داستان کوتاه

داستان کوتاه

 

          شاخه ای از ادبیات داستانی منثور است که در حدود یکصد و پنجاه سال از آغاز پیدایش آن در جهان می گذرد. داستان کوتاه روایت کوتاهی است که حادثه و عمل واحدی را در برشی از زمان گزارش کند و بتوان آن را در یک وهله خواند. در این روایت خلاقه شخصیّت های محدود در عمل و حادثۀ واحدی شرکت دارند. داستان کوتاه خوب، باید بدرخشد، خواننده را به هیجان آورد و در او اثر کند. شاخصه مهم داستان کوتاه عبارتست از: حادثة واحد، تأثیر واحد، محدودیّت زمان و شخصیّت.

          از حیث تاریخی، داستان کوتاه از قرن نوزدهم در بین ملل اروپایی و آمریکایی پدید آمد. از ادگارآلن پو نویسندة آمریکایی و گوگول نویسنده روسی به عنوان پدران داستان کوتاه به مفهوم امروزی نام برده می شود. پو، برای نخستین بار معیارهای فنّی خاصّی برای داستان کوتاه وضع کرد.

          این قالب داستانی در ایران با مجموعة یکی بود و یکی نبود (1301 ش.) به قلم     محمّد علی جمالزاده تولّد یافت. پس از جمالزاده نویسندگان دیگری از جمله صادق هدایت، بزرگ علوی، جلال آل احمد، صادق چوبک، غلامحسین ساعدی، سیمین دانشور، احمد محمود، ابراهیم گلستان، جمال میر صادقی، نادر ابراهیمی،  بهرام صادقی، رسول پرویزی، محمود کیانوش، محمود اعتماد زاده (م. ا. به آذین) به تجربیّات تازه ای دست یافته اند.

          امّا معادل داستان کوتاه در ادبیات قدیم ما، حکایت است که معمولاً به صورت     «اپی زود» یعنی داستان فرعی در متن داستان بلندی یا مطلبی می آید و گاهی هم البته        بندرت مستقلّ است.  شیوۀ حکایت در حکایت که معمولاً منجر به  داستان بلند سرگرم کننده  یا مجموعه داستان های کوتاه می شود از سنّت های کهن آریایی است و در ادبیات هند هم رواج داشته است، مثل هزار و یکشب، و سندباد نامه.

سه تار

                                                                                                        جلال آل احمد

          یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یخه باز و بی هوا راه می آمد. از     پلّه های مسجد شاه به عجله پایین آمد و از میان بساط خرده ریز فروش ها و از لای مردمی که در میان بساط گستردة آنان دنبال چیزهایی که خودشان هم نمی دانستند، می گشتند داشت به زحمت رد می شد.

          سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست دیگر سیم های آن را می پایید که به دگمة لباس کسی یا به گوشة بار حمّالی گیر نکند و پاره نشود.

          عاقبت امروز توانسته بود به آرزوی خود برسد. دیگر احتیاج نداشت وقتی به مجلسی می خواهد برود از دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بار منّتشان را هم بکشد.

          موهایش آشفته بود و روی پیشانی اش می ریخت و جلوی چشم راستش را         می گرفت. گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود. ولی سرپا بند نبود و از وجد و شعف می دوید. اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت وقتی سر وجد می آمد، می خواند و تار می زد و خوشبختی نهفته و شادمانی های درونی خود را در همه نفوذ می داد ولی حالا میان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در آن اطراف می لولیدند، جز اینکه بدود و خود را زودتر به جایی برساند چه می توانست بکند؟ از خوشحالی می دوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود.

          فکر می کرد که دیگر وقتی سرحال خواهد آمد و زخمه را با قدرت و بی اختیار با سیمهای تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه نخواهد داشت که مبادا سیمها پاره شود و صاحب تار، روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند. از این فکر راحت شده بود. فکر   می کرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن برخواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار به گریه بیفتد.

نمی دانست که چرا به گریه بیفتد؛ ولی ته دلش آرزو می کرد که آنقدر خوب بتواند بنوازد که به گریه بیفتد. حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گریه بیفتد، خوب نواخته. تا به حال نتوانسته بود آن طور که خودش می خواهد بنوازد. همه اش برای مردم تار زده بود. برای مردمی که شادمانی های گم شده و گریختة خود را در صدای تار او و در ته آواز حزین او می جستند.

          این همه شب ها که در مجالس عیش و سرور آواز خوانده بود و ساز زده بود، در مجالس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی می آورد، در این همه شب ها نتوانسته بود از صدای ساز خودش به گریه بیفتد.

          نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را به گریه بیندازد یا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول می دادند و دعوتش می کردند نمی خواستند اشکهای او را تحویل بگیرند؛ و یا خود او از ترس اینکه مبادا سیم ها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و     آهسته تر از آنچه که می توانست بالا و پایین می برد. این را هم حتم داشت؛ حتم داشت که تا به حال خیلی ملایم تر و خیلی با احتیاط تر از آن چه که می توانسته تار زده و آواز خوانده.

          می خواست که دیگر ملالتی در کار نیاورد. می خواست که دیگر احتیاط نکند. حالا که توانسته بود با این پول های به قول خودش «بی برکت» سازی بخرد. حالا به آرزوی خود رسیده بود. حالا ساز مال خودش بود. حالا می توانست به راحتی، آنچه را که دلش         می خواهد  بنوازد. حالا می توانست چنان تار بزند که خودش به گریه بیفتد.

          سه سال بود که آوازه خوانی می کرد. مدرسه را به خاطر همین ول کرده بود. همیشه ته کلاس نشسته بود و برای خودش زمزمه می کرد. دیگران اهمیتی نمی دادند و یا ملتفت نمی شدند؛ ولی معلّم حسابشان خیلی سخت گیر بود. و از زمزمة او چنان بدش      می آمد که عصبانی می شد و از کلاس قهر می کرد سه چهار بار الزام داده بود که سر کلاس زمزمه نکند؛ ولی مگر ممکن بود؟ فقط سال آخر، دیگر کسی زمزمة او را از ته کلاس نمی شنید. آنقدر خسته بود و آنقدر شبها بیداری کشیده بود که یا تا ظهر در رختخواب    می ماند، و یا سر کلاس می خوابید. ولی این داستان چندان طول نکشید و به زودی مدرسه را ول کرد.

          سال اوّل خیلی خودش را خسته کرده بود. هر شب آواز خوانده بود و ساز زده بود و هر روز تا ظهر خوابیده بود. ولی بعدها کم کم به کار خود ترتیبی داد و هفته ای دو سه شب بیشتر دعوت اشخاص را نمی پذیرفت. کم کم برای خودش سرشناس هم شده بود. و دیگر احتیاج نداشت که به این دستة موزیکال یا آن دستة دیگر مراجعه کند. مردم او را شناخته بودند و دم در خانة محقّرشان به مادرش می سپردند و حتم داشتند که خواهد آمد و به این طریق شب خوشی را خواهند گذراند.

          با وجود این هنوز کار کشنده ای بود. مادرش حس می کرد که روز به روز بیشتر تکیده می شود. خود او به این مسأله توجّهی نداشت. فقط در فکر این بود که کاری داشته باشد. و بتواند با تاری که مال خودش باشد آن طوری که دلش می خواهد تار بزند. این هم به آسانی ممکن نبود. فقط در این اواخر، با شباش هایی که در یک عروسی آبرومند به او رسیده بود، توانسته بود چیزی کنار بگذارد و یک سه تار نو بخرد و اکنون که صاحب تار شده بود نمی دانست دیگر چه آرزویی دارد. لابدّ می شد آرزوهای بیشتری هم داشت. هنوز به این مسأله فکر نکرده بود. و حالا فقط در فکر این بود که زودتر خود را به جایی برساند و سه تار خود را درست رسیدگی کند و توی کوکش برود. حتّی در همان عیش و سرورهای ساختگی، وقتی تار زیردستش بود، و با آهنگ آن آوازی را می خواند، چنان در بی خبری فرو می رفت و چنان آسوده می شد که هرگز دلش نمی خواست تار را زمین بگذارد. ولی مگر ممکن بود؟ خانة دیگران بود و عیش و سرور دیگران، و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند.

          در همة این بی خبری ها  هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند. نتوانسته بود دل خودش را گرم کند.

          در شبهای دراز زمستان وقتی از این گونه مجالس خسته وهلاک بر می گشت و راه خانة خود را در تاریکی ها می جست، احتیاج به این گرمای درونی را چنان زنده و جان گرفته حس می کرد که می پنداشت شاید بی وجود آن، نتواند خود را تا به خانه هم برساند. چندین بار در این گونه مواقع وحشت کرده بود و به دنبال این گم شدة خود چه بسا شبها که تا صبح در گوشة میخانه ها به روز آورده بود.

          خیلی ضعیف بود در نظر اوّل خیلی بیشتر به یک آدم تریاکی می ماند. ولی شوری که امروز در او بود و گرمایی که از یک ساعت پیش تاکنون ــ از وقتی که صاحب تار شده بود ــ در خود حس می کرد، گونه هایش را گل انداخته بود و پیشانیش را داغ می کرد.

          با این افکار خود، دم در بزرگ مسجد شاه رسیده بود و روی سنگ صاف آستانة آن پا گذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکّوی کنار در مسجد، دکّان خود را         می پایید و به انتظار مشتری تسبیح می گرداند، از پشت بساط خود پایین جست و مچ دست او را گرفت.

      ــ لامذهب! با این آلت کفر توی مسجد؟ توی خانة خدا؟

          رشتة افکار او گسیخته شد گرمایی که تازه به دل او راه می یافت محو شد. او کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پس

چرک چه می گوید. هنوز کسی ملتفت نشده بود. رفت و آمد زیاد نبود. همه سرگرم بساط خرده ریزفروش ها بودند. او چیزی نگفت. کوششی کرد که مچ خود را رها کند و به راه خود ادامه بدهد ولی پسرک عطرفروش ول کن نبود. مچ دست او را گرفته بود و پشت سر هم لعنت می فرستاد و داد و بیداد می کرد:

      ــ مرتیکة بی دین، از خدا خجالت نمی کشی. آخه شرمی... حیایی!

          او یک بار دیگر کوششی کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود. ولی پسرک به این آسانی ها راضی نبود و گویا می خواست تلافی کسادی بازار خود را سر او دربیاورد. کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آن دو جمع می شدند، ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است.  هنوز کسی دخالت نمی کرد. او خیلی معطّل شده بود.

          پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد. اما سرمایی که دل او را می گرفت دوباره برطرف شد. گرمایی در دل خود، و بعد هم در مغز خود، حس کرد. برافروخته شد. عنان خود را از دست داد و با دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت. نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد. یک دم سرش گیج رفت. مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را با دو دست می مالید. ولی یک مرتبه ملتفت شد و از جا پرید. او با سه تارش وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دوباره گرفت.

          دعوا در گرفته بود. خیلی ها دخالت کردند. پسرک هنوز فریاد می کرد، فحش می داد و به بی دین ها لعن می فرستاد و از اهانتی که به آستانة در خانه خدا وارد شده بود جوش می خورد و مسلمانان را به کمک می خواست.

          هیچکس نفهمید چطور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتی که سه تار با کاسة چوبی اش به زمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست و سه پاره شد و سیمهایش درهم پیچیده و لوله شده، به کناری پرید و او مات و متحیّر در کناری ایستاد و به جمعیّت نگریست؛ پسرک عطرفروش که حتم داشت وظیفة دینی خود را انجام داده است آسوده خاطر شد. از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سر و صورت خود را مرتّب کرد و تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد.

          تمام افکار او همچون سیمهای سه تارش درهم پیچیده و لوله شده در ته سرمایی که باز به دلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت می کرد یخ زده بود و در گوشه ای کز کرده افتاده بود. و پیالة امیدش هم چون کاسة این ساز نو یافته سه پاره شده بود و   پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد.

/ 1 نظر / 21 بازدید
دوست شما

«دوست داشتن، خيلي آن چيزي نيست كه تو فكر مي‏كني. خيلي اسرارآميز است و خيلي از كساني كه در آن بودند هيچ وقت ندانستند در آنند و خيلي از كساني كه درباره آن حرف زدند، فقط حرف زدند... دوست داشتن، او را با تمام بدي‏هايش، دوست‏ داشتني يافتن است. رابطه است چون چيزها نمي‏توانند با هم در ارتباطي عميق باشند مگر آنكه مثل هم باشند و فقط مثل‏ها مي‏توانند همديگر را دوست داشته باشند.. دوست داشتن كشش روح است نه كشش‏هاي نفس و هوس. كشش قلب است نه كوشش‏هاي پوچ و عبث. دوست داشتن، ديگري را داشتن است بدون زنجير زدن. ديگري را داشتن است در اوج از دست دادن. خوبترين‏ها را براي او خواستن است. حتي اگر خوبترين‏ها، تنها گذاشتن او باشد و حتي اگر واگذاري او به ديگري باشد و حتي اگر مرگ معشوق باشد. دوست داشتن معامله نيست اما در بين مردم جز اين نيست. نديدن و يافتن است. محاسبه نيست. ديوانه‏پنداريست. ندانسته خواستن است. تكيه به صورت نيست اتكاء به سيرت است. حبابي گذرا و زود مرگ نيست كه تو را در بر گيرد و زود هنگام تركت كند، قلب تو است كه تو آنرا در بر گرفته‏اي اما او بر تو است و تو را با خود خواهد برد. دوست داشتن پريدن است آنگاه كه توان