رمان

رمان

 

          واژة انگلیسیNOVEL از کلمة ایتالیاییNOVELLA به معنی «کوچک و نو» اقتباس شده است. رمان در اصطلاح، روایتی داستانی و نسبتاً طولانی است که شخصیت ها و حضور شان را در سازمان بندی مرتبی از وقایع و صحنه ها تصویر کند.

          از حیث تاریخی، منشأ رمان از جهتی قصه های کوتاه و منثوری بوده است که در قرن چهاردهم در ایتالیا رواج داشت که به آن نوول می گفتند. مشهورترین این قصّه ها، مجموعۀ دکامرون اثر بوکاچیو است و از طرف دیگر روایت پیکارسک در قرن شانزدهم در اسپانیا مرسوم بود که معروفترین نمونه این سبک، دن کیشوت اثر سروانتس می باشد. در این داستان معروف، مردی مخبّط هنوز می خواهد با آرمان های شوالیه گری ــ که دیگر در زمان او منسوخ شده است ــ زندگی کند.

          اما رمان در معنای امروزیش در اروپا بعد از سروانتس و رابله پدید آمد؛ یعنی تقریباً از قرن هجدهم به بعد، بعد از شکست فئودالیسم و بر روی کار آمدن طبقه بورژوا. رمان را از لحاظ محتوا، موضوع، پلات و ساخت طبقه بندی کرده اند و بالغ بر پنجاه نوع رمان            برشمرده اند؛ از جمله: رمان حوادث، رمان شخصیّت، نامه ای، اندیشه، تاریخی، محلّی، روانی،  اجتماعی و...

          در زبان فارسی، نویسندگان ایرانی نخستین بار با ترجمة رمان های فرانسوی مثل تلماک اثر فنلن  ترجمة علی خان ناظم حکمت، و رمان های سه تفنگدار و لوئی چهاردهم اثر الکساندر دوما ترجمۀ شاهزاده محمّد طاهر میرزا اسکندری با رمان آشنایی پیدا کردند. نخستین نویسنده ای که تلاش تازه برای نوشتن رمان به شیوۀ اروپائیان را آغاز کرد،  محمّد باقر میرزا خسروی بود که یک رمان تاریخی به نام شمس و طغرا نوشت.

اینک چند نمونه از رمان های معروف ایرانی:

        ــ  تهران مخوف  از  مشفق کاظمی

        ــ  زیبا  از  محمد حجازی

        ــ  بوف کور  از  صادق هدایت

        ــ  دختر رعیّت  از م.ا. به آذین

        ــ چشمهایش  از  بزرگ علوی

        ــ  تنگسیر  از  صادق چوبک

        ــ  مدیر مدسه  از  جلال آل احمد

        ــ  شازده اجتحاب  از  هوشنگ گلشیری

        ــ  سووشون  از  سیمین دانشور

        ــ  همسایه ها از احمد محمود

        ــ  کلیدر  از  محمود دولت آبادی

        ــ  سمفونی مردگان  از  عباس معروفی

                    

مدیر مدرسه

                                                                                                                          جلال آل احمد

          ناظم جوان رشیدی بود که بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بیابرویی داشت و با شاگردهای درشت روی هم ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را   می دادند و پیدا بود که به سرخر احتیاجی ندارد و بی مدیر هم می تواند گلیم مدرسه را از آب بکشد.

          معلّم کلاس چهار خیلی گنده بود. دوتای یک آدم حسابی. توی دفتر اوّلین چیزی بود که به چشم می آمد. از آنهایی که اگر توی کوچه ببینی خیال می کنی مدیر کلّ است. لفظ قلم حرف می زد و شاید به همین دلیل بود که وقتی رییس فرهنگ رفت و تشریفات را با خودش برد از طرف همکارانش تبریک ورود گفت و اشاره کرد به اینکه «ان شاء الله زیر سایة سرکار سال دیگر کلاس های دبیرستان را هم خواهیم داشت.» پیدا بود که این هیکل کم کم دارد از سر دبستان زیادی می کند. وقتی حرف می زد همه اش در این فکر بودم که با نام آقا معلّمی چطور می شود چنین هیکلی بهم زد و چنین سر و پز مرتّبی داشت؟ و راستش تصمیم گرفتم که از فردا صبح به صبح ریشم را بتراشم و یخه ام تمیز باشد و اتوی شلوارم تیز. معلّم کلاس اوّل باریکه ای بود سیاه سوخته، با ته ریشی و سر ماشین کرده ای و یخة بسته،    بی کراوات، شبیه میرزابنویس های دم پستخانه، حتی نوکرباب می نمود. ساکت بود و حقّ هم داشت. می شد حدس زد که چنین آدمی فقط سر کلاس اول جرأت حرف زدن دارد و آنهم فقط دربارة آی با کلاه و صاد وسط و از این حرفها. معلّم کلاس دوم کوتاه و خپله بود و به جای حرف زدن جیغ می زد و چشمش پیچ داشت و من آنروز اول نتوانستم بفهمم وقتی با یکی حرف می زند به کجا نگاه می کند. با هر جیغ کوتاهی که می زد هرهر          می خندید، و داد می زد که دلقک معلّم ها است  و هر ساعت تفریحی باید بیاید و باعث تفریح همکارانش باشد.

با این قضیه نمی شد کاری کرد. اما من همه اش دلم به حال بچه ها می سوخت که چطور می توانند سر کلاس چنین معلّمی ساکت بنشینند. معلّم کلاس سه یک جوان ترکه ای بود. بلند و با صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخة بلند آهار دار. وقتی راه می رفت       نمی شد اطمینان کرد که پایش نپیچد و به زمیـن نخورد اما مثل فرفره می جنبید. مقطّع حرف

 می زد یعنی بریده بریده. قفسة سینه اش گنجایش بیش از سه کلمه را نداشت. چشمهایش برق عجیبی می زد که فقط از هوش نبود، چیزی از ناسلامتی در برق چشمهایش بود که مرا واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد. البته مسلول نبود اما شهرستانی بود و تنها زندگی می کرد و در دانشگاه هم درس می خواند. کلاس های پنج و شش را دو نفر با هم اداره می کردند. یکی فارسی و شرعیّات و تاریخ جغرافی و کاردستی و اینجور سرگرمی ها را می گفت که جوانکی بود بریانتین زده با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که نعش یک لنگر بزرگ آنرا روی سینه اش نگهداشته بود و دایماً دستش حمایل موهای سرش بود و دمبدم توی شیشه ها نگاه می کرد؛ و آن دیگری که حساب و مرابحه و چیزهای دیگر را می گفت جوانی بود موقّر و سنگین که مازندرانی به نظر می آمد و به خودش اطمینان داشت و تنها معلّمی بود که سیگار توی جیبش بود. پیدا بود که در کلاس موفّق است. غیر از اینها یک معلّم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد دیدمش و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها. هر هفته ای سه روز هم نمی آمد و دو قرت و نیمش هم باقی بود.

          با این آدمها بود که باید سر می کردم و به کمکشان یک مدرسه را راه می بردم. دویست و سی و پنج تا بچة مردم را پاییدن و معلومات دار کردن و از خان اول گذراندن کار ساده ای نبود. اما برای آدمی مثل من که از قفس معلّمی پریده بودم هر جایی می توانست بهشت باشد و هر کاری باب میل. این بود که شال و یراق کرده پریدم وسط گود. رییس فرهنگ که رفت گرم و نرم از همه شان حال و احوال پرسیدم. بعد به همه سیگار تعارف کردم. سراپا همکاری و همدردی! خوشحال بودم که فرصتی به دست خواهم آورد و با این آدمهای تازه آشنا خواهم شد... از کار و بار هر کدامشان پرسیدم. فقط همان معلّم کلاس سه دانشگاه می رفت. آنکه لنگر به سینه آویخته بود شبها انگلیسی می خواند که برود آمریکا. دوتاشان هم زن داشتند. میرزا بنویس کلاس اول و مدیر کلّ کلاس چهار.

          چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفریح فقط توی دفتر جمع می شدند و به همدیگر نشان می دادند که یک بار دیگر سالم از کلاس برگشته اند و دوباره از نو. و این  نمی شد. باید همة سنن را رعایت کرد. دست کردم و یک پنج تومانی روی میز گذاشتم و قرار شد قبل منقلی تهیه کنند و خودشان چایی راه بیندازند و آنکه چشمش پیچ داشت مأمور این کار شد. بعد هم زنگ را زدند و بچه ها صف کشیدند و ناظم دم در اطاق پا بپاشد ــ مثل اینکه می خواست چیزی بگوید ــ که مدیر کلّ به کمکش آمد. خودش هم می دانست که با آن هیکل در هر جا و هر مسأله ای می تواند دخالت کند، و حالیم کرد که بد نیست سر صف نطقی بکنم و من بدم نیامد. ناظم قضیه را در دو سه کلمه برای بچه ها گفت که من رسیدم و همه دست زدند. کلّه ها ماشین شده بود و بعضی ها یخة سفید داشتند و پای بیشترشان گیوه بود. ده دوازده تایی از آنها لباسهاشان به تنشان زار می زد. ارث خرس به کفتار. پسرکی مو قرمز که توی صف کلاس ایستاده بود دریدگی جیب کتش را می پوشاند و ششمی ها در گوش هم پچ پچ می کردند و از ته صف اولی ها دو سه نفر دماغشان را با آستین کتشان پاک می کردند که من جلوشان سبز شدم. چیزی نداشتم برایشان بگویم. فقط یادم است اشاره ای به این کردم که مدیر خیلی دلش می خواست یکی از شما را به جای فرزند داشته باشد و حالا نمی داند با این همه فرزند چه بکند، که بی صدا خندیدند و در میان صفهای عقب یکی پکی زد به خنده و من یکمرتبه به صرافت افتادم که برای سر و کلّه زدن با بچّه ها باید حتّی زبان خاصّی داشت. و بعد واهمه برم داشت که «نه بابا، کار ساده ای هم نیست!» قبلاً فکرکرده بودم که می روم و فارغ از دردسر ادارة کلاس در اطاق را روی خودم می بندم و کار خودم را می کنم، و ناظمی یا کس دیگری هم هست که به کارها برسد و تشکیلاتی وجود دارد که محتاج به دخالت من نباشد. اما حالا می دیدم به این سادگی ها هم نیست. اگر فردا یکی شان زد سر آن یکی را شکست، اگر یکی زیر ماشین رفت، اگر یکی از ایوان بالا افتاد چه خاکی به سرم خواهم ریخت؟... دیگر یادم نیست برایشان چه گفتم. همین قدر یادم است که وقتی صدای زنگ بلند شد و صفها به طرف کلاس ها راه افتاد عرق کرده بودم. تا معلّم ها از جا بجنبند توی ایوان قدم زدم و بعد رفتم تو.

          حالا من مانده بودم و ناظم که چیزی از لای در آهسته خزید تو. کسی بود. فرّاش مدرسه بود با قیافه ای دهاتی و ریش نتراشیده و قدی کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت و دستهایش را دور از بدن نگه می داشت. و حرف که می زد نفس نفس می زد. انگار الآن از مسابقة دو رسیده است. آمد و همان کنار در ایستاد. صاف توی چشمم نگاه می کرد. حال او را هم پرسیدم. هرچه بود او هم می توانست یک گوشة این بار را بگیرد. زن داشت و بچّه ای که حتماً بیش از حد لزوم همبازی داشت و نود تومان حقوق. انبار بغل مستراح را به او داده بودند. اما هنوز ماهی پنج تومان حقّ سرایداری اش را نتوانسته بود وصول کند. با این حال یک جفت قالیچة قسطی خریده بود به سیصد و پنجاه تومان که دویست تومانش مانده بود. در یک دقیقه همۀ درد دلهایش را تمام کرد و التماس دعاهایش که تمام شد فرستادمش برایم چای درست کند و بیاورد. ناظم گفت. از دهاتی های املاک صاحب مدرسه بوده و فرهنگ به اصرار او استخدامش کرده و یک مادّة تمام و کمال از قرارداد و واگذاری بنای مدرسه به فرهنگ دربارة او است. معلوم شد که خودش و زن و بچه اش سرجهاز مدرسه اند. تجربه کرده بودم که کلفت های سرجهاز موجودات مزاحمی از آب در می آیند. همین را برای ناظم گفتم که سردرد دلش باز شد که چه «نمک نشناس است و چه پررو است و تا به حال صد بار تو روی معلّم ها ایستاده...» و از این بد و بیراه ها. بعد پرداختم به خودش. سال پیش از دانشسرای مقدماتی درآمده بود. یکسال گرمسار و کرج کار کرده بود و امسال آمده بود اینجا. پدرش دوتا زن داشته. از اولی دو تا پسر، که هر دو چاقوکش از آب درآمده اند. و از دومی فقط او مانده است که درسخوان شده و سرشناس و نان مادرش را می دهد که مریض است و از پدر سالها است که خبری نیست و بدتر از همه خرج دوا و درمان... و یک اطاق گرفته اند به پنجاه و پنج تومان و صد و پنجاه تومان حقوق به جایی نمی رسد و تازه زور که بزند سه سال دیگر می تواند از حقّ فنّی نظامت مدرسه استفاده کند... بعد بلند شدیم که به کلاسها سرکشی کنیم...

/ 0 نظر / 17 بازدید