ادبیات جهان

ادبیات جهان

 

         در ادبیات جهان نویسندگان و شاعران زیادی وجود دارند که با آفرینش شاهکارهای

ادبی نام خود را در تاریخ و در جهان ادبیات جاودانه نموده اند. اگر بنا باشد که به سرگذشت همة این نویسندگان مشهور پرداخته شود، خود کتابهای زیادی خواهد شد چنانکه آثار فراوانی در این زمینه به نگارش درآمده است؛ بنابراین در این مجال، ابتدا به عنوان نمونه به چند نویسندة بزرگ مثل بالزاک، ویکتورهوگو و شکسپیر و بخش هایی از نوشته آنها اشاره می شود، سپس نام برخی از برجسته ترین شخصیت های ادبی جهان به همراه نام آثار مشهورشان آورده می شود:

 

اونوره دوبالزاک:

          بالزاک یکی از بزرگترین نویسندگان جهان است که در سال 1799م. در فرانسه متولّد شد. آثار بسیاری خلق کرد که تعدادی از آنها به عنوان شاهکارهای ادبی جهان، شناخته  شده اند. از شاهکارهای او می توان به رمان های زنبق دره، باباگوریو، اوژنی گرانده، چرم ساغری و هانریت اشاره کرد.

          او در سال 1850م. در سن 51 سالگی به دلیل مصرف زیاد قهوه به هنگام داستان نویسی و نیز ابتلا به درد معده و قلب درگذشت.

 

بخش هایی از نامة پندآمیز خانم کنت دومورسوف به فلیکس جوان:

          ادب، همان فراموش کردن خویشتن است برای دیگران؛ و این در بسیار کسان یک ادا و یک شکلک ظاهری بیش نیست که همین که پای نفع شخصی به میان آید دروغ آن آشکار می گردد، و آنوقت است که یک مرد بزرگ خود را رذل نشان می دهد. ادب شکوفة درخت احسان است و عبارت از آن است که واقعاً شخص خود را فراموش کند؛ پس ظاهر را با باطن یکی کنید. از آن نترسید که چه بسا به علت این خصلت اجتماعی گول خواهید خورد؛ دیر یا زود حاصل آن همه بذری را که ظاهراً به باد افشانده اید خواهید برداشت...

          یکی از زننده ترین اشکال ادب ناسنجیده، افراط در وعده و نوید است. وقتی که از شما چیزی می خواهند که نمی توانید آنرا برآورید رک و راست از آن سرباز زنید و هیچ امید ناروا به کسی ندهید؛ اما آنچه را که می خواهید برآورده سازید زود عطا کنید: بدین سان هم در امساک و هم در عطا شیوة پسندیده ای خواهید داشت؛ و این هر دو، نوعی راستی و درست کرداری است که شخصیت را به طرز شگرفی بالا می برد...

          نه مغرور باشید و نه مبتذل، و در خدمت هم پیشدستی نکنید؛ زیرا که این هر سه موجب شکست است! غرور بیش از حد، از احترام شخصی می کاهد؛ ابتذال مایة تحقیر     می شود و پیشدستی در خدمت ما را سزاوار بهره کشی می نماید.

          از پیش بدانید که در سراسر زندگی دو یا سه دوست بیشتر نخواهید داشت، آنها هستند که باید از اعتماد کامل شما برخوردار باشند؛ هرگاه با چند تن اعتماد صمیمانه تری دارید تا با دیگر مردم، باز درباره خود رازدار باشید و همواره خویشتن دار باشید که گویی هم آنان را می بایست روزی رقیب خود، مخالف خود، یا دشمن خود ببینید، زیرا زندگی چنین حوادثی در پیش دارد...

          عشق حقیقی، جاودانی و بی پایان است، همیشه بر یک روش می ماند، یکنواخت و پاک است و از تظاهرات شدید مبرّا است. بزرگترین خوشبختی در آن است که انسان را دوست بدارند و او را درک کنند؛ از قلبی که محبّت خود را در آن جای می دهید کاملاً اطمینان حاصل کنید و عشق خود را به یک فرشتة پاکدل اختصاص دهید.

                                                                                                  زنبق درّه (ترجمة م. ا. به آذین)

 

 

ویکتور هوگو:

          هوگو یکی از بزرگترین و محبوب ترین شاعران و نویسندگان فرانسه است که در جهان ادبیات چهره ای شناخته شده و دوست داشتنی می باشد. او در سال 1802م. در فرانسه به دنیا آمد.

          بعضی از شاهکارهای او عبارتند از: بینوایان، گوژپشت نوتردام، مردی که می خندد و افسانة قرون.

          مرگ هوگو به سال 1855م. در سن 83 سالگی اتفاق افتاد.

 

بخشی از بینوایان:

          ژان والژان هنگامی که از خانة اسقف بیرون می آمد، از هر آنچه تا آن موقع افکارش به شمار می رفت خارج و دور بود. نمی توانست حساب کند که در وجودش چه می گذرد. در قبال کردار ملکوتی و در قبال کلمات دلنشین پیرمرد، سرسختی می ورزید. «شما به من قول داده اید که مرد با شرفی باشید. شما از این پس به بدی تعلّق ندارید و متعلّق به خوبی هستید. من جان شما را از شما می خرم، آن را از جوهر فساد می رهانم و به خدای مهربان تسلیمش می کنم.»

          این، لاینقطع در سرش دور می زد. این، رحمت آسمانی را با غرور که در وجود ما به مثابه سنگر بدی هاست، رو در روی هم می نهاد. مبهماً احساس می کرد، که عفو و اغماض این کشیش، بزرگترین هجوم و شدیدترین حمله ای بوده که تا آن موقع لرزه در او افکنده است؛ که اگر با این رحمت ستیزه کند، سخت جانی اش قطعی خواهد شد؛ و اگر تسلیم آن شود باید بر بغضی که اعمال دیگر آدمیان جانش را طی سالیان دراز با آن انباشته است و این مایه خوش آیندش است، پشت پا زند؛ که این دفعه یا باید قطعاً غلبه کند و یا یکسره مغلوب شود، و اینک مبارزه، مبارزه ای عظیم و قاطع بین «شرّ» وجود او و «خیر» وجود آن مرد درگرفته است.

          در پیشگاه همه این انوار مانند یک مرد مست می رفت. آیا زمزمه های اسرارآمیزی را که در بعضی لحظات زندگی روح را آگاه یا خسته می کنند می شنید؟ صدایی در گوشش می گفت که هماندم، ساعت باشکوه سرنوشتش را پیموده است؛ که دیگر حدّ وسط برای او وجود ندارد؛ که اگر از آن پس بهترین فرد آدمی نباید بدترین فرد خواهد بود؛ که به اصطلاح بر وی لازم است که هم اکنون، یا به بالاتر از یک اسقف عروج کند و یا به پایین تر از یک محکوم به اعمال شاقّه فرو افتد؛ که اگر می خواهد از این پس خوب باشد باید فرشته گردد؛ که اگر می خواهد شریر بماند باید دیو شود.

          آیا ژان والژان مبهماً سایه ای از همه این چیزها در فکر خود جمع می آورد؟ البته! بدبختی، هوش را تربیت می کند؛ با اینهمه مشکوک است که ژان والژان به مرحلة تمییز چیزهایی که اینجا نشان دادیم رسیده باشد. اگر این اندیشه ها به وی روی می نمودند، وی نمی دیدشان، بلکه نظرش از روی آنها می گذشت و این افکار جز آن کاری نمی توانستند کرد که وی را دستخوش خلجانی وصف ناپذیر و تقریباً دردناک سازند.

          هنگام بیرون آمدن از آن چیز بد شکل و سیاه که جبرگاه نامیده می شود، به محض رهایی از ظلمت، اسقف مانند یک روشنایی بسیار تند چشمانش را آسیب رسانده بود. زندگی آینده، زندگی ممکنی که از آن پس کاملاً پاکیزه و سراپا درخشان، خویشتن را به وی عرضه می داشت، وجودش را مملوّ از ارتعاش و اضطراب می کرد، و وی به درستی نمی دانست که در این مرحله به کجا رسیده است. مانند بومی که ناگهان طلوع آفتاب را بنگرد، این محکوم به اعمال شاقّه نیز از شعاع تقوا خیره وتقریباً کور شده بود. چیزی که محقّق بود و وی     شبهه ای در آن نداشت این است که وی دیگر همان مرد نبود؛ این است که همه چیز در وجودش تغییر یافته بود؛ این است که نمی توانست به خویشتن چنان وانمود کند که اسقف با وی سخن نگفته و لمسش نکرده است.

          در چنین وضع روحی با «پتی ژروه» مصادف شده و پولش را دزدیده بود، چرا؟ محققاً نمی توانست دلیلش را بازگوید. آیا این کار، یک آخرین اثر، و به منزلة یک واپسین تلاش اندیشه های پلیدی بود که از جبرگاه همراه آورده بود؟ یک باقیماندة تحریک درونی، یک نتیجة چیزی که در مبحث تعادل اجسام «نیروی اکتسابی» نامیده می شود بود؟ همین بود و شاید از این نیز کمتر بود. به سادگی بگوییم، این وی نبود که دزدی کرده بود، این آدمیزاده نبود، جانوری بود که به حکم عادت و به حکم غریزه، هنگامی که هوشش در بحبوحة اینهمه وسوسة نادیده و جدید دست و پا می زد ابلهانه پا بر آن پول نهاده بود. این آخرین عمل زشت، اثر جازمی در وی بخشید. از همان وهلة نخست، حتّی پیش از آن که خویشتن را بیازماید و فکر کند، سرگشته، همچون کسی که جویای وسیلة نجاتی است، کوشید تا کودک را بازیابد و پولش را باز پس دهد، سپس چون دانست که این بی فایده و محال است مأیوس بر جای ایستاد. هنگامی که ناله کنان می گفت: «من یک بینوا هستم؟» خویشتن را همچنانکه بود مشاهده کرده بود، و پیش از آن به قدری از خویشتن مجزّا شده بود که به نظرش می رسید که خود چیزی جز یک شبح نیست؛ و قدری دورتر، با گوشت و استخوان، چوبدستی به دست، نیم تنة کار بر تن، توبره پشتی مملوّ از اشیایی دزدی شده بر دوش، با چهره ای مصمّم و تیره، با فکری مالامال از طرح های شنیع، جبرکار منفور،       ژان والژان را رو در روی خود داشت. اثر بدبختی، چنانکه سابقاً ملاحظه کردیم، از بعض جهات اهل مکاشفه اش ساخته بود. پس این مثل یک مکاشفه بود. حقیقتاً آن ژان والژان را، آن چهرة مخوف را، جلوی خود می دید. تقریباً به لحظه ای رسید که از خود پرسید: «این مرد کیست؟» و از دیدن آن متوحّش شد. پس، به اصطلاح، خود را رو در رو مورد سیر قرار داد و در عین حال در خلال این مکاشفات در ژرفنایی اسرارآمیز، یک نوع روشنایی می دید که نخست یک مشعلش پنداشت. چون این نور را که در چشم وجدانش جلوه گر می شد، با دقّت بیشتری نگریست دریافت که هیأت انسانی دارد، و آن مشعل، شخص اسقف است. او همة جان این بینوا را مملوّ از شعشعه ای با شکوه می ساخت. ژان والژان مدت درازی گریست. با اشک های آتشین گریست، با ناله های زار گریست، با ضعفی بیش از ضعف یک زن. هنگامی که می گریست نور بیش از پیش در مغزش می درخشید، نوری خارق العاده، نوری هم جذّاب و هم مخوف. حیات خود را می نگریست و آن را در نظرش مهیب جلوه گر شد؛ بر جان خود نظر افکند و وحشت آورش دید. با اینهمه نوری لطیف بر این حیات و بر این جان پرتو انداخته بود...

                                                                                         بینوایان (ترجمة حسینقلی مستعان)    

 

ویلیام شکسپیر :

          شکسپیر یکی از برجسته ترین شخصیّت های ادبی و مشهورترین نمایشنامه نویس جهان است که در سال 1564م. در انگلستان متولّد شد. نوشته های زیادی از خود به یادگار گذاشت که برخی از مشهورترین آنها عبارتند از: هاملت، اتللو، مکبث، لیرشاه، رومئووژولیت، ژولیوس سزار، تاجر ونیزی، رؤیای شب نیمه تابستان، آنتونی وکلئوپاترا، و هیاهوی بسیار برای هیچ.

          او در سال 1616م. در سن52 سالگی درگذشت.

 

بخشی از نمایشنامة هاملت:

          ـ بودن یا نبودن؟ مسأله این است!

          آیا شریف تر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمّل شویم و یا آنکه سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم؟ مردن... خفتن... همین و بس؟

          اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته البته آرزومند آن بود. مردن... خفتن... خفتن، و شاید خواب دیدن. آه، مانع همین جاست. در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خواب مرگ، شاید رؤیاهای ناگوار ببینیم! ترس از همین رؤیاهاست که ما را به تأمل وا می دارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می کند. زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست که در مقابل لطمه ها و خفت های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبّر، آلام عشق مردود، درنگ های دیوانی، وقاحت منصب داران و تحقیرهایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند تن به تحمّل در دهد؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد، و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟ همانا بیم از ماوراء مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدّش هیچ مسافری بر نمی گردد شخص را حیران، و اراده او را سست می کند، و ما را وا میدارد تا همه رنج هایی را که در حال کنونی داریم تحمّل نماییم و خود را به میان مشقّاتی که از حدّ و نوع آن بی خبر هستیم پرتاب نکنیم!

          آری تفکّر و تعقّل همه ما را ترسو و جبان می کند، و عزم و اراده هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توأم گردد رنگ باخته، صلابت خود را از دست می دهد؛ خیالات بسیار بلند، به ملاحظات همین مراتب، از سیر و جریان طبیعی خود باز می مانند و به مرحلة عمل نمی رسند و از میان می روند...

                                                                                                    هاملت (ترجمة مسعود فرزاد)

 

 

ادبیات فرانسه

ــ مولیر (نام اصلی: ژان باتیست بوگلن) (1673-1622) نمایشنامه نویس:

     خسیس، مریض خیالی، طبیب اجباری، مردم گریز، زنان فضل فروش

ــ ژان دو لافونتن (1695-1621) شاعر و فابل نویس:

     فابل های: بلوط و نی، گرگ و برّه، ملخ و مور

ــ ولتر (نام اصلی: فرانسوا ماری آروئه) (1778-1694) فیلسوف و نویسنده:

     کاندید، سرنوشت

ــ ژان ژاک روسو (1778-1712) فیلسوف و نویسنده:

     امیل، اعترافات، قرارداد اجتماعی

ــ ژرژساند (نام اصلی: آماندین اورور لوسی دوپن) (1876-1804) نویسنده:

     رام کردن مرد س

/ 0 نظر / 61 بازدید