                                                       

ویس و رامین

                                                                                                         فخرالدین اسعد گرگانی

          ویس و رامین از مهمترین داستان های غنایی ادبیات فارسی است که در نیمة اول قرن پنجم از متون داستانی پیش از اسلام به شعر فارسی درآمده است و اینک خلاصة آن:

          در دربار شاه موبد پری رویان بسیاری بودند که یکی از آنان شهرو نام داشت . شاه موبد بر آن بود تا با او ازدواج کند اما شهرو عذر آورد که چند فرزند زاییده و پیر شده است. پس پیمان بستند که هرگاه شهرو دختری بزاید او را به زنی به شاه موبد (منیکان) بدهد. شهرو دختری زایید و بر او نام ویس نهاد. ویس را به دایه سپرد و دایه ویس را به خوزان برد. از قضا رامین برادر شاه موبد هم نزد همان دایه در خوزان بود. ویس بزرگ شد و دایه نامه ای به شهرو نوشت تا دختر خود را ببرد. ویس را به نزد مادر بردند و شهرو او را به عقد پسر خود (یعنی برادر ویس) که ویرو نام داشت درآورد. شاه موبد پس از اطلاع از این امر برادر خود زرد را به نزد شهرو فرستاد تا پیمان سالیان پیش را به او یادآوری کند ویس بر عشق ویرو ابرام کرد. شاه به جنگ ویرو آمد امّا موفّق نشد. پس نامه ای با هدایای بسیار به نزدیک شهرو فرستاد و او را فریفت. شهرو شبانه دروازة شهر را گشود و شاه، ویس را ربود. ویس بسیار غمناک بود و دایه همواره او را به صبوری اندرز می داد. رامین برادر شاه موبد نیز که سخت عاشق ویس بود به دایه ملتجی شد. ویس به هیچ روی حاضر نبود دست از عشق ویرو بازدارد. سرانجام دایه با چرب زبانی او را فریفت و دلش را به رامین نرم ساخت.

          شاه موبد از عشق ویس و رامین آگاه شد. ویس اعتراف کرد که رامین را دوست دارد. شاه به ویرو شکایت برد. ویرو خواهر خود را اندرز داد، اما سودی نبخشید. شاه موبد ویس را به همدان به نزد مادر و برادرش بازفرستاد. رامین خود را به بیماری زد واز شاه اجازۀ سفر گرفت و بدین حیله به نزد ویس رفت. چون شاه موبد از جریان مطلع شد به همدان رفت و خواست تا ویرو را مجازات کند. ویرو خواهر را دوباره در اختیار شاه قرار داد. چون ویس در دفاع از خود مطالبی را حاشا کرده بود، قرار شد از او و رامین آزمایش «ور» یعنی عبور از آتش به عمل آید تا گناهکار بودن یا بیگناهی آنان معلوم شود. ویس و رامین ترسیدند و گریختند و مدت ها از آنان خبری نبود. تا آنکه رامین به مادر خود نامه ای نوشت و مادر هم دل شاه موبد را نرم کرد و رامین و ویس بازگشتند. چون شاه، ویس را دید همۀ اندوه و خشم خود را فراموش کرد و چون قرار بود با قیصر روم جنگ کند، ویس را در دز اشکفت محبوس کرد و رامین را به همراه خود برد. رامین از فراق ویس بیمار شد. پس او را از ادامۀ سفر منع کردند. رامین به پای دز اشکفت آمد. ویس و دایه چهل دیبای چینی را به هم بافتند و به پایین آویختند و رامین با گرفتن آن وارد دز شد.

          شاه موبد از روم بازگشت و یکسره به دز رفت زیرا از جریان آگاهی یافته بود. رامین گریخت و شاه، ویس و دایه را به شدت تنبیه بدنی کرد. شهرو می گریست و می گفت دختر مرا خواهی کشت و خود شاه هم می گریست. از طرفی زرد هم از رامین شفاعت کرد و شاه رامین را بخشود. سرانجام ویس را در همان دز بازگذاشت و به دایه سپرد و تمامی درها را قفل کرد. ویس دوباره از دز خارج شد و در باغ به رامین پیوست. موبد از کار آنان آگاهی یافت و دایه را به شدت زد. رامین گریخت. شاه خواست ویس را بکشد اما زرد مانع شد و گفت که رامین در باغ نبوده است. ویس هم دروغی بافت و جان خود را نجات داد.

          رامین به خراسان رفت و آنجا فرزانه ای به نام بهگوی او را به ترک این عشق پرماجرا اندرز داد. از طرفی شاه هم ویس را پند و اندرز داد و ویس متعهد شد که از این پس خلافی نکند. رامین هم از شاه پوزش خواست و به گوراب رفت و با گل دختر رفیدا ازدواج کرد. سپس نامه ای به ویس نوشت که من زندگانی سعادتمندانه ای یافته ام و دیگر کاری به کار تو ندارم. ویس دایه را با پیغامی به سوی رامین به گوراب  فرستاد. رامین به دایه       بی اعتنایی کرد. ویس نامه ای به رامین نوشت و او را به سبب پیمان شکنی و بدعهدی ملامت کرد. رامین از پیوند با گل پشیمان شد و به ویس نامه ای عاشقانه نوشت و در طلب او به مرو رفت. شاه خواست رامین را با خود به شکار برد، اما رامین خود را به بیماری زد. نامة رامین به ویس رسید و ویس هم پاسخی برای رامین نوشت.

          رامین سرانجام زرد را کشت و گنج شاه موبد را به چنگ آورد. شاه موبد

/ 0 نظر / 161 بازدید