سیر نثر فارسی

سیر نثر فارسی

 

          نثر در لغت به معنی پراکنده، و در اصطلاح ادبی به معنی سخن ساده و غیرمنظوم می باشد که در برابر نظم و شعر قرار می گیرد. به بیانی دیگر، به صورت مکتوب زبان گفتاری، نثر  گفته  می شود.

          به طور کلّی نثر هزار سالة فارسی از لحاظ صورت به سه نوع تقسیم می شود:  

          الف ــ نثر ساده یا مرسل: تاریخ بیهقی، قابوسنامه، سیاستنامه، سفرنامة ناصرخسرو

           ب ــ نثر فنّی یا مصنوع: کلیله و دمنه، مرزبان نامه، تاریخ جهانگشا، نفثه المصدور، تاریخ وصّاف، درّة نادره

          ج- نثر آهنگین یا مسجّع: گلستان، مناجات نامه، بهارستان

       از طرفی  سیر تاریخی نثر فارسی را می توان اینگونه بررسی نمود:

          در قرن سوّم و چهارم هجری قمری یعنی مقارن با حکومت سامانیان، غزنویان و سلجوقیان، شیوة نثر فارسی به این صورت است که در دورة سامانیان، نثر ساده یا مرسل است، هنرورزی های ادبی و فنّی در آن به چشم نمی آید و بیشتر جنبة       اطّلاع رسانی دارد. مقدّمة شاهنامة ابومنصوری، ترجمة تاریخ طبری معروف به تاریخ بلعمی نوشتة ابوعلی بلعمی و حدود العالم از مولّفی ناشناخته از این نوع نثرند.

          در دورة غزنویان و سلجوقیان به دلیل گسترش حوزة نفوذ زبان فارسی و جابجایی محل حکومت ها و نیز آمیختگی زبان فارسی با زبان عربی، در نثر،     دگرگونی هایی صورت می گیرد. از آثار برتر این دوره می توان به التّفهیم از ابوریحان بیرونی و کشف المحجوب از هجویری اشاره کرد. همچنین در این دوره علاوه بر ویژگی های نثر مرسل عالی، در آثاری مانند قابوسنامه از عنصر المعالی کیکاووس، تاریخ بیهقی از ابوالفضل بیهقی و سیاست نامه از خواجه نظام الملک، مختصّات دیگری نیز مانند توصیف، اطناب و تمثیل وجود دارد که جنبة هنری و ادبی زبان را در این آثار قوی تر می کند. نثر موزون یا مسجّع نیز در همین دوره رواج پیدا می کند در آثاری مانند مناجات نامه و منازل السالکین از خواجه عبدالله انصاری و کشف الاسرار از  ابوالفضل میبدی.

          در قرن ششم، تحت تأثیر نثر عربی، شیوة نثر فنّی به وجود می آید که      ویژگی های عمده آن عبارتند از: استفاده از سجع و زیورهای لفظی، تشبیه، استعاره و امثال و حکم، استشهاد به آیات قرآنی و احادیث و اشعار عربی و فارسی، ترادف، اطناب و توصیف. از مهمترین آثار نثر فنی در این دوره می توان به کلیله و دمنه از نصر الله منشی و مقامات حمیدی از قاضی حمیدالدّین بلخی اشاره کرد. در این دوره یک دسته آثار ادبی و عرفانی نیز هست که دارای نثری بینابینی اند (هم مرسل و هم فنّی) مانند تمهیدات از عین القضات همدانی، اسرار التّوحید از محمّد بن منّور و تذکره الاولیا از عطّار نیشابوری.

          در قرن هفتم به علت افراط در استفاده از اختصاصات نثر فنّی، شیوه ای به وجود می آید که به آن نثر مصنوع یا متکلّف گفته می شود. نویسندگان این سبک چنان راه تکلّف و تصنّع را پیموده اند که برخی از آنها نه تنها باعث غنی تر شدن زبان نشدند که موجبات فساد و تباهی زبان را فراهم آوردند؛ آثاری مانند تاریخ وصّاف از      شرف الدّین عبدالله شیرازی معروف به وصّاف الحضره از اینگونه اند. از دیگر آثار این دوره می توان به تاریخ جهانگشا از عطاملک جوینی و نفثه المصدور از محمد زیدری نسوی اشاره کرد. در این دوره، سبک نگارشی دیگری  نیز رواج دارد که مانند گلستان سعدی و مرصاد العباد نجم دایه در آنها آمیختگی نثر موزون مرسل و نثر موزون فنّی به چشم می خورد.

          در قرن هشتم، نثر فارسی از تکلّف به سادگی می گراید؛ علّت این امر، رواج فنّ تاریخ نویسی در این دوره می باشد. آثاری مانند جامع التّواریخ از رشید الدین فضل الله و تاریخ گزیده از حمدالله مستوفی از آثار برتر این دوره اند.

          در قرن نهم که مقارن با حکومت تیموریان است نثر فارسی به انحطاط کشیده می شود. نبودن حوزه های تعلیم و تعلّم زبان و ادبیات فارسی، طولانی شدن حکومت ترکان و آمیختگی زبان فارسی با زبان ترکی سبب شد که زبان فارسی قدرت خود را به تدریج از دست بدهد. آثار منثور بسیاری که در این دوره نوشته شده اند اعتبار چندانی ندارند. ویژگی مهم این آثار، سادگی و روانی آنهاست. ظفرنامة تیموری از شرف الدین علی یزدی، روضه الصفا از میرخواند، نفحات الانس و بهارستان از جامی نمونه هایی از این نوع آثارند.

          در قرن دهم و یازدهم که مقارن با حکومت صفویان و افشاریان است به دلیل بی توجّهی حاکمان عصر به ادب و زبان فارسی و مهاجرت نویسندگان و شاعران به خارج از ایران، نثر فارسی دچار انحطاط عظیمی شد و کاستی های زیادی در آن راه یافت. در این دوره، دو شیوة نثر مرسل و نثر فنّی رواج دارد و آثار زیادی که به وجود آمدند ارزش ادبی و هنری ندارند. آثاری که به نثر ساده نوشته شده ، سرشار از کلمات عامیانه است و آنچه به شیوة فنّی و مصنوع نگارش یافته بسیار متکلّفانه است. آثاری مانند حبیب السّیر از خواند میر، عیار دانش از ابوالفضل دکنی و درّة نادره از مهدی خان استرآبادی از این دسته اند.

          در قرن سیزدهم، آرامش نسبی حاصل از انقراض افشاریه و روی کارآمدن زندیه و نیز تعدّد مراکز فرهنگی و ادبی، باعث تحوّل و دگرگونی در زبان و ادبیات فارسی شد. نثر فارسی به ساده نویسی گرایش پیدا کرد و کوشش های قائم مقام فراهانی در این زمینه بسیار مؤثر بوده است.

          در اواخر دورة قاجار یعنی عصر مشروطه، به دنبال آشنایی ایرانیان با ادبیات  غرب و ترجمة آثار ادبی آنان به زبان فارسی و همچنین رواج صنعت چاپ و انتشار روزنامه و همگانی شدن تعلیم و تربیت، تحوّل شگرفی در نثر فارسی پدید آمد که آن را بیش از هر دوره ای به نثر گفتاری یا محاوره نزدیک کرد. در این میان، بیشترین فعالیت را نویسندگان ایرانی خارج از کشور داشتند. نویسندگانی همچون طالبوف صاحب کتاب احمد، زین العابدین مراغه ای صاحب سیاحت نامة ابراهیم بیک، میرزاآقاخان کرمانی نویسندة صد خطابه و سه مکتوب، میرزا حبیب اصفهانی مترجم سرگذشت حاجی بابای اصفهانی و علی اکبر دهخدا نویسندة چرند و پرند.

          بعد از سال 1300 شمسی ویژگی عمدة نثر فارسی، سادگی و روانی و  همه کس فهم بودن آن است. مهمترین شاخه های نثر در این زمان، نثر داستانی و نثر تحقیقی  می باشد. نزدیک شدن زبان نثر به زبان گفتاری در دورة قبل به نویسندگان ایرانی مجال آفرینش آثار داستانی زیبا به سبک جدید را داده است. سیّد محمد علی جمالزاده با انتشار یکی بود یکی نبود در سال 1301 شمسی، پیشرو نثر داستانی در ایران شد و سپس نویسندگانی همچون صادق هدایت (بوف کور، علویه خانم، حاجی آقا        بزرگ علوی (چشمهایش، چمدان)، صادق چوبک (تنگسیر، سنگ صبور)، جلال آل احمد (مدیر مدرسه، خسی در میقات، غربزدگی) و دیگران، داستان هایی ساده و زیبا خلق کردند.

          پس از پایه گذاری دانشگاه و مراکز آموزش عالی به سبک جدید در ایران، نسلی از محقّقان و دانشمندان که اکثراً استادان دانشگاه ها بودند، به سبب آشنایی با ادب کهن و اعتقاد به تحوّل نثر، خدمات شایانی به تکامل نثر فارسی نمودند و آن را به طرف سادگی و درستی سوق دادند. از میان انبوه این نویسندگان و محقّقان می توان به نام این بزرگان اشاره کرد: ملک الشعراء بهار، رشید یاسمی، سعید نفیسی، محمّد علی فروغی، مجتبی مینوی، جلال الدّین همایی، بدیع الزّمان فروزانفر، دکتر محمّد معین، دکتر پـرویـز ناتـل خانلری، دکتر ذبیح الله صفا، دکتر علی شـریعتی، دکتر غلامحسین یوسفی،                                                        

دکتر عبدالحسین زرّین کوب، دکتر سیّد جعفر شهیدی، دکتر خسرو فرشیدورد، دکتر محمّد علی اسلامی ندوشن، دکتر شفیعی کدکنی و دکتر عبدالکریم سروش.

                                                       

عقل و عشق

                                                                                               کنزالسالکین ـ خواجه عبدالله انصاری

          درویشی از این فقیر پرسید که اگر روزی در طلب آیم و ازین بحر به لب آیم حقّ را به عاقلی جویم یا به عاشقی پویم؟ از عاقل و عاشق کدام بهتر و از عقل و عشق کدام مهمتر؟ گفتم: روزی درین اندیشه می بودم و تفکّر می نمودم که ناگاه مرا عجبی دریافت و به غارت نقد دل شتافت و گفت: ای به طاعت غنیّ، عیشی داری هنیّ، زهی بسیار عبادتی و بزرگ سعادتی! چون این بگفت نفس برآشفت، او را دیدم شادمان، تا عیّوق کشیده بادبان.

          گفتم دور از نظرها، که در پیش داری خطرها، خود را به گریه دادم و زاری کردم، چون آدم دل از طاعت برداشتم و کرده ناکرده انگاشتم، از خجالت در آب شدم، و در بیداری در خواب شدم؛ خود را دیدم بر اسبی در پی تجارت و کسبی، به تازیانة مهر می تاختم تا در شهری که نام او بود هری، باره ای داشت سطبر، بروج آن از صبر، کوتوال آن از ذکاء و خندق آن از بکاء، منارة آن از نور، مسجد آن چون طور، درآمدم در آن بُلد که نامش بود خلد، خلقی دیدم در عمارت و دو شخص در طلب امارت: یکی عقل افگار اندیشه، دویم عشق عیّار پیشه.

          نگاه کردم تا کرا رسد تخت و کدام را یاری دهد بخت، عقل می گفت: من سبب کمالاتم، عشق می گفت: من در بند خیالاتم! عقل می گفت: من مصر جامع معمورم، عشق    می گفت: من پروانة دیوانة مخمورم! عقل می گفت: من بنشانم شعلة عنا را، عشق می گفت: من درکشم جرعة فنا را! عقل می گفت: من یونسم بوستان سلامت را، عشق می گفت: من یوسفم زندان ملامت را! عقل می گفت: من سکندر آگاهم، عشق می گفت: من قلندر درگاهم! عقل می گفت: من در شهر وجود مهترم، عشق می گفت: من از بود و وجود بهترم! عقل     می گفت: من صرّاف نقره خصالم، عشق می گفت: من محرم حرم وصالم! عقل می گفت: من تقوی به کار دارم، عشق می گفت: من به دعوی چه کار دارم! عقل می گفت: مرا علم بلاغت است، عشق می گفت: مرا از عالم فراغت است! عقل می گفت: من دبیر مکتب تعلیمم، عشق   می گفت: من عبیر نافة تسلیمم! عقل می گفت: من قاضی شریعتم، عشق می گفت: من متقاضی ودیعتم! عقل می گفت: من آیینـة مشورت هر بــالغم، عشــق می گفت: من از سود و زیان فــارغم! عقل می گفت: مرا غرایب و لطایف یاد است، عشق می گفت: هرچه از غیر دوست همه باد است! عقل می گفت: من کمر عبودیّت بستم، عشق می گفت: من برعتبة الوهیّت مستم! عقل می گفت: مرا ظریفانند پرده پوش، عشق می گفت: مرا حریفانند دردی نوش!

          ای عقل که در چین جسد فغفوری         گــرجهــد کنی تو بــندة مغفــوری

          فرق است  میان من و تو بسیاری        چـون فخـر کند پلاس بر محفوری؟

          باز عقل گفت: من رقیب انسانم، نقیب احسانم. گشایندة در فهمم، زدایندة زنگ وهمم. پابستة تکلیفاتم، شایستة تشریفاتم. گلزار خردمندانم، افزار هنرمندانم. ای عشق ترا کی رسد که دهن باز کنی و زبان طعن دراز کنی. تو کیستی؟ مفلسی خرمن سوخته و من مخلصی لباس تقوی دوخته.

          عشق گفت: من دیوانة جرعة ذوقم، برآرندة شعلۀ شوقم. زلف محبّت را شانه ام، زرع مودّت را دانه ام. ای عقل تو کیستی؟ مؤدّب راه، و من مقرّب شاه. آن ساعت که روز بار بود و نوروز عشرت یار بود، من سخن از دوست گویم و مغز پوست جویم، نه از حجاب پرسم نه از حجّاب ترسم، مستانه وار درآیم و به شرف قرب برآیم، تاج قبول نهم بر سر، و تو که عقلی همچنان بر در!

          درین بودند که ناگاه پیک تنبیه رسید از راه، با مکتوبی به نام عشق از شاه، و مهری بر آنجا از آه. و در آن فرمان نوشته که: ای عقل به نقل سرشته، اگرچه داری شهرتی امّا در تو نیست جرأتی! اگر پیش آید غارتی درشوی در مغارتی. وقتی که در شهر دل غوغایی افتد از دست غَلّ، یا در سینه تشویشی افتد از کینه، کی توانی جان بازی نمودن و تیغ از دشمن ربودن؟ در شهرستان تن امیری باید باخرد که اگر قلم بیند خط شود و اگر طوفان آید بط شود، و چون برآید زلزله در وی نبینی ولوله؛ شاهی شجاعی، ملکی مطاعی. عشق است که این صفات در اوست، لاجرم امیرخطّة دل اوست.

          عقل که عبارت از بندی بود، سیر قدمش چندی بود؟ بر این نسق راهی و در هر قدم چاهی، پس صدقی باید بی زرق و عشقی باید چون برق، تا به اندک لمعه ای و به کم لمحه ای ما را از ما ستاند و به دوست رساند. پس حقّ گوید: ای شما را بر رخ خال دین، اینک فادخلوها خالدین.

 

شاهرود

                                                                                                                                         سفرنامه ـ ناصرخسرو

          دوازدهم محرّم سنه ثمان و ثلاثین و اربعمائه از قزوین برفتم، و به راه بیل و قپان که روستاق قزوین است، و از آنجا به دهی که خزرویل خوانند، من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود وارد شدیم. زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه در رفت تا چیزی از بقّال بخرد. یکی گفت: «چه می خواهی؟ بقّال منم.» گفت: «هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر.» و چندانکه از مأکولات برشمرد، گفت: «ندارم» بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی گفتمی: «بقّال خزرویل است.» چون از آنجا برفتیم نشیبی قوی بود، چون سه فرسنگ برفتیم دیهی از حساب طارم بود برزالخیر می گفتند، گرمسیر بود و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیشتر خودروی بود. و از آنجا برفتم. رودی آب بود که آن را شاهرود می گفتند. بر کنار رود دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران ــ و او از ملوک دیلمان بود ــ و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را       سپید رود گویند و چون هر دو بهم پیوندد به درّه ای فرو رود که سوی مشرق است از کوه گیلان، و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون می رود، گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون می ریزد. و گویند یک هزار و دویست فرسنگ دورة اوست، و در میان وی جزایر است و مردم بسیار دارد، و من این را از مردم بسیار شنیدم.

                                          

داستان خیشخانة هرات

                                                                                                     تاریخ بیهقی ـ ابوالفضل بیهقی

          و از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه محتشم، رضی الله عنه، یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد، پوشیده از ریحان خادم، فرود سرای خلوت ها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی. در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را، و آن را مزمل ها ساختند و خیش ها آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بر با

/ 0 نظر / 263 بازدید